دوباره انگار همون قصه های قدیمی قراره تکرار بشه. همون اذیت ها و آزارهایی که هیچ نقشی توشون نداری اما بیشتر از همه تو رو عذاب میدن. هرچقدر هم که سعی می کنی ازش دورتر بشی مدام بهت نزدیک و نزدیکتر می شه. انگار از همون روز اول بهش بسته شدی. درست مثل درختایی که پیوند میخورن و هیچ قدرتی واسه جدا شدن ندارن. متنفرم از این حس بی حسی. از اینکه عاجز بشی از هر فکر و کار درستی. آدمای مختلف، شرایط مختلف، تصمیم های مختلف اما نتیجه های مثل هم. چطور باید جلوشو گرفت، نمی دونم. گاهی فکر می کنی هر چی کمتر باشی، کمتر به سراغت میان. اما هر چی خودتو بیشتر می کشی کنار بیشتر آزارت می دن. انگاری میخوان حتما زجرت بدن.کاش خودت جلوشو بگیری. نذاری دوباره تکرار بشه. دیگه تحملش رو ندارم.
