تبليغاتX
آشفته بازار
 

عمومي

 

مي‌دانم اين آخرين عمومي هم پاس نمي‌شود

اصلا آدم اختصاصي كه به دنيا بيايد

بختش سياه است.

تمام اين برگه‌ها را سياه مي‌كنم

پول‌هايم را دود

و تو نام مرا رد مي‌كني،

لابلاي نفرات افتاده!

از 6 تا 16 مگر چقدر راه است؟

چيزي اندازه يك خط صاف

چيزي اندازه يم لبخند

نمره‌دهِ پير

مي‌دانم اين آخرين عمومي هم پاس نمي‌شود

تو راست مي‌گفتي:

از اولش هم دانشگاه مالي نبود.

 

براي تو كه مرا از انقلاب 3بار انداختي!

+ تجربه‌اي ازسپی در دوشنبه هشتم اسفند 1384 در ساعت |
 

توروخدا برگرد!!!

 

آخ! نمي‌دونم دقيقا چقدر از رفتنت گذشته ولي هنوز كه هنوزه من يكي و مي‌سوزونه.

گاهي وقتا فكر مي‌كنم اگه چشمامو ببندم و تا 30 بشمرم و منتظر بشينم ازت يه خبري مياد. مثل قديم. وسطاش اشتباه مي‌كنم تا دوباره از اول بشمرم اما حتي تا 90 هم خبري ازت نمي‌شه. الان يك هفته است كه دارم مدام مي‌شمرم. 24,26,....1,2,3. نه اشتباه شد از اول. ... ،1،2،3 نمي‌دونم برمي‌گردي يا نه ولي من تا... تا... تا خيلي شمردم. بازم مي‌شمرم به اميد برگشتنت.

ولي فايده‌اي نداره. تو برگشتني نيستي. تو جاي ديگه‌اي هستي و من اينجا منتظر توام. ديگه خسته شدم. نمي‌تونم نحمل كنم دارم مي‌تركم. دارم ميام پيشت. مهم نيست كه چي بهم مي‌گي يا من چي بگم.

واي‌ي‌ي‌ي‌ي! خدا . من يك هفته است اينجا پشت در منتظر توام تا تو بري و من بيام اين تو. اون وقت تو از در پشتي توالت رفتي بيرون!

+ تجربه‌اي ازسپی در دوشنبه هشتم اسفند 1384 در ساعت |
 

جمعه 22 بهمن 1384

روز تجديد ميثاق مردم با انقلاب اسلامي(!)، روز كوبيدن تودهني و پشت دست توصورت مستكبرين. روز اعلام حق ايران بري داشتن انرژي هسته‌اي. كه البته مصادف شدنش با روز 22 بهمن راهپيمايي را كامل كرد و پرشور.

امروز به خاطر كمك به يه دوستي من هم در مسير راهپيمايي به خاطر نبود ماشين حركت مي‌كردم. حتما شما ملت هميشه در صحنه ايران امروز در راهپيمايي و اعلام حق‌تون به جهانيان شركت داشتيد؟

توي راه  مي‌شنيدم يكي مي‌گفت:« آخه كي از جونش سير شده كه امروز بيرون بياد.» نمي‌دونم فكر كردم شايد فهميده من براي راهپيمايي نيومدم.

خلاصه نزديك ميدون فردوسي بودكه يهو يه عالمه خواهر و برادر ديدم وسط ميدون كه با هم دارن شعار مي‌دن و همچيني حالشو مي‌برن(!). همه شعار مي‌دادن و با هم داد مي‌زدن: ” مرگ بر آمريكا“ يا ” انرژي هسته‌اي حق مسلم ماست.“ .يهو ياد مدرسه افتادم. ما توي مدرسه‌مون يه همكلاسي داشتيم كه بنده خدا هر كس هركاري مي‌كرد و هر اتفاقي كه توي مدرسه مي‌افتاد همه مي‌انداختن گردن اون. ديگه آخريا جوري شده بود كه يه چيزي مي‌شد خودش داوطلبانه پيش مي‌رفت و همه چيز رو بي‌اونكه بدونه چه خبره به گردن مي‌گرفت.

داشتم از خيابون رد مي‌شدم و تو حال خودم بودم كه يه دفعه شنيدم يه نفر داره بهم مي‌گه: آبجي، بيا اينجا با ما شعار بده! خنده‌ام گرفت. منو داشت دعوت مي‌كرد تو صف آقايون. نمي‌دونم چرا  ولي مطمئنم اون لحظه چشم خاله عفت رو دور ديده بود كه منو دعوت كرد.

از قديم گفتن راه مستقيم بهترين و نزديكترين راهه. ولي من تصميم گرفتم دوري راه رو به خطراتش ترجيح بدم و اين تجديد ميثاق رو بب صاحبان اين انقلاب تنها بذارم.

 

 

+ تجربه‌اي ازسپی در دوشنبه هشتم اسفند 1384 در ساعت |
 

   سلام

فكر داشتن يه وبلاگ از وقتي به سرم زد كه تصميم گرفتم توي كنكور دانشگاه شركت كنم. با اينكه بايد حداقل 12 ساعت(!) از وقتم رو تو كتابام و در حال تست زدن، بگذرونم  توي همون اتاق براي نوشتن مطالبم صرف مي‌كردم.

هيچ‌وقت از درس خوندن خوشم نيومده ولي خوب به عشق اينكه يه روز تموم مي‌شه مي‌خوندم. توي يكسالِ مثلا درس خوندنم، 2تا وبلاگ درست كردم ـ اگه بشه بهشون گفت وبلاگ ـ دولت بيدار و عياران. مطمئنم كه حتي اسمشون رو هم نشنيديد. خوب حق هم داريد. آخه فقط چندبار توي هركدوم‌شون نوشتم.

راستش خيلي چيزها داشتم كه بنويسم ولي اينقدر زياد(!) بودند كه قاطي پاطي شدن و يهو گم! اينجوري بود كه وبلاگي از ما گرم نشد. نه!، ببخشيد روغني، آبي، چه‌مي‌دونم، چيزي از ما گرم نشد. خلاصه اينكه از زمان كنكورم تا الان 3 سال گذشته و من اين بار اگه فكرم كمك كنه قصد دارم سومين وبلاگم (!) رو راه بندازم ـ هركي اولشو نخونده باشه چه كفي مي‌كنه! ـ .

راستش اين بار هم مثل بار پيش موضوع خاصي ندارم. همه چي باهم يا گوناگون. شايد اگه از همون اول هم نوشته‌هام قاطي پاطي بود اينجوري نمي‌شد. اينجاست كه مي‌گن ماهي رو هروقت از آب بگيري تازه است. ما هم قراره بريم ماهيگيري.

اگه يه روزي، يه وقتي سرتون گرفت اينورا، يه سري بزنين و يه نظري هم بدين.

ممنون.

مادربزرگ

+ تجربه‌اي ازسپی در دوشنبه هشتم اسفند 1384 در ساعت |