تبليغاتX
آشفته بازار
اگر دلم بخواهد
سهم پولم را بسوزانم

اگر بخواهم
همه‌ی کفش‌ها را حراج کنم

اگر دلم بخواهد
کت مهمان را به چ.ب رختی بیاویزم
و به دستفروشی در خیابان ببخشم

اگر بخواهم
گیسوان دختر همسایه را قیچی کنم
و آن را سر قلم‌مویم بچسبانم

اگر بخواهم
کتابهایم را در جعبه‌ای بگذارم
و در جوی اب کوچه‌ای گمنام رها کنم

و اگر بخواهم
جوجه‌هایم را به دمپایی‌فروش دوره‌گرد بفروشم
دکتر شوم
نه، اصلا رییس‌جمهور شوم

کسی نیست جلویم را بگیرد؟
راستی کسی نیست جلویم را بگیرد؟؟
یکی جلوی مرا بگیرد!

لطفااااااااااا!

+ تجربه‌اي ازسپی در یکشنبه بیست و پنجم تیر 1385 در ساعت |
چه جای گله است اگر که دل آدمی به گریز از ترس تنهایی به انتخب دیگری بنشیند؟ و آن دیگری را چنان در خود جای دهد که جزئی از خود او شود؟

و چه جای شماتت که دلی به گریز از ترس از دست دادنش فدا شود؟! و چه جای چاره؟

 

آدما جوری آفریده می شن که میاز به ارتباط دارند. از چه نوعی زیاد فرقی نمی کنه یعنی تو اصل قضیه ارتباط تاثیر چندانی نداره. موضوع مهم اینه که تنهایی و تک بودن واسه آدم سمٌ. چون اونوقت از ترس همین تنها موندنه که توی زندگی دربه در دنبال یه همراه و همزبون می‌گرده.

و چنان صادقانه به اون همراه خیره می‌شه و چنان مصرانه در پی یک شکل شدن با اونه که دیگه یواش یواش خودشون رو، فکرشون رو و ... از دست می‌دن. می‌شن یه وابسته کامل کامل و بدون چون و چرا!

و هرچه بیشتر و بیشتر می‌گذره، این وابستگی هم بیشتر و بیشتر می‌شه و موقعی که دنیا رو با تمام بی‌معرفتی‌هاش می‌بینه، اون موقع است که از ترس تجربه بی‌معرفتی‌ها حاضر می‌شه هرجوری هست همراهش رو برای خودش نگه داره. روش نگه‌داشتن این همراه اصلا براش مهم نیست! نکته مخم فقط و فقط نگه‌داشتن اونه. حتی اگه این وسط دل همزبون بیچاره آسیب ببینه!

همیشه ترس از هرچیزی باعث ایجاد شدن و اتفاق افنادن اون چیز بشه و همین ترس هم می‌تونه چیزی رو که با زحمت زیاد به‌دست آوردی، ازت بگیره و تمام چیزهای خوب رو خراب کنه!!!

حواست و جمع کن! نترس!

+ تجربه‌اي ازسپی در یکشنبه بیست و پنجم تیر 1385 در ساعت |

یه عاشقانه کوچیک واسه همه اونایی که منتظرند! از پل ورلن شاعر فرانسوی:

محبوبم!

برکه،
چون آینه ای ژرف می تاباند
سایه ی بید سیاه را
آنجا که باد می گرید...

وقت، وقت رویاست.
آرامشی گسترده و مهربان
گویی فرود می آید از آسمان
و ستاره می آراید آن را
به رنگهای رنگین کمان...

وقت، وقت خوشوقتی است.
این رنج فزاینده به پایان خواهد رسید
به آینده لبخند بزن قلب من

روزهای هراس گذشت
روزهای اندوه و اشک
لحظه ها ار دیگر مشمار
روح من، اندکی صبر

حرفهای تلخ را ناگفته گذاشته ام
و خیال های باطل را کنار

به ناچار دور از او بودم و
چشمانم محروم از دیدار

گوشم تشنه شنیدنِ
نت های طلایی آن صدای مهربان

تمام وجودم و تمامی عشقم
هلهله می کنند روز سعادت را

روزی که تنها خیال و تنها فکرم این است
که محبوبم به سویم باز خواهد گشت!

+ تجربه‌اي ازسپی در شنبه بیست و چهارم تیر 1385 در ساعت |
      در طول زندگی آدما همیشه یه لحظه هایی وجود داره که آدم گیج و مسخ اونا می شه. حالا زیاد فرقی نمی کنه که این لحظه ای که اینقدر سنگینه شیرین باشه یا تلخ یا اصلا مهم نباشه.

    تنها نکته مهم توی این لحظه ها اینه که تو، من، یا هرکس دیگه ای چقدر توانایی غلبه براون رو داریم! یا اصلا چقدر قدرت فهم اون موضوع رو توی یه لحظه خیلی کوتاه داریم!

   بعضی از ماها که منم خودم یکی از اونام، تازه ۲۴ ساعت بعد از اینکه یه اتفاقی می افته تازه دستگیرشون می شه که ای وای چی شده! حالا خوب یا بد به اینش کاری نداریم!  آخه اگه خوب باشه که شانس آوردیم(البته گاهی! چون بعضی از خوشی ها زود می پرن و میرن!) ولی وای به اون روزی که بد باشه!( دیگه خداییش هیچ جوره هیچ کاری نمیشه کرد!)

   من الان غصه دارم هوارتا!

   آخه بازم خرابکاری کردم. با اینکه تلفن ها حتی عمومی ها هم کارتی شدن ولی بازم من دیر می گیرم. اونم خیلی دیر.

  مثل همیشه یه خرابکاری ناجور کردم. یه اتفاق بد برای افتاد و من دیر گرفتم و هنوز توی حسرت نفهمیدن اون لحظه لحظه های خوب موندم. ولی چه فایده که دیگه تموم شد!

دیگه تموم شد!

 

  

+ تجربه‌اي ازسپی در جمعه بیست و سوم تیر 1385 در ساعت |

توجه!                                                                                                                         توجه!

 

 

با مادربزرگ و تجربه اش همراه شوید تا روزهای خوب و خوشی رو داشته باشید.

تجربه علامت استاندارد و مهر کنترل کیفیت نداره. بالتبع نداشتن iso 9001  و  iso 9002  و... پس تاریخ مصرف هم نداره!

تجربه هیچ جا آگهی نمی ده! تبلیغ نمی کنه فقط و فقط توصیه می کنه که به تجربه توجه کنید. همین . بس!

اینم بگم که پس فردا گله و از این جورچیزا بین مون پیش نیاد. دقت کنید لطفا!

تجربه هیچ شعبه دیگری ندارد.

تجربه یه شعبه داره.

تجربه فقط یه جاست!

در درون خود شما!

تجربه چیزی از خود شما و در خود شماست.

جدی بگیرید!

 

توجه!                                                                                                              توجه!              

                                            

+ تجربه‌اي ازسپی در جمعه بیست و سوم تیر 1385 در ساعت |

تو رو خدا می بینی آخه؟ جوونی و هزار مدل جورواجور دردسر و در پی آن فراموشی.

برگشتم که بگم یکشنبه ۲۵ تیر ماه ۸۵ ساعت ۵/۵ که ان شاءالله اومدین خانه هنرمندان حواستون به من باشه تا همین روزا طرفدارهای هنر گرافیک و به گونه مخصوص کامبیز درم بخش رو سرکیف بیارم.

 

+ تجربه‌اي ازسپی در جمعه بیست و سوم تیر 1385 در ساعت |
سلام به همگی! شب و روزتون بخیر!( اگه این روزگار واسه ی آدم شب و روز بذاره)

یه خبر داغ داغ واسه اونایی که اهل زبان ایتالیایی و طرفدار ادبیات ایتالیایی و خلاصه شیفته نویسنده ها و شاعر و .. ایتالیا هستند.

بجنبید تا دیر نشده که یکشنبه ساعت ۵/۵ بعدازظهر ۲۵ تیرماه توی خانه هنرمندان از طرف مجله بخارا قراره که یه بزرگداشت برای اومبرتو اکو نویسنده ایتالیایی برگزار بشه. در ضمن سفیر ایتالیا هم اونجاست. ( ایتالیا رو دیدن که کار آسونی نیست لااقل برید سفیرشو ببینید شاید فرجی شد.

گفتن از ما! بعدا نگید چرا نگفتی!

 

+ تجربه‌اي ازسپی در جمعه بیست و سوم تیر 1385 در ساعت |
 

مي‌دوني هميشه گفتم بازم مي‌گم(من كي باشم كه چيزي بگم؟) سادكي خيلي چيز خوبيه جان خودم!( اي ول چه كشفي!)  ولي خداييش آدم اگه طرفدار سادگي باشه ها هيچ وقت كم نمياره مگه يه موقع‌هايي. اگه گفتي كي؟ نمي‌دوني؟ خالي نبند بابا. همه ما برامون پيش اومده كه بريم مهموني و تو كف كلاس گذاشتن مهمونا بمونيم. نگو نه!( كه ناراحت مي‌شم.)

داشتم چي مي‌گفتم؟ هان. آره داشتم مي‌گفتم اگه به سادگي اعتقاد داشته باشي، خيلي چيزا بدست مياري كه يكيش اعتماد به نفس .( اينو من نمي‌گم كه! متخصصين مردم شناسي، جامعه شناسي و البته با اجازه بزرگترها روانشناسي مي‌گن)

غرض از اين همه اين بود كه مي‌خواستم بگم چند روز پيش توي پاكستان 13 زوج با هم توي يك شب مراسم ازدواج راه انداختند( ان شاء‌الله خوشبخت بشن) اينجوري هم خرج عروسي كم مي‌شه(مورد توجه آقايون) هم اينكه احساس وارد خانواده جديدي( ببخشيد خانواده‌هاي جديدي) شدي!  اينقده‌ه‌ه‌ه‌ه‌ه‌ه‌ه‌ه‌ه خوبه! فكر كن!

تازه اونجا كه پاكستان بوده، اگه همين تهران خودمون ازدواج كني تازه ممكنه جازه بدن كه تونلي، بزرگراهي، مدرسه‌اي، ... هم افتتاح كني!( اينو هم من از خودم نمي‌گم. مسئولين مي‌گن)

آخه قراره در راستاي اهداف بلندمدت جناب رييس‌جمهور محترم مملكت( كه ان‌شاء الله خداوند سايه‌ش رو از سر ما جوانها كم نكنه! البته خدا خودش خوب مي‌دونه چي‌كار كنه. من قصد فضولي ندارم! باور كنيد.) در حمايت از فرهنگ ازدواج( فقط ازدواج مهم است! ازدواج بكنيد، مهم نيست كه طلاق بگيريد) افتتاح تونل رسالت را به 10 زوج جوان سپرده شود!

پس بجنبيد تا دير نشده بريد خواستگاري( براي عموم آزاد است) و سريع تلفن رو برداريد به خونه خواستگار محترم زنگ بزنيد و بله رو بگيد( اين بار اجازه در و همسايه ضروري نيست. چون در بحران هستيد).

مراسم عروسي‌تان را با افتتاح تونل رسالت جشن بكيريد.

 

+ تجربه‌اي ازسپی در چهارشنبه چهاردهم تیر 1385 در ساعت |

پیشی رو دیدی؟ من الان این مدلی شدم. داغون داغون. نمی دونی چقدر بده که آدم امتحان داشته باشه و به خودش قول داده باشه که دیگه این ترم حتما بخونه ولی اصلا حس خوندن نداشته باشه.

نمی دونی چقدر مسخره است که واسه خودت یه فکرایی کردی ولی هیچ کدوم شون درست در نیان.

نمی دونم می دونی یا نه! فقط اینو خوب می دونم که می دونی چقدر بده آدم امتحان داشته باشه و مجبور به خوندنشون باشه!

کمک ک ک ک ک ک ک ک ک ک ک ک ک. خسته شدم. دلم از اون تابستونایی می خواد که بی خیال همه چی تا صبح بیدار می نشستم و صبح ها تا لنگ ظهر می خوابیدم . بعدازظهرهاش تا شب دنبال بچه ها تو کوچه ها بازی می کردم.

دلم یه ساعت خواب راحت می خواد از اون خوابا که هیچی توش نبود بجز شکلات و عروسک و بهاره دختر همسایه و افتادن توپ پسرها توی حیاط خونمون.

دلم یه کتاب داستان عکس دار می خواد. یه کتاب داستان عکس دار که فقط عکس هاشو نگاه کنم. نه اینکه مثل بچه های آدمیزاد بشینم و بخونمشون.

دلم خیلی چیزا می خواد. ولی بخش ناجور قضیه فعلاٌ اینه که من امتحان دارم. یعنی نه می تونم یه تابستون بی خیال داشته باشم نه می تونم یه ساعت خواب خوب ببینم نه می تونم واسه خودم از توی کتابا یه داستان جدید دربیارم.

من هیچ کاری نمی تونم بکنم جز اینکه پاشم برم سر درسم. همین و همین. دلم واسه خودم می سوزه.

من شاکی ام. ولی کیه که به شکایت من برسه آخه؟ شکایت من نه سر ارث و میراث با فک و فامیله نه به خاطر چک و از این جورچیزا. من از زندگی شاکی ام.رضایت هم نمی دم. اصرار هم نکنید. این حرف آخرمه.

یکی بیاد به جای من درس بخونه!

+ تجربه‌اي ازسپی در سه شنبه ششم تیر 1385 در ساعت |
 
+ تجربه‌اي ازسپی در سه شنبه ششم تیر 1385 در ساعت |
 

دستاتو تو دست گرفتم كه يه‌وقت جا نزني!

چشمامو دوختم يه چشمات كه يه‌وقت دور نزني!

يادته بهم مي‌گفتي وقتي دستاتو مي‌گيرم،

عشق يك عالمُ دادم، عشق تو رو پس مي‌گيرم.

يادمه بهم مي‌گفتي برق چشمامو كه ديدي،

نفست گرفته گفتي ديگه هيچ‌جايي نمي‌ري.

حالا دستاتو گرفتم توي دستم كه بدوني،

چشمامو دوختم به چشمات كه بسوزي، كه بسوزي!

اما ديگه برق چشمامو نديدي، ديگه قلب تو نلرزيد، حتي چشمامم نديدي!

نفست مگه نبودم، مگه عشق تو نبودم،

مگه تو بهم نگفتي از پيشت هيچ‌جا نمي‌رم؟

اما حالا، اما حالا، تو كه رفتي منم و يه چشم حيرون

كه به دنبال نگاهت همه چي رو كرده ويرون.

دنبال دستي مي‌گرده كه اونو وقتي مي‌گيره،

ديگه حرفي توش نباشه، واسه‌ي خودش بمونه

زبونم لال! اگه روزي، يه‌روزي ديدي دستات واسه من هست

تو بدون هميشه تو دستام واسه دستاي تو جا هست.

+ تجربه‌اي ازسپی در یکشنبه چهارم تیر 1385 در ساعت |

اصلا نگران نباشيد. خوب؟ من به همين زودي ها برمي‌گردم. واسه‌تون چيزهاي جديد دارم فراوون. منتها الان نه كه موقع امتحاناست، نمي‌شه هرروز هرروز اومد و چيزاي قشنگ نوشت. خودتون ديگه اين كاره‌ايد ديگه!

آدم اگه درس هم نخونه باز عذاب وجدان مي‌گيره اگه بخواد بياد توي اينترنت.

خلاصه كه دعا كنيد اين امتحانا زودتر تموم شه و همه برن سر خونه و زندگي‌شون به كارشون برسن.

+ تجربه‌اي ازسپی در یکشنبه چهارم تیر 1385 در ساعت |