تبليغاتX
آشفته بازار
 

 

   ادبا وحكما و فلاسفه در قديم و نديم و حالا همه در كنار موضوعات فخيم و ثقيل‌شان به چيزهاي سهل‌الفهمي نيز اشاره كردند كه موضوع من= ما يكي از ناب‌ترين و قديمي‌ترين آنهاست. اگر شما يكي باشيد، خوب، هميشه يكي هستيد.(اشتباه نكن! موضوع رو عاشقانه نكن!) اما! وقتي دوتا مي‌شي، به دليل واكنش‌هاي شيميايي زياد مي‌شويد. حالا خود‌آگاه و ناخودآگاه آن به خودتان مربوط است. ما به آن كاري نداريم. دقيقاً مانند اين مثل است كه مي‌گويد: تابحال به سوزن خياطي توجه كرده‌اي؟ وقتي تنهاست، فقط سوزن است اما زماني كه با نخ همراه و يار مي‌گردد، نخ و سوزن مي‌شود.كه با توجه به اثبات فلاسفه كارآيي‌اش البته بيشتر مي‌گردد.

   درباب همين موضوع دو شاعر نام‌آشنا و پرآوازه‌ي اين مرز و بوم شعري به ياري هم سروده‌اند كه به ساحت مقدس شما تقديم مي‌كنند:

 

 

 

 

امروز مي‌خوام شعر بگم            شعراي خوشگل بگم

از كوچه و خيابون                   از صحرا و بيابون

از بچه‌هاي كوچه                    كه مي‌خورن آلوچه

                         غيبتاي تو ميدون                        پيرزناي حيرون

از دوتا اُسگُل بگم                      كه دادن روي هم لم

 

                    امروز مي‌خوام شعر بگم              شعراي خوشگل بگم

من تركم و من تركم                     من يك شاعر تركم

 

اينو من با لهجه گفتم                           از تو جواب شنفتم:

«تو تركي و تو تركي             تو يك شاعر تركي»(2)

 

 

 

 

 

 

محصول مشتركي از مادربزرگ و آزاده.

                            A&S
+ تجربه‌اي ازسپی در جمعه بیست و هفتم مرداد 1385 در ساعت |

        امروز روز تولد شجاعت و معرفت. امروز روز تولد یه مرد بزرگ. امروز رو گذاشتند روز تو. روز تویی که توی مردونگی واسه من بیست بیستی و بیست هم می‌مونی. امروز روز توئه که بزرگترین مردی برای من و بزرگترین هم می‌مونی.

 

        امروز روز توئه. روز تویی که وقتی دستامو می‌گرفتی توی هر حالی کنارم بودی. هیچ وقت نتونستم حرفامو جمع کنم و پراکنده حرف نزنم.دلم می‌خواهد از خوبی‌های تو بگم ولی خیلی  زیاده حتی از عمر من هم بیشتر.

 

این حق منه که الان کنارم باشی اما نیستی. این حق منه که الان امروز کنارم باشی تا بیام و ببوسمت. مثل قدیم بشینم توی بغلت.اما نیستی. و من اینقدر ناتوانم که نمی‌تونم بیام پیشت. دلم خیلی برات تنگ شده بیشتر از هر زمان دیگه‌ای.

 

چقدر دلم برای اون آغوش گرم تو تنگ شده که هیچ جایی امن‌تر از اون وجود نداشت. کاش اون روز اینقدر بزرگ بودم که قدر آغوشت رو می‌دونستم. کاش اینقدر بزرگ بودم که هیچ وقت اذیتت نمی‌کردم.

 

دلم خیلی برات تنگ شده. خیلی بهت احتیاج دارم بیشتر از همیشه. کاش بودی.

 

سلام بابای خوبم. روزت مبارک.

+ تجربه‌اي ازسپی در سه شنبه هفدهم مرداد 1385 در ساعت |
 

فرياد پيك غذا

 

 

در رهگذر معده‌ات پوسيد

وقتي ميان اسيد معده‌ات گم شد

بر ميان معده‌ات

دوباره فرود آمد.

 

چشمت ميان اين همه غذا

روي كدام ديس مي‌ماند؟

پشت كدام سالاد مي‌رود؟

اين اشتها نيست!

گرسنگي آشكار تمام وجود توست،

بر اين همه غذا.

اين اشتها كه نيست!

 

خاموشي‌ات پايان ميهماني است.

اندوهناك و تلخ،

چشم از غبار استخوانها بردار.

از كنار ميز غذا

با بشقاب پرشده‌ات

با زبان خوش برگرد!

 

 

 

تقديم به تو كه عاشق خوردني!

+ تجربه‌اي ازسپی در سه شنبه دهم مرداد 1385 در ساعت |
 

به آدم مي‌گن چرا ديگه هيچ‌كاري نمي‌كني؟ چرا ادامه نمي‌دي؟ چرا اخلاقت هاپوييِ؟ تا زه اينا كه خوبه بعضي ها بهم تيكه هم مي‌اندازن! كه يه موقع چندتا چندتا مي‌نويسي گاهي هم نمي‌نويسي!

بابا اخه شما ها چرا نمي‌خواهيد قبول كنيد كه آدم بايد چيزي توي ذهنش باشه كه چيزي رو بنويسه. از ديروز تا حالا به هر بهانه‌اي با همه خواستم دعوا كنم تا بيام و در موردش يه چيزي بنويسيم ولي هيچ‌كس تحويلم نگرفت. به قول خودمون هيچ‌كس نگفت خرت به چند من!

آقاجون من خسته شدم.(البته الان خيلي وقته كه خسته شدم ولي خانومي كردم هيچي نگفتم.) داغونم.

خسته شدم از اينكه مثل يه گوسفند(بلانسبت گوسفند)صبح از خواب بيدار شم و لباس بپوشم و مثلا برم سركاري كه اصلا معلوم نيست توش چيزي بشم يا نه. خسته شدم از اينكه نيشم رو تا بناگوش باز كنم و دندون هاي بلورم رو نشون بدم و بگم به به! يه روز قشنگ ديگه!(آخه وقتي نيست چرا بگم؟) خسته شدم از اينكه هرروز بايد مثل احمق‌ها بشينم سركلاس.

 

دنبال يه انقلاب مي‌گردم(ميدون انقلاب نه، پروفسور) دنبال يه تغيير بزرگ كه حال همه رو بكنه تو قوطي(البته با در بسته و به همراه يه شوت طلايي تو جوي آب) دنبال يه، يه شورش! آره يه شورش مي‌گردم.(امروز صبح آزي كبريتشو كشيد زيرم، بي‌ادب!)

خلاصه كه مي‌خوام انقلاب كنم!

آره ديگه مي‌خوام برم بخوابم!

+ تجربه‌اي ازسپی در شنبه هفتم مرداد 1385 در ساعت |