تبليغاتX
آشفته بازار
 

ديگر نمي‌ميرم

                                   مرده‌ها

                                                         زنده با مرگ خويش‌اند.

 

 

بر روي سنگ، سنگي را كه به زنجير بسته‌اند، برجسته بتراشند. درون مقبره، پايين سنگ، خاك نرم ريخته . روي آن هميشه نقشي از كف پا ديده مي‌شود. با قمقمه‌اي آب براي پدر كه روزي به سايه‌ي خود در راه كوير مي گفت كه جاي پا به من آموخت،كه آن‌چه از چيزي برجا مي‌ماند، هيچ‌وقت صورت آن چيز نيست. ...

 

اي كاش مي‌شد ماهي از ماهها را حذف كرد. كاش مي‌شد چيزي را، مرگي را، هِجري را از طبيعت خط زد. و كاش مي‌شد ديداري ناممكن را دوباره زنده كرد.

ده سال تمام به اي كاشي فكر مي‌كنم كه هيچ‌وقت حتي تا پايان دنيا هم از آن انتظاري نيست. اما هنوز هم، اي كاش...!

 

 هرگز نمي‌ميرد...

+ تجربه‌اي ازسپی در پنجشنبه هجدهم آبان 1385 در ساعت |
  Woman with Tray Really Cooking Magnet

 

    امروز كه داشتم تو وبلاگ‌هاي اين و اون، آشنا و غير آشنا مي‌گشتم، ديدم همه آپ كردن. اونم چه‌جور! يه نگاهي به خودم انداختم و يه نگاهي هم به چيزاي تو مغزم. و به هيچ نتيجه‌اي نرسيدم. از يه طرف هم سادات بهم توصيه كرده بود كه زود به زود آپ كنم. ولي خوب من هيچ موضوعي توي ذهنم نبود تا براش بنويسم. بنابراين تصميم گرفتم تا مثل يه دانشجوي خوب بشينم و يه كارايي بكنم كارستون. ولي يهو به فكرم رسيد تا يك هفته‌اي رو كه گذرونده بودم(البته از لحاظ غذايي) براتون به‌طور خلاصه بگم.(اگه بشه) توي اين يك هفته من شده بودم مثلاً مادر خانه!

لابد الان دارين مي‌گين خوب؟ منم در جواب‌تون مي‌گم: خوب كه خوب؟(لطفاً ديگه ادامه نديد)

 

مادر مهربان ما بعد از اندي سال تصميم به مسافرت گرفت، بدون خيارشور، ببخشيد بچه!! اين شد كه من و برادر بزرگتر مانديم در خانه! اونم براي يك هفته.هفته هفت روز داره(خودم بعد از تلاش‌هاي بسيار كشف كردم).  راستش خيلي خوب نيست كه آدم از جنگ و جدال‌هاي خانوادگي‌ش صحبت كنه، مخصوصاً اگه مادر خانواده نباشه و آدم با يك برادر دست به گريبان. سخته! خيلي سخته!

 

ما كه اصولاً انسان‌هاي بي‌خيري هستيم( فرزندان رو مي‌گم.) مادر بنده خدا (1200 سال عمرشون) خودش همه كاره بوده و هست و به بچه جماعت هم كاري نداره! به قول خودش:«آدم يه كاري رو از اول خودش انجام مي‌ده و دوباره كاري نمي‌كنه!» از اونجايي هم كه مادر ما به درصد تنبلي و بي‌هنري ما آگاه بود، بنابراين قبل از اينكه بره، توشه‌ي يك هفته‌اي واسه اين دسته‌گلهاش آماده كرد و با خيالي نامطمئن باهاشون ماچ و بوسه كرد و رفت سفر!

 

خوب! روز اول ظهر يه مدل غذا، شب باقي مونده‌ي غذاي ظهر؛ روز دوم يه مدل ديگه، شب از مدل غذاي ديروز؛ روز سوم خواهر خانه( منم از آشنايي با شما خوشحالم) به كلاس آموزش درس نرفت(البته به پيشنهاد و سپس اغفال سادات) . غذا درست كرد. قديما راحت‌ترين غذاي ممكن براي ناآشپزها نيمرو بود، ولي همراه با پيشرفت تكنولوژي ساده‌ترين غذا سرخ‌كردن مرغ و سيب‌زميني و پختن هويج و نخود و... براي سير كردن شكمِ. ما هم برادر بزرگترتر رو دعوت كرديم و دست‌پختم رو رو سه‌تايي‌مون امتحان كردم. عجب نتيجه‌اي هم داد.؛ روز چهارم هم به جان مادر دعا كرديم كه هنوز ه غذا داريم+ فردا ظهر. ولي ديگه خدايي از الويه و قرمه‌سبزي خسته شده بوديم بنابراين برادر فكر كرد و من رفتم دنبال پختن املت.( به كسي نگين ولي پختن املت خيلي از مرغ سخت‌تر بود) باز هم سرآشپز غذا پخت و جاي همه‌تون خالي از بس كه خوشمزه بود، بدفرم! ولي باز فردا قرمه‌سبزي داشتيم كه! پس باز برادر بزرگترتر رو به مهموني ناهار دعوت كرديم و به قول بچه‌ها سه‌تايي غذاهاي حيفي رو از حيف‌شدن به‌طور شجاعانه‌اي نجات داديم! و تا شب و بعد از اون تا صبح  با اين عمليات انتحاري‌مون حال كرديم. ولي فردا بلانسبت چهار‌پاي عزيز مونديم توي‌ گِل كه ناهار چي‌بخوريم؟ حتماً همه‌تون هم مشاهده كرديد كه اگر كسي معده‌اش خالي شود، وحشي شود!(اصلاً به نظر من مغز به اعضا فرمان نمي‌ده كه، معده‌است.) پس يه contact با برادر داشتيم (نمي‌گم دعوا كرديم، اينجوري هم كلاس داره هم اينكه معلوم مي‌شه من نزدمش!) و قهر كرديم و يك پروسه‌ي معروف را( بي‌ادبيِ. و از آنجايي كه بچه‌ي زير 18 اينو ممكنه بخونه پس نمي‌گم كه چي بود) طي كرديم. و در آخر برادر از بين طبقات فريزر مرغ بيچاره‌اي رو انتخاب و استاد كرد.(گاهي فكر مي‌كنم كه اگه مرغ نداشتيم چه بايد مي‌كردم من؟ خدايا شكرت)

خلاصه كه از شنبه تا جمعه به سختيِ طاقت‌فرسايي خودمون رو از گرسنگي و پس از اون آدمخواري نجات داديم!

 

نمي‌گم توي اين يك هفته چه خرابكاري‌هايي كه نكرديم كه ناجوره! فقط اينو بگم كه جمعه (روزي كه قرار بود مامان برگرده) به اين نتيجه رسيديم كه ديگه خونه‌اي وجود نداره. البته فقط من دست به كار شدم. دسته گل ديدين؟ خونه رو كردم اونجوري! (خواهش مي‌كنم! خواهش مي‌كنم! تشويق نفرماييد) من كلاً هميشه يه كارايي مي‌كنم كه خودمم باورم نمي‌شه!

 

توي اين يك هفته من يه چندباري دست به قابلمه شدم! باور نمي‌كنيد اگر بگم مامان خونه بودن، حتي فكر كردن بهش هم سخته چه برسه مثلا به آشپزي. چنان انرژي از آدم مي‌گيره كه ناخودآگاه ساعت10 چرت مي‌زني و 11 توي رختخواب داري خروپف مي‌كني!

 

آها راستي يه پيشنهاد از من به شما: اگه يه روزي توي هم‌چين شرايطي قرار گرفتيد، از همون اول به اوني كه باهاش توي خونه مونديد تقسيم كار كنيد، البته عادلانه. مثل من! كه آشپزي كردم و برادر به شستشوي ظروف پرداخت!

 

لابد الان دارين مي‌گين: خوب چرا از بيرون غذا نگرفتين؟  بايد بگم كه: واسه ما افت داره نشون بديم كه كاري نمي‌تونيم بكنيم. گرسنگي مي‌كشيم ولي اين ننگ رو نمي‌پذيريم.هرگز! كه البته در اين يك هفته ما به هنرهاي بالقوه‌ي خودمون پي برديم و اونها رو در مواقع ضروري بالفعل كرديم.(تعريف از خود نباشه‌ها!)

 

در كل كه اميدوارم هيچ‌وقت تنها نمونين! و اينكه اصلاً نذارين مادرتون بدون شما جايي بره براي مدت طولاني. چه معني داره؟ اين خيلي ظلم بزرگي كه در حق فرزندان مي‌شه! نترسيد. از حق‌تون دفاع كنيد!

 در ضمن  لازمه که از برادر بزرگترتر هم تشکر کنم که خیلی توی این یک هفته کمک حال ما بود. دستت مرسی داداش.

 

آخ! آخ! سركار مامان دارن صدام مي‌زنن. من برم ديگه! با اجازه!

 

 

+ تجربه‌اي ازسپی در شنبه سیزدهم آبان 1385 در ساعت |
 

 

 

 

 

مطمئنم همه شما براي يكبار چه با هدف چه بي‌هدف اين شعار قديمي رو شنيدين كه مي‌گن: فرزند كمتر، زندگي بهتر.

 

منظورم از گفتن اين شعار يه موقع خداي ناكرده نصيحت شما دوستاي عزيز يا بزرگترهاي محترم نيست.(قسم مي‌خورم.)  يه موقع قصد كنايه به خانواده‌هاي پرجمعيت و تشويق كم جمعيت‌ها را هم ندارم.( قصدم رو بعدا مي‌گم.)

 

دوران قديم(زمان ما) داشتن فرزند زياد نشونه‌ي بركت توي زندگي بود. يعني هركسي كه بچه‌هاي بيشتري داشت خوب طبيعتا نيروي كار بيشتري داشت، پس وضع مالي‌ش بد نبود و اين مي‌شد بركت خونه!  يواش يواش كه دري به تخته خورد و مملكت آبادمون، به سلامتي آبادتر شد و زندگي‌ها مكانيزه، اين بركات تصميم گرفتن تا از روستاها بيان به شهر تا بتونن پيشرفت كنن. خوب همونجا موندن و برگ شدن و به روش والدين محترم‌شون صاحب اولاد شدن. هرچند تا كه كرم خدا بود!!!...

 

و خوب ديگه همه مي‌دونيم كه اينجوري شد كه جمعيت ما از حدوداً 25 ميليون نفر رسيد به 70 ميليون. (خدا همه‌شون رو نگه داره كه اينا همه نيروي اسلام‌اند و در اختيار مملكت.) كه البته نبايد اين نكته رو فراموش كنيم كه اگر جمعيت ما به دست مادران و پدران دلسوز افزايش يافت، فقط و فقط به دليل اين بود كه ثابت كنند كه جماعتي كه در سال57 و سالهاي بعد از آن كشته شدند، داراي جايگزين هستند،و چنان اين افزايش جمعيت از ته دل آنها بود كه حتي 8سال خين و خين‌ريزي تو مرزهاي شمال‌غرب و غرب نتونست اين جمعيت رو كم كنه! جمعيتي كه تا قبل از اون به هربهونه‌اي كه ممكن بود، از دست مي‌رفت. طاعون، وبا، آب آلوده، حتي نيش زنبور و ...

 

از اونجايي كه ميهن عزيز ما در آسيا قرار دارد و جزو كشورهاي جهان سوم محسوب مي‌شه، پس در نتيجه فقط جمعيت‌اش رشد كرد. نه امكاناتش بيشتر شد، نه رفاه اون. بعد از گذشت تقريباً 20سال از انقلاب و 10 سال از جنگ تحميلي( كه هيچ‌كس آخرش نفهميد كه به ما تحميل شد يا ما تحميل كرديم؟ اين هم يكي از نقاط تاريك تاريخ!!) كه تازه مردم اين مملكتِ به تاراج برده شروع كردن به درست شدن و ترميم وپيدا كردن اصالت خودشون، يه كمي ما هم سري تو سرها درآورديم و هرجوري كه بود خواستيم تا اين سرمون رو نگه داريم. يه 8 سالي مقاومت كرديم؛ ما، نه هيچ‌كس ديگه. تا اين محققين ما تونستن حالي كنن كه براي زندگي بهتر، بچه كمتر.

 

اما بعد از اينكه همه اين موضوع رو قبول كردن يكي پيدا شد كه به 8سال بدبختي كشيدن ما پايان داد. يكي پيدا شد كه سر ما رو از اون بالا يهو كشيد پايين. يكي كه نمي‌دونم با چه انگيزه‌اي و از كجا پيداش شد و گفت اين حرفا و شعارها كه ما رو به داشتن تعداد كم بچه تشويق مي‌كنه همه‌شون يه مشت مزخرف‌ان. بگه اين دانشمندها و جامعه‌شناس‌هايي كه مي‌گن 2تا بچه، نمي‌فهمن. فقط من مي‌فهمم و من. اينايي كه همچين چيزي رو گفتن ايراني نبودند كه. عُمال استكبار و غرب بودند. ما تازه 70ميليون هستيم. هنوز جا داريم تا دوبرابر بشيم. پس غصه نخوريد. فعلا سرانه مسكن براي هرنفر5/1 متره. فوقش مي‌شه 75سانت. مهم دل خوشه!اينها مي‌ترسن كه ما اگر جمعيت زياد داشته باشيم، سپاه‌مان از آنها بيشتر باشد و سپاه كفر از ميان برداشته شود. و از آنجايي هم كه نگران از بين رفتن گرماي كانون خانواده نباشيم بايد به نسبت تعداد فرزندان از ساعات كاري مادران كم كنيم.

 

نتايج:

1-    هركي گفته دوتا بچه كافيه، شكر خورده! دو تا بچه واسه دست‌گرميه. خدا خودش مي‌دونه چندتا بسه.(بيچاره خدا. حالا ديگه بايد حساب بچه‌ها رو هم داشته باشه)

 

2-    بچه زياد خوبه. چون اگر هرچي بچه بيشتر باشه زورمون هم بيشتره. ما قوي‌تريم و مشت‌مون محكمتر.

 

3-    از آنجايي كه امكانات ما براي اين تعداد جمعيت خيلي خيلي زياده و ممكنه كه يه موقع دل‌درد بگيرن، پس لطف كنيد و جمعيت افزون كنيد تا هركس به اندازه‌ي حقش بگيرد!

 

4-    خلاصه كه بچه بركت خونه است. اگه ديدين خيلي زيادن فوقش مي‌فرستيدشون تا براتون بركت بيارن! فقط قبلش چهارراه‌ها رو بين‌شون تقسيم كنيد كه يه موقع دعواشون نشه و نسبت فاميلي‌شون با هم آشكار بشه! 

 

5-    به اين نكته هم خوب فكر كنيد كه واقعاً اين استكبار جهاني چقدر مي‌تونه بيكار باشه تا بشينه و به جمعيت زياد ما حسودي كنه! واقعاً ها! خدايا چشم هر‌چي حسوده كور كن كه نمي‌تونه آرامش ما رو ببينه!!!!

 

6-    خانوماي محترم به عبارتي يعني اگر شما داراي 8فرزند باشيد، نيازي به كار كردن نداريد كه! بشينيد تو خونه و حالشو ببرين. پس بچه زياد بياريد.

 

    ۷-در ضمن خانوماي محترم، بعد از اينكه 8تا بچه‌تون بزرگ شدند و شما تصميم گرفتيد يه بار ديگه بريد سركار(آخه حتما ماه اول نه، ماه دوم اخراج شديد)، زياد تلاش نكنيد. چون با اين وضعيت هيچ‌كس حاضر نيست تا به شما پول بده تا شما در خانه باشيد و با فرزندان.

 

 

+ تجربه‌اي ازسپی در دوشنبه هشتم آبان 1385 در ساعت |