امروز كه داشتم تو وبلاگهاي اين و اون، آشنا و غير آشنا ميگشتم، ديدم همه آپ كردن. اونم چهجور! يه نگاهي به خودم انداختم و يه نگاهي هم به چيزاي تو مغزم. و به هيچ نتيجهاي نرسيدم. از يه طرف هم سادات بهم توصيه كرده بود كه زود به زود آپ كنم. ولي خوب من هيچ موضوعي توي ذهنم نبود تا براش بنويسم. بنابراين تصميم گرفتم تا مثل يه دانشجوي خوب بشينم و يه كارايي بكنم كارستون. ولي يهو به فكرم رسيد تا يك هفتهاي رو كه گذرونده بودم(البته از لحاظ غذايي) براتون بهطور خلاصه بگم.(اگه بشه) توي اين يك هفته من شده بودم مثلاً مادر خانه!
لابد الان دارين ميگين خوب؟ منم در جوابتون ميگم: خوب كه خوب؟(لطفاً ديگه ادامه نديد)
مادر مهربان ما بعد از اندي سال تصميم به مسافرت گرفت، بدون خيارشور، ببخشيد بچه!! اين شد كه من و برادر بزرگتر مانديم در خانه! اونم براي يك هفته.هفته هفت روز داره(خودم بعد از تلاشهاي بسيار كشف كردم). راستش خيلي خوب نيست كه آدم از جنگ و جدالهاي خانوادگيش صحبت كنه، مخصوصاً اگه مادر خانواده نباشه و آدم با يك برادر دست به گريبان. سخته! خيلي سخته!
ما كه اصولاً انسانهاي بيخيري هستيم( فرزندان رو ميگم.) مادر بنده خدا (1200 سال عمرشون
) خودش همه كاره بوده و هست و به بچه جماعت هم كاري نداره! به قول خودش:«آدم يه كاري رو از اول خودش انجام ميده و دوباره كاري نميكنه!» از اونجايي هم كه مادر ما به درصد تنبلي و بيهنري ما آگاه بود، بنابراين قبل از اينكه بره، توشهي يك هفتهاي واسه اين دستهگلهاش آماده كرد و با خيالي نامطمئن باهاشون ماچ و بوسه كرد و رفت سفر!
خوب! روز اول ظهر يه مدل غذا، شب باقي موندهي غذاي ظهر؛ روز دوم يه مدل ديگه، شب از مدل غذاي ديروز؛ روز سوم خواهر خانه( منم از آشنايي با شما خوشحالم) به كلاس آموزش درس نرفت(البته به پيشنهاد و سپس اغفال سادات) . غذا درست كرد. قديما راحتترين غذاي ممكن براي ناآشپزها نيمرو بود، ولي همراه با پيشرفت تكنولوژي سادهترين غذا سرخكردن مرغ و سيبزميني و پختن هويج و نخود و... براي سير كردن شكمِ. ما هم برادر بزرگترتر رو دعوت كرديم و دستپختم رو رو سهتاييمون امتحان كردم. عجب نتيجهاي هم داد.؛ روز چهارم هم به جان مادر دعا كرديم كه هنوز ه غذا داريم+ فردا ظهر. ولي ديگه خدايي از الويه و قرمهسبزي خسته شده بوديم بنابراين برادر فكر كرد و من رفتم دنبال پختن املت.( به كسي نگين ولي پختن املت خيلي از مرغ سختتر بود) باز هم سرآشپز غذا پخت و جاي همهتون خالي از بس كه خوشمزه بود، بدفرم! ولي باز فردا قرمهسبزي داشتيم كه! پس باز برادر بزرگترتر رو به مهموني ناهار دعوت كرديم و به قول بچهها سهتايي غذاهاي حيفي رو از حيفشدن بهطور شجاعانهاي نجات داديم! و تا شب و بعد از اون تا صبح با اين عمليات انتحاريمون حال كرديم. ولي فردا بلانسبت چهارپاي عزيز مونديم توي گِل كه ناهار چيبخوريم؟ حتماً همهتون هم مشاهده كرديد كه اگر كسي معدهاش خالي شود، وحشي شود!(اصلاً به نظر من مغز به اعضا فرمان نميده كه، معدهاست.) پس يه contact با برادر داشتيم (نميگم دعوا كرديم، اينجوري هم كلاس داره هم اينكه معلوم ميشه من نزدمش!) و قهر كرديم و يك پروسهي معروف را( بيادبيِ. و از آنجايي كه بچهي زير 18 اينو ممكنه بخونه پس نميگم كه چي بود) طي كرديم. و در آخر برادر از بين طبقات فريزر مرغ بيچارهاي رو انتخاب و استاد كرد.(گاهي فكر ميكنم كه اگه مرغ نداشتيم چه بايد ميكردم من؟ خدايا شكرت)
خلاصه كه از شنبه تا جمعه به سختيِ طاقتفرسايي خودمون رو از گرسنگي و پس از اون آدمخواري نجات داديم!
نميگم توي اين يك هفته چه خرابكاريهايي كه نكرديم كه ناجوره! فقط اينو بگم كه جمعه (روزي كه قرار بود مامان برگرده) به اين نتيجه رسيديم كه ديگه خونهاي وجود نداره. البته فقط من دست به كار شدم. دسته گل ديدين؟ خونه رو كردم اونجوري! (خواهش ميكنم! خواهش ميكنم! تشويق نفرماييد) من كلاً هميشه يه كارايي ميكنم كه خودمم باورم نميشه!
توي اين يك هفته من يه چندباري دست به قابلمه شدم! باور نميكنيد اگر بگم مامان خونه بودن، حتي فكر كردن بهش هم سخته چه برسه مثلا به آشپزي. چنان انرژي از آدم ميگيره كه ناخودآگاه ساعت10 چرت ميزني و 11 توي رختخواب داري خروپف ميكني!
آها راستي يه پيشنهاد از من به شما: اگه يه روزي توي همچين شرايطي قرار گرفتيد، از همون اول به اوني كه باهاش توي خونه مونديد تقسيم كار كنيد، البته عادلانه. مثل من! كه آشپزي كردم و برادر به شستشوي ظروف پرداخت!
لابد الان دارين ميگين: خوب چرا از بيرون غذا نگرفتين؟ بايد بگم كه: واسه ما افت داره نشون بديم كه كاري نميتونيم بكنيم. گرسنگي ميكشيم ولي اين ننگ رو نميپذيريم.هرگز! كه البته در اين يك هفته ما به هنرهاي بالقوهي خودمون پي برديم و اونها رو در مواقع ضروري بالفعل كرديم.(تعريف از خود نباشهها!)
در كل كه اميدوارم هيچوقت تنها نمونين! و اينكه اصلاً نذارين مادرتون بدون شما جايي بره براي مدت طولاني. چه معني داره؟ اين خيلي ظلم بزرگي كه در حق فرزندان ميشه! نترسيد. از حقتون دفاع كنيد!
در ضمن لازمه که از برادر بزرگترتر هم تشکر کنم که خیلی توی این یک هفته کمک حال ما بود. دستت مرسی داداش.
آخ! آخ! سركار مامان دارن صدام ميزنن. من برم ديگه! با اجازه!
+ تجربهاي ازسپی در شنبه سیزدهم آبان 1385 در ساعت
|