تبليغاتX
آشفته بازار
 

 

 

روزي كه به مردمان خبررسيد كه حمام عمومي درست شده و ديگه يه جاي مشخصي هست تا جمعه‌ها(روز نظافت) بروند اونجا و حالي به حولي!، كلي مشعوف شدن جميعاً. آخه ديگه مجبور نبودن تا توي رودخونه ده‌شون يا توي حوض منزل‌شون خودشون رو صفا بدن. ديگه ترس از همسايه‌هاي چشم ناپاك هم نداشتند كه يه وقت خداي ناكرده شيطون ناجنس بپره توي جلدشون و اونها رو بِكشونه روي پشت‌بوم و ... واي‌ي‌ي‌ي!!! خدا به دور!

حمام‌هاي اوليه( زمان قاجار رو مي‌گم‌ها. يادش بخير مادر، چه برو و بيايي داشتم واسه خودم، چه برو رويي!) يه كاسه آبگ.شت‌خوري بزرگ بود به قاعده شكم دوتا خرس! توي اين كاسه اب داغ مي‌اومد. اسم اين كاسه خزينه بود! خزينه پر از آب مي‌شد، صبح‌ها واسه ذكور و غروب واسه ظريف ظرفا( بعداً عمليات جداسازي حموم ها انجام شد.). يه دور صبح‌ها حاج‌آقاها و مشهدي‌ها و كربلايي‌ها و... مي‌اومدن و تن رو به آب مي‌زدن و يه دور هم خاله‌خانباجي‌ها و دخترهاي دم بخت و خانم‌هاي بچه‌دار مي‌اومدن و شالاپ و شولوپ مي‌پريدن وسط پياله آبگوشت. آب حمام معجزه مي‌كزد مادر! حمام عمومي كلي حس همكاري رو بين خانوم‌ها و آقايون افزايش داد.( مي‌گن يكي از سرمنشآت انقلاب همين حس همكاري بين مردم است كه در حمام بيدار شده است.) بايد مي‌ديدي كه چطوري عين خواهر خود آدم تو رو كيسه مي‌كشن! برادرها هم كه برادروار كيسه مي‌كشيدن!( واسه خودشون ها! خيالات برت نداره) شما سنت قد نمي‌ده! ها ها! آخرش هم وقتي كه بايد توي همون خزينه آبكشي مي‌كردن‏، چه حالي بودددد! علاوه بر افرادي كه توش بودن، مقادير متنابهي چرك    (ببخشيد ديگه ننه! واقعيت ها رو بايد گفت.)، ... و چند ليتري هم...!( همه‌ي نوشته‌ام شد سه نقطه‌اي! چقدر رعايت ادب سخت است و جانفرسا!) آره! قربونش! تازه قسمت خوب اين حموم‌ها اين بود كه اگه مي‌رفتي اون‌تو عمراً تا چهار پنج ساعت بيرون مي‌اومدي. چرا؟ اي بابا، همسايه و فك و فاميل رو ببيني و پيش‌شون نموني؟ تازه كلي انار و نارنگي بود كه جهت جلوگيري از خستگي و گرفتن نفس اون تو خورده مي‌شد و كلي حرفاي خوب و كلي وصلت‌هاي ميمون كه پا مي‌گرفت.

يه چند وقتي كه گذشت، يه روز از يكي از خونه‌ها يه صداي بلندي اومد كه:« رگم...آخ رگم!» اي بابا تا اون روز توي محل ما كسي اهل حلال و حروم كردن خودش ديگه نبود! همه با تعجب جمع شدن تو محل و ديدن نخير! اين يه مريضي مسريِ كه يهو همه محل بهش گرفتار شدن و يه دفعه همه با هم( البت ذكور محل) فريادشون رو از ته نهادشون كشيدن بيرون كه:«آخ رگم!» خدا نيامرزدش ننه!، اين ميرپنج رو مي‌گم. از وقتي شروع كرد چادر و روبنده از سر ضعيفه‌ها ورچيدن، رگ غيرت خروساي خونه، آه! گرومپ زد بيرون. اين‌جور شد كه هر دوسه ماهي يكبار هم براي نظافت و هم براي سياحت كوچه رو با كلي اِهِن و تلپ قرق مي‌كردن تا ما شال و كلاه كنيم و بريم گرمابه! آره اينجوريا شد كه ما از دوره‌هاي گرمابه‌اي‌مون افتاديم. بالاخره هرچي هم كه بود خوبيت نداشت دختر خونه عصر به عصر، نه! چار پنج روزي يه بار بشينه سر بقچه حمومش و ليف و صابون و لباس و سرخاب و سفيدابش رو بزنه زير بغلش و چادرچاقچور كنه و راه بيفته توي خيابونا تا برسه به گرمابه! كه لات‌هاي محل بشينن سرراهش و بشكن زنون براش بخونن:

 

           الا اي دختر كه موهاي تو بوره           به حمام مي‌روي، راه تو دوره

            به حمام مي‌روي زودي بيايي             كه آتش در دلم مثل تنوره

 

خلاصه كه بازم برگشتن به همون ابتدا كه زن جماعت توي حوض خونه شوخ از تن خودشون و بچه‌شون باز كنن! يه كم كه زمان پيشرفت كرد، يواش يواش همه توي منازل حمام درست كردند تا اهل منزل از خونه واسه كارهاي غيرضروري بيرون نرند.

خدايي هم ديگه خيلي زشت بود كه بقچه حموم به دست راه بيفتس توي كوچه و خيابون تا برسي به گرمابه عمومي سامان( گرمابه محل) گرچه گرمابه هاي محل همچنان به كارهاي خودشون ادامه مي‌دادند. چون بالاخره كساني بودند كه لازم داشتند تا خودشون رو حتماًَ به يه حمامي برسونن.

حمام‌ها هنوز هم به روش قديم داراي خزينه بودند و تمام خصوصيات اونها + بيماري‌هاي جديد و مد روز هم داشتند. كمي بعد حمام‌هاي نمره( يكنفره) هم بهش اضافه شد. خيلي خوب بودند و در همين جا بود كه قيصر برادر كريم آق‌منگل رو فرستاد اونور. يادتونه كه؟ از همون موقع هم تصميم گرفته شد تا حمام‌هاي خزينه‌اي مخصوصاً براي بانوان باكلاس حذف بشه! و اينطوري بود كه نمره آمد جاي پياله ابگوشت.

  حالا قصدم از اين مثلاً تاريخچه چي بود؟ ها1 خواستم بگم از اون زمونا كه حمام عمومي اومد و...و اين چيزا، تا اين زمونه خيلي گذشته. ولي بدبختي من با اين حمام‌مون نه تنها تموم نمي‌شه بلكه هي روز به روز و فصل به فصل داره زياد مي‌شه. با اينكه بعد از گذشت تقريباً يك قرن از اين اين تاريخچه‌اي كه براتون گفتم، و داشتن حمام توي منزل با چنان بدبختي مي‌رم حمام كه شرط مي‌بندم هيچ‌كس حتي اون زمان كه اب لوله‌كشي نبود اينقدر سختي نكشيده بوده.

مثل اون قديما كه هركسي بايد براي خودش به مقدار نيازش اب گرم مي‌برد توي حمامش، منم بايد به اندازه، نه كمتر و نه بيشتر آب گرم بزنم زير بغلم و برم جهت پكيزگي! .اقعاً كه سخته! دارم كم كم به حمام عمومي كشيده مي‌شم! يه حسي هست كه منو مي‌بره اون وري!

بهرحال اينجوري بود كه من همين چند شب پيش به اهميت همون حوض منزل پي بردم كه ديگه لااقل دلت خوش نيست كه داري مثلاً از تكنولوژي استفاده مي‌كني!

 

 


من اومدم براتون عکس پیدا کنم که مثلاٌ جذابیت بدم به قضیه ولی هرچی عکس سرچ کردم نیومد که نیومد. همه عکسی دیدم بجز عکسی که به گرمابه ربط داشته باشه. دیگه شرمنده.

+ تجربه‌اي ازسپی در پنجشنبه بیست و سوم آذر 1385 در ساعت |
 

با عرض سلام مجدد. ما ببخشيد من! دوباره برگشتم. باورتون نمي شه؟ خوب من خودمم باورم نمي‌شه. اما موضوع اصلي در حال حاضر اينه كه من، مادربزرگ شما نوه‌هاي با معرفت بعد از يك ماه دوري از خونه، برگشتم.

 

راست مي‌گن چيزهاي قديمي در دنياي جديد ديگه به درد نمي‌خورن. تا يك ماه پيش خودمم باورم نمي‌شد چيزي كه پير و قديمي شد ممكنه كه ديگه يه روز نتونه كاري انجام بده. يعني نتونه كار مثبتي انجام بده. حالا شده داستان همين كامي ما. ( كامپيوترمون رو مي‌گم.) چي؟ چرا بهش مي‌گيم كامي؟ آخه تا قبل از همين يك ماه پيش كه به طرز وحشتناكي سكته رو بزنه‏، مدعي بود كه درسته كه قديمي شده ولي دلش جوونه! و Recyclebin اش خالي از هرگونه غم و غصه و ويروس است. بنابراين بايد به گونه‌اي مدرن كامي صداش مي‌كرديم كه كرديم.

 

اما اي كاش اين كامي صدا كردنش مي‌تونست علاوه بر روحيه‌اش قطعاتش رو هم جوون كنه! ديگه بالاخره ريه‌اي كه از كار افتاد، ديگه داشتن‌اش چه فايده‌اي مي‌تونه داشته باشه؟ بايد يه فن جديد براش تهيه كرد. با خوشگل صدا كردن و نفس عميق كشيدنِ من كه دردي ازش دوا نمي‌شه. مي‌شه؟ نه! وقتي هم كه عوض نشد كامي داغ كرد، cpuاش از كار افتاد و 1001 مشكل ديگه‌اش هم رو شد.

 

كلي برديمش اين دكتر و اون دكتر. آخرش آقاي دكتر خودمون يه جوري دوباره راهش انداخت. نه بابا! عوض كردن قطعه؟ نه! آخه بدن اين كامي ما خيلي حساسِ. اگه عضو (قطعه) جديدي بهش اضافه بشه يا پيوند بزنيم، قبول نمي‌كنه و پس مي‌زنه. بايد خودش باشه! خودِ خودش!

 

الان هم كه دارم از كامي‌مون براتون مي‌گم‏، حالش هنوز خوب خوب نشده. دوره‌ي نقاهت رو داره مي‌گذرونه. بايد خيلي دقيق و جدي از وارد شدن هرگونه ويروس، خواسته يا ناخواسته در اون جداً خودداري كنم. بنابراين كمتر مي‌تونم اين‌ور، اون‌ور بچرخم.

 

ولي در آخر خوب كه بخواي نگاه كني مي‌رسيم به اين نتيجه كه مادربزرگ برگشته.

شايد چندان خبر مهمي براي شما وبلاگ‌نويس‌ها و وبلاگ‌خون‌ها نباشه ولي واسه خودم هيچ خبري خوشحال‌كننده‌تر از اين وجود ندارد. قصد دارم سعي كنم از كامي عزيزم خوب مراقبت كنم تا يه وقت زبونم لال، زبونم لال چيزي‌ش نشه كه من بتونم هميشه اينجا بيام كه اگه چيزي‌ش بشه من به شخصه دق مي‌كنم.

 

همون جور كه باز از قديم گفتند 10 يا 20 نفر ناراحت باشيد، بهتر از اين است كه شخص من ناراحت باشه.   پس خودشو زياد ناراحت نكن.

 

برمي‌گردم. خيلي زود.
+ تجربه‌اي ازسپی در یکشنبه نوزدهم آذر 1385 در ساعت |