گویند دندان چیز خوبی است، و ما هم همیشه به داشتن چنین گنجی به خود بالیدیم! و بالیدن ما آنجایی به اوج خود رسید که فهمیدیم چون یک خرگوش درازگوش پس از 5ماه (تقریبا در سن 150 روزگی)از برون شدن از آن یکی دنیا و دخول به این یکی، یک روز صبح دوتا از این گنج ها از دهان ما سر برآورد!!!
خلاصه که آنچه عزیز است و گران بها باید مراقبت شود چون دو چشم! مانند تمام مجموعه داران که مدال ها و بلورها و طلاهای خویش را برس کشند و براق کنند، ما هم به مراقبت و نظافت آنها همت گماشتیم اساسی!
البته نباید از یاد برد که این گنج ها چون بسیار بسیار خاص هستند، باید با یک فرچه و نوعی خمیر با قدرت کف بالا استفاده کرد و آنقدر بر روی آنها کشید و کشید و کشید تا مُرد!

این دندان موجودی بس عجیب و غریب و نادر است! در همان ابتداها یک سری شان کنده می شوند و یک سری شان مجبورتان می کنند تا آنها را از جای بکنید! اما اندوهگین مباش! چرا که دوباره درمیآیند! مثل علف هرز می مانند! البته نه همیشه! گاهی هم که کندی شان چنان حال تان را می گیرند و در نمی آیند تا کف تان درآید!
این دندان شما را پیش همه رسوا می کند به بدترین وجه ممکن! از روی آنها و با یک سوال معمولی همه می فهمند که بزرگ شدید یا نه؟ به نحوی که خودتان هم نمی فهمید!
بله! با همین دندان عقل! و وای به روزی که به هر دلیل در اجبار کشیدن آن بیفتید!!!!!!
ما افتادیم! بد هم افتادیم! عقل مان داشت مثل بچه آدم رشد می کرد ها! کمی تخس بود و ما را آزار می کرد، صحیح! اما هرچه نباشد مثل بچه مان می ماند! دل مان برایش غنج می رفت.
آنقدر تخسی کرد و کرد تا ما را مجبور به از جای کندنش کرد! ما هم با یک انبردست دار هماهنگ نموده و برای تنبیه او رفتیم! کاش کور می شدم و چنین روزی را نمی دیدم که چطور با قصاوت تمام دندان به جلاد سپردیم و این جلاد روزگار چنان دست اش را تا انتها در حلق ما فرو برد که ما را خفه کرد و از اظهار پشیمانی راحت!
صدای ضجه هایش را می شنیدم که نمی خواست از ما دور شود، ما را قسم به بخشش می داد، التماس می کرد، فغان می کرد، لکن دهان ما قادر به جنبش نبود. چنان دست هایش را به دور دهان ما حلقه کرده بود که هنگام از جای کندنش به گمانم دست و پایش بر جای ماند. آه! جلاد ماهری بود! دست و پایش را هم کند آن هم با خیالی آسوده!
چنان آرام نگاه می کرد که گمان بردم در حین مشاوره با دندان ماست، اما دیدیم متأسفانه دندان مذکور چنان درصد تخسی اش بالا بوده که جلاد را عصبانی نموده و جلاد هم در عملیاتی چنان ضربتی او را از جای کنده است.
چه می توانستم کنم؟ جز تشکر بی پایان از جناب جلادی که با نام دندانپزشک صدایش می کردند. اسمش آشنا بود، به گمانم باید با مجموعه داران نسبتی داشته باشد!
اما آنچه ما و ذهن ما را به خود مشغول داشته، نه جای خالی دندان تخس مان است، نه درد بی پایان و فراوان آن، و نه کوک هایی که به دهان مان زدند تا فراموش کنیم روزی اینجا چیزی بوده، به این دلیل است که ما نفهمیدیم با چگونه حسابی دندان هایمان، گنج مان را دادیم و دوباره پول هم دادیم!؟
گنج های پرخرجی هستند. برای نگهداری شان باید هزینه پرداخت و برای آسوده شدن از آنها هم! همه گنج دارند و ما هم! همه مجموعه دارند و ما هم!
چیزی که ما را آزار می دهد دقیقا این است که حال چگونه زبان بگشاییم و بگوییم عقل مان را دادیم که دادیم که رفت؟؟؟؟؟



