تبليغاتX
آشفته بازار

 

بدجوری دلم قاطی پاطی کرده. غصه دارم. اونم واسه خودم به مقدار متنابه! یه جورایی دلم واسه خودم می سوزه. فکرم دیگه کار نمی کنه. انگار هیچی هیچ جا نظم نداره.

چند روز پیش سادات بهم گفت از بس از این سیخ به اون سیخ می شم، آخرش این سیخ ها یه بلایی سرم میارن. (یا حالا یه چیزی تو این مایه ها) حس کردم بهم بر خورد. ولی انگار جدی جدی سیخ ها بدجور کار دستم دادن.

مثل اون چهارپاهه موندم توی گل.

نمی دونم تا حالا بهت این حس دست داده که دیگه هیچ چیزی تو این دنیا خوشحالت نمی کنه یا نه؟ نمی دونم تا حالا به این فکر افتادی یه بلایی سر خودت بیاری؟ (نه بابا خودکشی چیه؟ حوصله داری توام ها) یه بلایی سر خودت بیاری که تا چند روز کیف کنی؟

تقریبا یه ماهی می شه که گذارم به این دور و اطراف نیفتاده. فکر می کردم واسه این پستم کلی خبر دارم که بدم و کلی ذوق کنم، ولی الان که دقت می کنم، می بینم همچین چیزای جالبی هم برای گفتن نبودن. پس بی خیال می شویم.

امروز کلی تو خیابون قدم زدم. انگار دیگه آدم نیستم. یا نبودم و دلم می خواست به زور هم که شده ثابت کنم که هستم. ولی خوب نیستم. برعکس همه آدمایی که به یه بهانه ای اومده بودن بیرون و خوشحالی از تو گوشاشون داشت می زد بیرون، هیچ حس خاصی نداشتم. هیچی! یه مقدار نافرم بود! می گیری که چی می گم؟ موقع هایی که آدم هرچی می گرده هیچ حس مشترکی بین و خودشو دیگران پیدا نمی کنه، حرصش در میاد. به خوش شک می کنه. به بودنش شک می کنه.

می گن داریم به آخر سال نزدیک می شیم. می گن قراره سال نو بشه. قراره بشه. چه جوری نمی دونم. فقط می دونم هیچی مثل سالهای قبل نیست. قبول دارم که هیچ وقت هیچی مثل قبل نیست. ولی این فرق می کنه. دور و برت شلوغه، همه با ذوق و شوق می چرخن و می گردن و سرشون رو یه جوری به یه چیزی گرم می کنن.ولی من مثل یه بچه ای که گم شده باشه و مدام دور و برش و با ترس نگاه کنه و دنبال دو تا چشم آشنا یا یه دست اشنا بگرده تا از اون شلوغی نجاتش بده، سرگردونم.

یاد قدیما افتادم. اون موقع ها بال بال می زدیم تا زمستون بیاد، برف بیاد، چهارشنبه سوری بشه و آتیش بسوزونیم. اون موقع ها که حتی اگه از خواب هم می مردیم باید لحظه سال تحویل لباس های نو رو می پو شیدیم و مینشستیم دور هم، سر سفره تا سال تحویل شه. چشمامون رو هرجوری بود، حتی یه دونش و باز نگه می داشتیم که وقتی ماهی توی تنگ شروع می کنه به رقصیدن ببینیمش و به بهانه ی اون برقصیم. یاد اون موقع ها همه چیز بو داشت. بهار، من، تو، عشق، عیدی و خیلی چیزای دیگه.

اما حیف! بزرگ شدیم. بزرگ شدیم تا بفهمیم. اما انگار بدتر خنگ شدیم. دور شدیم. دیگه بوی هیچی رو نمی شه حس کرد.

دلم جدی جدی خیلی قاطی پاطی کرده. دلم واسه خودم می سوزه.

 

+ تجربه‌اي ازسپی در شنبه نوزدهم اسفند 1385 در ساعت |