تبليغاتX
آشفته بازار
بهش می گن طرح براندازی بانوان. یعنی معروف شده به این عبارت.
جداً هم که براندازیه. می گن نمی تونن کاری بکنن. اما من و تو که خوب می دونیم توهین به شخصیت مون چقدر برامون سخته. می دونیم اینکه به بهانه های مختلف و احمقانه دست مون و بگیرن و جامون بدن توی ماشین و با خودشون ببرن کجا و بشونن تا بابایی، مامانی پیداش بشه و برامون مانتو و شلوار و روسری برداره بیاره یعنی چی. خوب خوب می دونیم که حرف زور شنیدن و جواب ندادن و حرص خوردن یعنی چی. و به خاطر همین دونسته هامونه که بلند می گیم: اِهِکی! خیلی خوبم می تونن کاری بکنن. خیلی بهتر از اونچه که فکرشو بکنی می تونن حالمونو بگیرن.

امروز توی خیابون سادات اینا دعوا بود. از سادات شنیدم یه طرف دعوا یکی بود بسیجی. اینقدر با هیجان می گفت که باور کردم جیغ و داد طرف بسیجی دعوا روش اثر گذاشته. سادات که اعتراف کرد اگه فقط بهش نگاه کنن، سر سه سوت چادر سرش می کنه. من هنوز تصمیم نگرفتم که باید چه کار کنم. فقط می دونم درباره چادر باهام صحبت نکنین. حتی اگه اون سفره خونه به جای 10درصد تخفیف به خانم های چادری، 100درصد تخفیف بده.

چند روز پیش، هنوز اول اردیبهشت نشده خودم با همین چشمام دیدم یه خانوم با حجابه به یه خانوم بی حجابه گیر داده بود. بد هم گیر داده بود. همون موقع یه خانوم با حجابه دیگه ای داشت از اون طرف رد می شد. خانوم با حجاب اولیه، اصرار پشت اصرار به با حجاب دومیه که بیا کمک!
خوب چه کاریه حالا؟ کمک؟ واسه چی خوب آخه؟ مگه می خوای دزد بگیری؟
با اون خانوم بی حجابه خیلی حال کردم. خیلی خانوم با حال و خونسردی بود. ایستاده بود نگاه می کرد و می خندید. همین! همین که داشتم رد می شدم که برم با خودم فکر کردم منم اینقدر خونسرد می خندم؟ یا اینکه مثل بچه های خوب با یه چشم گنده دستم و می گیرم به گوشه های مانتو و می کشم شون پایین و تا خونه با زانوهای خم شده و مانتوی کش می اومده به راه رفتن ادامه می دم؟

والده محترم تعریف می کرد که توی روزنامه ها نوشته بوده که 83درصد مردم با مبارزه با بدحجابی موافقن. می گفت نظرسنجی کردن.
از اون طرف صدای برادر بسیجی می اومد که داشت بلند بلند می خندید. نشست و شروع کرد به تعریف کردن نوع نظرسنجی های نیروی انتظامی. تعریف کرد از اینکه چند بار در نقش بچه و پیرزن و خانوم میانسال و آقای جوان و نوجوان و دانشجو ظاهر شده و نظر داده که با طرح برخورد با موتورسوارها موافقه یا اینکه توی کدوم خیابون چند درصد طرح بستن کمربند ایمنی موفق بوده. یا اینکه گفته بود از عملکرد نیروی انتظامی راضیه. و آخرش هم می نشسته و نظرسنجی هاشو درصد گیری می کرده. به من چه؟ خودش اعتراف کرد.

خوب ولی از تمام این نکته ها گذشته، موضوع اینه که 2روز دیگه می شه اول اردیبهشت. بهتره گل گاوزبون رو فراموش نکنی. واسه تمدد اعصاب می گن خیلی مفیده. دو روز وقت داری تا به خودت حالی کنی، آرامش هم به نفع توئه هم به نفع خانواده.
بازم می گم: دوری از سیگار و مواد مخدر، مانتو و شلوار کوتاه، و همین طور انجام تمرینات ورزشی و استفاده مداوم از جوشانده گل گاو زبان!!!
+ تجربه‌اي ازسپی در سه شنبه بیست و هشتم فروردین 1386 در ساعت |


فکرش رو بکن که بعد از دو شب بیدار موندن و نخوابیدن، بعد از گذروندن یه شب واقعا وحشتناک سعی کنی که به خودت استراحت بدی. البته نه اینکه با خیال راحت، تلویزیون رو روشن کنی و یه فیلم بذاری و دراز بکشی و بالش نرمت رو بگیری تو بغلت و همین طور که صداهای دور و برت رو می شنوی، بخوابی؛ و نه اینکه لم بدی یه گوشه و همین طور بیکار بیکار بدون وجود مزاحم به یه گوشه خیره بشی. بلکه مجبوری خودتو توی خیابون ها سرگرم کنی. اونم کجا؟ میدون امام حسین.


اما خوب تو کلی با خودت و تنبلی ت کلنجار می ری تا بتونی خودتو قانع کنی که یه جای دیگه خوش بگذرونی. توی دوران عید به هر بهانه ای هم که شده رفتی سینما و فیلم ها رو دیدی. اخراجی ها!، خون بازی!، مهمان! (هر وقت یادش می افتی به دنبالش کلی هم فحش ردیف می شه) پس تصمیم می گیری بقیه رو هم ببینی. حالا بقیه چیه؟ فقط یه چیز! شب بخیر فرمانده.


حالا مشکل اینه که بفهمی کدوم سینما ها این فیلم رو دارند. به گوشی ت که مراجعه می کنی می بینی شماره ی تمام سینماها توش وجود داره و یه غرور خاصی تمام وجودت رو می گیره که بابا تو دیگه کی هستی!؟ اما به هر جا زنگ می زنی همه چی هست جز فرمانده! بالاخره پیدا می کنی. و سینما پیام انقلاب رو برای دیدن انتخاب می کنی و بعد از اینکه به طور کامل خودتو در مورد دیدن فیلم اقناع کردی بلند می شی و راه می افتی سمت میدون.


در همین حال که داری می رسی به سینما یه شادی بزرگی وجودت رو پر کرده ، چون همیشه ناراحت بودی که تا حالا نشده بیای سینما پیام انقلاب! پس شادی دیدن یه جای جدید به چشم های پف آلودت غلبه می کنه. مخصوصا اگه یک عدد سید هم باهات باشه دیگه چه حالی می ده اونجا! بلیط رو که می گیری از پله ها سرازیر می شی پایین. یه چند ثانیه ای از اومدنت پشیمون می شی. هرچی پله ها رو بیشتر میای پایین، تاریکی بیشتر می شه و تو هیچی نمی بینی! ولی بالاخره می رسی. یه جا رو پیدا می کنی برای نشستن. از بس که...! نه بابا شلوغ نیست که! دکور های اضافی اینجا زیاده. خلاصه یه جا با دید خوب را انتخاب می کنی و می شینی منتظر با کلی ذوق!


روی سن، جلوی پرده یهو دو نفر آدم ظاهر می شن که دارن یه بلندگوی بزرگ رو حمل می کنند، اما از بس سنگینه تقریبا همون وسطا رهاش می کنن و می رن. و تو جلوی پرده یه بلندگو می بینی. اما دم نمی زنی. چراغ ها خاموش می شن. فیلم شروع می شه.


تصویر بدون صدا، برای یک ربع. چراغ ها روشن می شن. آقایون با بیسیم هاشون میان روی سن. می رن سراغ بلندگو ها. یه کم سیم بازی و یه کم بیسیم بازی. اقایون از سن پیاده می شن. به دنبال اونها چراغ ها خاموش می شن. خوشحال می شی. تصویر بدون صدا باز هم برای یک ربع. اما وسطاش یهو سایه یه نفر رو جلوی پرده حس می کنی که داره با بلندگو ور می ره و تو نمی دونی واقعیه یا تو فیلم. نمی دونی نگران باشی که الان زیر آتیش توپ و تانک می میره یا نه. یه دفعه خوشحال می شی چون انگار داری یه صداهایی می شنوی. یکی داره یکی دیگه رو صدا می زنه.


- قاسم! قاسم! قاسم! (مونده بودیم چرا جواب نمی ده این قاسم. )


- دکمه بغلی رو فشار بده بعد حرف بزن. (ای ول از همون اول هم تقصیر این بازیگر ها بوده بابا. دکمه رو فشار نمی دادن.)


بی خیال شدی که می بینی دوباره چراغ ها روشن شدن. دیگه چرا؟ ای بابا اینکه صدای فیلم نبود که! صدای آقایون بود. هی یه ربع فیلم نشون می دن و قطع می کنن و دوباره از اول.


این بار صدا بدون تصویر ، برای یک ربع و دوباره قطع فیلم. همین طور رفت و آمد ه که روی سن می شه. هی میرن و میان، مِرن و مِیان!! به هیچ نتیجه ای هم نمی رسند. این بار که چراغ ها رو روشن می کنن، به شخصه من و سید شروع می کنیم به جای تمام شخصیت های فیلم صحبت کردن، من سوت خمپاره ها و بمب ها رو می کشم و سید منفجرشون می کنه. یا سید کتک می زنه و من کتک می خورم البته فقط به صورت صوتی.


باز یه ربع می گذره و این بار به طور اساسی قطع می کنن. چند لحظه می گذره. چراغ ها روشن می شن، مسئول سالن با ابهت و خیلی شق و رق میاد و با نگاه عاقل اندر سفیهی به تمام حضار نگاه می کنه و سرشو می اندازه پایین و با مظلومیت خاصی می گه: « یا سینما بغلی فیلم خون بازی و یا برید بیرون پول را پس بگیرید.» راه می افتی که دوباره از منطقه تاریک وارد روشنش بشی. پول رو پس می گیری و وارد خیابون می شی و با خودت می گی به به هوای آلوده. به به تفریح فرهنگی!!!


+ تجربه‌اي ازسپی در دوشنبه بیست و هفتم فروردین 1386 در ساعت |

 

 

 روزگاری در شهر دوردستی به نام ویرانی، پادشاهی حکومت می کرد که هم بسیار توانا بود و هم دانا. مردم از توانایی اش می ترسیدند و به سبب دانایی اش دوستش
می داشتند.

در میان این شهر چاهی بود که آب سرد .و زلالی داشت و همه مردم شهر از آن
می نوشیدند، حتی پادشاه و اطرافیانش. زیرا که چاه دیگری در شهر نبود.

یک شب هنگامی که همه در خواب بودند، جادوگری وارد شهر شد و مایعی شگفت را در آن ریخت و گفت:« از این ساعت به بعد هرکه از این آب بنوشد دیوانه خواهد شد.»

بامداد فردا همه ساکنان شهر بجز پادشاه و درباریانش از آب آن چاه نوشیدند و دیوانه شدند چنان که جادوگر گفته بود.

از آن روز مردمان در کوچه های شهر کاری نداشتند جز آنکه با هم نجوا کنند:« پادشاه ما دیوانه است... پادشاه و وزیرش عقل شان را از دست داده اند... یقین است که ما
نمی توانیم به حکومت پادشاهی دیوانه تن در دهیم، باید پادشاه را سرنگون کنیم...»

آن شب پادشاه دستور داد تا یک جام زرین از اب چاه پر کنند، وقتی که جام را آوردند از آن نوشید و به وزیرش نیز داد تا وی هم از آن بنوشد...

از آن شهرِ دوردستِ ویرانی، غریو شادمانی برخاست، زیرا که پادشاه و وزیرش عقل شان را بازیافته بودند...

 

+ تجربه‌اي ازسپی در جمعه دهم فروردین 1386 در ساعت |