تبليغاتX
آشفته بازار
 

 

کوروش جان سلام!

حالت خوب است؟ نه، شک دارم که خوب باشی. اگر جویای حال ما باشی، هر ملالی هست جز دوری شما. انگار نبودنت باعث شکر خدا و شادی بندگان خداست.

 

می دانم چندان خوب نیستی! این مدت زیاد به خود لرزیده ای، می دانم کوروش جان!

چندوقتی است حس می کنم باید برایت بنویسم اما نه خوب می نویسم، نه رویم می شد برایت بنویسم این طرفها چه خبرهایی است. گرچه می دانم خبرها آن طرف زودتر می رسد. چند ماه پیش که همه فریاد می زدند، خواستم چیزی بگویم، اما ترسیدم آن همه اشک و آه تو را از پا درآورد. اگرچه که مرده ای.

کوروش جان! می دانم از وقتی که مرده ای، یک روز خوش هم نداشته ای. تو ساختی و مردی و ویران کردند. می دانم از وقتی مردی، کوروش ها، داریوش ها، اشک ها، خسروپرویز ها،قاجارها، افشارها و پهلوی ها را دیده ای که چگونه گرفتند و برباد دادند! می دانم هنوز یادت نرفته آن صدایی که فریاد زد:« کوروش آسوده بخواب که مابیداریم.» و تو هم به اعتماد او چرتی زدی و... می دانم تو نماد ایرانی کوروش جان! آن هم ایرانی قدرتمند. اما فقط نمادی! خودت که خوب می دانی ایرانی ها پز دادنشان خوب است. می دانم خبر داری اینجا چه خبرهایی است! می دانم. فدای آن هیبت هخامنشی ات، کوروش جان!، غصه نخور! خوش به حالت که مرده ای و نمی توانی حرص بخوری!

چند ماه پیش را که یادت هست؟ همان روزهایی که زمان آبگیری سد سیوند بود؟ همان موقع که همه اشک می ریختند، دور هم جمع می شدند و فریاد می زدند؟ می گفتند صدای کوروش اند! بلکه جوابی بشنوند؟ الهی فدای آن هیبت هخامنشی ات! دیگر جنم نداری! هیچ کس حتی نیم نگاهی هم به صدای تو نیانداخت! همان زمان که فریاد می زدند، محمودجان رفت و سد سیوند را به لج صدای تو که بلند شده بود، ابگیری کرد و نفس کش طلبید. آن وقت صدای تو هم کم و کمتر شد.

کوروش جان! امروز مدام به تو فکر می کردم حتی خوابت را دیدم که آمده بودی با آن قد رشید و هیبت مردان آریایی، پی چه بودی نمی دانم. به کجا نگاه می کردی آن را هم نمی دانم. اما اشک می ریختی! آرام و بی صدا! شاید دلت به حالمان می سوخت. یا شاید هم به حال آنچه از تو مانده بودی گریه می کردی!

کوروش جان نباید می مردی و این روزها را می دیدی! خانم گوینده خبر ساعت 14 با چنان ذوقی خبر را می خواند که اگر نمرده بودی، مطمئن بودم که از ذوق می مردی! راستی کوروش جان! امروز موزه ایران باستان را افتتاح کردند. در کجا؟ ایران؟ نه فدای آن هیبت هخامنشی ات، باز هم خوش خیالی کردی؟ موزه ایران باستان در انگلستان افتتاح شد. همه بودند! سفیر ایران و هیئت همراه و گزارشگر تلویزیون. مردم انگلستان هم بودند. جناب سفیر شاد بود! آنقدر که گفت:« از این طریق راه خوبی برای شناخت تمدن ایران باز شد.» اما فراموش کرد بگوید که زورمان نرسید آثار تاریخی ایران مان را پس بگیریم، غر زدیم، برای ساکت کردن مان موزه ایران باستان را به پا کردند.

کوروش جان! جایت خالی نبود! راستی دستت درد نکند خیلی چیزها آنجا بود! کوزه ها و ظروف سفالی تان، ابزار جنگی تان، زیورآلات همسران تان. حتی کوروش جان منشور حقوق بشرت که می گفتی گم شده هم آنجا بود. همان که برای اولین بار تو ارایه اش کردی. یادت که هست؟! حتما هست. همان که ما فقط عکس اش را در کتاب ها دیده ایم، گرچه برای خودمان است، همان که ایرانیان همیشه به آن بالیده اند، آن هم از دور! بهرحال از قدیم هم گفته اند هرچیز بهتر است جایی باشد که استفاده شود. ما که از منشورت سردر نیاوردیم، شاید اروپاییان زبانت را بفهمند و یکجوری حالی ما هم بکنند.

کوروش جان!

می دانم که ناراحت نیستی! از اینکه منشورت از تو دور است، از اینکه دیوارهای تخت جمشیدت سر جای شان نیستند، از اینکه شاید آن آویزی که به عروست دادی کنارش نیست. می دانم که ناراحت نیستی! هرچه باشد خیلی وقت است که مرده ای!

کوروش جان! حالا که مرده ای، پس آسوده بخواب که موزه ایران باستان را در انگستان برایت دایر کردند. شاید روزی شد سری به آنجا بزنیم. خودت را که ندیدیم، شاید بشود آنچه همیشه در کتاب هایمان دیده ایم، یکباری هم از پشت شیشه های موزه با حفظ فاصله ی قانونی ببینیم. شاید بشود آن امپراطوری عظیم را که از تو می گفتند و در کتاب ها می خواندیم در انگلستان ببینیم!

کوروش جان! آسوده بخواب! هستند کسانی که با بخشش آثار تو و امثال تو تمدن ایران را جایی دیگر بشناسانند.

خوش به حالت که مرده ای کوروش جان! خوش به حالت!

 

                                                                          فدای آن هیبت هخامنشی ات

                                                                                      با احترام- مادربزرگ

 

+ تجربه‌اي ازسپی در چهارشنبه بیست و سوم خرداد 1386 در ساعت |
 

از قدیم هم گفته اند: " آنچه کنی باز می گیری!"

 

 همه مون معتقدیم که آدما مخلوق برگزیده خدان. یعنی اینقدر خوب بودن و ارزش داشتند که یهو خدا تصمیم گرفته آدما رو با عنوان اشرف مخلوقات خلق کنه.

فکر می کنم در این مورد هم یه مقداری، یعنی یه کم بیشتر از یه مقداری اشتباهی شده. نمی دونم کی قرار بوده آدم بشه و توی اون شلوغ پلوغی خلق دنیا، آدما شدن این! بعدشم اینقدر خودشون رو تحویل گرفتن و همه چیز رو انحصاری کردن مال خودشون.

دور و برمون و که نگاه کنیم پره از ناراحتی و اشک و بدبختی که خودمون واسه خومون و دیگران به وجود میاریم. تا هم به هدف مون برسیم و هم احساسات بقیه رو یه نیشگونی بگیریم.

چند روز پیش محرمعلی خان پستی گذاشته بود با عنوان رقص مرگ که احساسش رو از این اتفاق ها بیان کرده بود. و چقدر هم قشنگ تمام گفته هاش به دل می نشست. اما به خاطر حرفایی که بهش زدم سرزنشم کرد و تهدیدم کرده که یه جای درست و حسابی مچم و بگیره!

قبول دارم که دیدن صحنه هایی مثل کشتار بچه ها چیزی نیست که بشه راحت ازش گذشت، اما خیلی اتفاق ها به خاطر نادانی خود ما اتفاق می افتند. اما ما آدم ایم! زبان داریم برای فریاد زدن، دست داریم برای دفاع، فکر داریم برای رهایی!

انها مهم نیست. تا بحال چند بار ذبح حیوان دیدی؟ اونم به روش اسلامی؟ می دونی که چه جوریه؟ آب و دعا و کمترین درد و سریعترین راه! تازگی ها این روش برای آدما هم به کار گرفته می شه. حتما تصاویر ذبح آدما رو بعد از خوندن آیه مربوط بهش توسط گروه های عراقی دیدی؟

خیلی قاطی پاطی و بی ربط گفتم. اصل مطلب این پایینه. ببخشید.

تا بحال چند بار دلت به حال یک حیوان سوخته؟ چند بار برایش اشک ریخته ای؟  پیشنهاد می کنم حتما فایل زیر و ببینی. چون همین تصویرها بهانه ی پست جدیدم شد. 

 

 http://www.wikiupload.com/download_page.php?id=157892

 

محرمعلی خان جان! باز هم می گویم آنقدری که دلم برای گربه ام می سوزد، برای همسایه مان نمی سوزد. آنقدری که از دیدن این شترها اشک می ریزم برای مردم قانا یا هرجای دیگری اشک نمی ریزم!

 


پ.ن: تصاویر همراهه یه موزیکه. شاید چندان از نظر کلماتی و مفهومی ربط نداشته باشه، شاید. اما خوب انتخاب شده.

 پ.ن: برای عزیزی که پرسیده بودی آدمها چرا زجر می دهند!

پ.ن: مادر خانواده گفت خوب این کار رو نکنه چه کنه! دلش برای آدم جماعت سوخت! اونم جالب بود! دیدم دروغ هم نمی گه. اگه زمانی نظرم عوض شد حتما خبر می دم!

+ تجربه‌اي ازسپی در شنبه نوزدهم خرداد 1386 در ساعت |
 

امروز یا نمی دونم دیروز، سه شنبه، انگار همه یه چیزی شون می شد یا شاید من یه چیزی م می شد! البته مهم یه چیزی شدنه!

اون از اول صبح که با صدای جیغ و داد همسایه های گرامی از خواب بیدار شدیم. هر چی خواستم به روی خودم نیارم و ادامه ی خواب و برم، نشد که نشد. به این فکر کردم که یعنی موقعی هم که دعوا می کنیم صدامون همین قدر بلنده و واسه همه همسایه ها پخش می شه؟ اما اینقدر جیغ کشیدن که حتی نذاشتن فکر کنم. بنابراین بلن شدم و در همین حین تصمیم گرفتم لا اقل موقع دعوا یه 5 دقیقه استراحت بدم تا قیه بتونن در مورد کارهاشون فکر کنن!

نشستم صبحانه بخورم. تلویزیون رو که روشن کردم محوش شدم. داشت یه فیلم نمایش می داد. تصویر یه جفت پا که انگار به سمت قتلگاه می رفتن البته با آرامش و با موزیکی دردآور و حزن انگیز (!). توی خواب و بیداری بودم، صحنه ای داشت پخش می شد آشنا بود ولی هرچی فکر کردم به هیچ نتیجه ای نرسیدم. یه لحظه با خودم فکر کردم شاید فیلم امام علی (ع)باشه، اون سحری که می رفت مسجد. اما هیچ مرغ و خروس و اردکی رو اون دور و بر ندیدم که سروصدا بکنن. پس این گزینه رد شد. بعد فکر کردم شاید فیلم امام رضا (ع) باشه، اون موقعی که داشت می رفت پیش مامون اما خوب که دقت کردم این گزینه هم رد شد. چون خیابونش لسفالت شده بود. دیگه فکر کردن فایده نداشت. انگار کارگردان فیلم دلش برام سوخت و دستور داد دوربین رو بالا بیارن و نشون بدن که یهو دیدم اِه! امام خمینی!

دیگه از وقت صبحانه گذشته بود. باید عسل – بچه گربه – رو می بردم دکتر. یه فسقلی یه وجبی یه مشت آدم بزرگ رو گذاشته سر کار. امروز بهم ثابت شد بجز آدما، حیوونا هم استعداد بالایی توی ناز آوردن دارن. از 2 روز پیش که خورد زمین و دستش ضرب دیده، می لنگه . راه می ره. البته زمان بازی کردناش خوبه، به محض اینکه نازش کنی دستشو برات دراز می کنه و زل می زنه تو چشات! ؛ خلاصه تا وقتی حاضر شیم کانال تلویزیون رو عوض کردم تا شاید کانال های ماهواره چیزی واسه گوش و نگاه کردن داشته باشه که دیدم یه نفر از خواننده های تولید داخل داره می خونه:

با اینکه دوستت داشتم                 کسی رو جز تو نداشتم

" هر روز دیم یه جایی                    راستی که بی وفایی"

در عرض سه دقیقه هی این دو بیت رو تکرار کرد اونم نه فقط به فارسی که عربی ش رو یکی دیگه همراهی می کرد. " هر روز دیدم یه جایی، یه جایی، یه جایی، هر جایی..." دیدم اگه یا همین وضعیت پیش بره کار به جا باریک می کشه. همین جوری ش رسمیه داره این مدلی می گه دیگه اگه یه کم دیگه بگذره فحش های ناموسی هم شروع می شه. بنابراین از خیر اینم گذشتم و خاموشش کردم.

عسل رو زدم زیر بغلم و رفتیم که بریم دکتر. موقع برگشتن راننده آژانس ضبط رو روشن کرد(خوب کرد دیگه) عسل میو کرد. آقای راننده ( از این پس با نام اختصاری  ر  می خوانیمش) صدای ضبط رو زیاد کرد. عسل میو میو کرد. من گفتم هیش! "ر" صدا رو بیشتر کرد، عسل میو میو ها رو زیاد کرد و منم هیش هیش کردم. هی "ر"، هی عسل، هی من! بالاخره "ر" پرسید:« صداش زیاده ایراد داره؟» گفتم:« می ترسه یه کوچولو کمش کن» کم کرد! عسل میو هاش کم شد. منم هیش کشیدن هام. یه کم که گذشت انگار که "ر" در حال دق باشه، یه نگاهی توی آینه کرد و صدای ضبط ش رو زیاد کرد. و دوباره ارکستر "ر" و عسل و من شروع شد. اینقدر هیش و هیش کردم که موقع خداحافظی "ر" ، هیش کشداری حواله ش کردم.

یه چند ساعتی که با آرامش گذشت، صدای تلفن بلند شد و طبق معمول با من بود. گفت می خوام بیام منزل. گفتم بیا. گفت کی بیام؟ گفتم هر وقت خواستی. گفت ساعت 3. گفتم باشه. گفت نه سر ظهره. 5 میام. گفتم باشه. قطع نکرده زنگ زد که خوابی ن. 6 میام. گفتم خوب باشه. هروقت خواستی بیا. گفت پس بین 7-6 اونجام.

ساعت 7 زنگ زد. گفتم کجایی؟ گفت منزل. گفتم اِه! گفت دیدم تو گفتی 5-4 خوابین. گفتم 7-6. الانم دیگه دیره! نمی تونم بیام. باشه بعدا. خدافظ! گوشی رو گذاشتم و با دو تا دست فک پایین رو که از زور تعجب افتادگی پیدا کرده بود به فک بالا فشار دادم!

نمی دونم تا صبح اتفاق دیگه ای هم می افته یا اینکه سهم امروز تموم شده؟ کلا که روز جالبی بود! مخصوصا سر صبحانه! یه سر به سروش بزنین و فیلم "سقوط" رو اگه توی تلویزیون ندیدین، تهیه کنید. صحنه های آشنا و جالبی داره.خیلی چیزها رو هم بهتون یادآوری می کنه.

 

+ تجربه‌اي ازسپی در چهارشنبه شانزدهم خرداد 1386 در ساعت |

 

 

تا اونجایی که از بچگی م یادم میاد، به خاطر اینکه آخرین بچه توی خانواده و تک دختر بودم، همبازی های زیادی نداشتم. مخصوصا هم اینکه توی فامیل هم محض رضای دختر نبود یا اگر هم بود به ما نزدیک نبود. بنابراین تنها راه برای پر کردن تنهایی های من پیوستن به پسرای فامیل بود و وارد شدن توی بازی های شلوغ و گاهی هم خشن شون. گاهی دروازه بان بودم، اونم دروازه بانی که فقط با صورتش توپ ها رو مهار می کرد. گاهی هم سربازی که توی سنگر خودی خدمت می کرد. شاید کجی نامحسوس دماغ و برقراری راحت تر ارتباط با آقایون از نتایج همون دوران باشه!

اگه درست یادم باشه تقریبا تا 5 - 4 سالگی هیچ دختری هم نزدیک خونه مون نبود تا بشه همبازی من، اما یواش یواش که کوچه شلوغ تر شد، چند تا دختر هم با اسباب کشی ها پدیدار شدن. گرچه با هیچ کدوم رابطه دوستانه ای نداشتم اما لااقل همیشه آرزوش باهام هست.

حالا بعد از سالها بازی با دختر بچه ها و پسربچه ها دوباره یه نفر،یه دختر با اسم و به نیابت از محرمعلی خان  سانسورچی مرحوم دعوتم کرده که باهاش بازی کنم. هم خوشایند و هم ترسناک! از این می ترسم که نشه مثل خودش همبازی خوبی باشم!

 

تاثیر گذارترین های من!

نمی دونم حتما باید به ترتیب وقوع زمانی بگم یا نه. اما نمی گم. چون اونقدرها متمرکز نیستم! اگر نوشتن از تاثیرگذار ها طولانی یا مبهمه، عذر! آنقدر ها در نوشتن استعداد ندارم!

 

بابا و مرگش

راستش اونقدرها نشد که بشناسمش. چیزهای زیاد خوبی ازش می دونم که همه می گن ولی 10 سال برای بچه ای مثل من اصلا کافی نبود تا همه چیز رو در او ببینه. شاید تنها چیزی که واضح ازش به یاد دارم، صدای خنده و حالت چشماش زمان ختدیدنه.

اما این تاثیر رو در من داشت که لااقل اونطور که از دیگرانش درباره ش شنیدم به هرکسی بدون هیچ چشم داشتی کمک کنم.

وقتی هم که دیگه نداشتمش، با نبودنش بهم یاد داد که به هیچ چیزی واسه مدت طولانی دل بسته نشم و بدونم هر چیزی حتی موندگارترین هم نمی مونه. بهم فهموند که بی خیال دنیا و مخلفاتش بشم. تنها چیزی که در تمام این مدت بهش عمل کردم!

 

مامان

همیشه توی بازی های تنهایی ظهرم، وقتی همه خواب بودن، نقش معلم تنها نقشی بود که غیرقابل حذف بود. همیشه دلم می خواست معلم باشم. معلمی که وقتی وارد کلاس می شد 30تا پسربچه شر و شیطون رو فقط با یه نگاه آروم می کرد. زمانی که تازه اول دبستان بودم به خاطر نزدیکی مدرسه هامون یه نیم ساعتی رو باید سر کلاس مامان می رفتم. همیشه توی این فکر بودم که مامان چطور این کار رو می کنه! و همیشه توی ذهنم دنبال راهی می گشتم تا بدون هیچ کاری توجه همه رو جلب کنم. که نتونستم!

مامان موثر بود، چون باعث شد بفهمم برای خوشحالی اطرافیانم هیچ وقت از مشکلاتم نگم و هیچ وقت جلوی هیچ کسی اشک نریزم. دیدم که چطور بدون اینکه فریاد بزنه تمام مشکلات رو تنها و تنها تحمل می کنه اما لبخندشو از ما دریغ نه!

تنها کسی که اگر برای یکساعت صداش رو نشنوم دلم می گیره و وحشت نداشتن و نبودنش همه توانم رو ازم می گیره، مامانه.

 

آرش و بیوک آبی ش

اون موقع هایی که 5-4 سالم بیشتر نبود و به صلاحدید بابا زبان انگلیسی یاد می گرفتم، تنها کسی که همیشه داوطلب بود تا منو به کلاسک برسونه، آرش بود. آرش، برادر بزرگترم با دوچرخه آبی ش ببخشید با بیوکش منو می رسوند. تنگی جا و سختی تحمل میله دوچرخه این تاثیر رو داشت که اگه تحمل کنی احتمالا پاستیل یا شکلات گیرت میاد!

 

کیوان و فنون رزمی ش

یادمه برادران محترم یه مدت کوتاهی کلاس کاراته می رفتن یا چیزی شبیه به کاراته. هربار که ضربه و فن جدیدی رو یاد می گرفتن، کیوان هنوز نرسیده به خونه اون فن رو با من تمرین می کرد. بعد از اون دوره هم فنونی رو که توی مدرسه یاد می گرفت به من یاد می داد. یه روز ظهر بهم گفت که اگه با کسی دعوات شد، بذارش کنار دیوار و با زانو بکوب توی شکمش. برحسب اتفاق همون روز با دختری بحثم شد و فن رو روش امتحان کردم و الحق که چه جوابی داد.از اون موقع شدم پای ثابت دعواهای آرش و کیوان با بچه های محل که در مواقع ضروری خودمو می رسوندم.

لااقل تنها اثری که کیوان روی من داشت این بود که به دور و بری هام یاد بدم که چطور دعوا کنن اما ازشون نخوام که دعوا کنن.

 

دختر خوب

یه کتاب حدودا 10 صفحه ای بود. ماجراش از این قرار بود که توی یه شب بارونی که یه دختری میاد در خونه ی یه شاهی رو می زنه. اونا بهش پناه می دن تا از بارون و طوفان در امان باشه. از اون جایی هم که دنبال یه همسر مناسب واسه شاهزاده بودن، موقع خواب یه مقداری یا یه تعدادی نخود داخل تشک اون دختر می ریزن. و خلاصه فردا صبح موقع صبحانه در مورد راحتی جاش ازش می پرسن و اونم با متانت کامل تشکر می کنه و اونا می فهمن که این دختر، دختر خوبیه!

همیشه این فکر رو داشتم که از اونجایی که من یه شاهزاده خانوم نیستم بنابراین باید باد بگیرم که: غر زدن ممنوع! تا شاید اون شب بارونی برسه و برم سراغ خونه پادشاه و اگر شانسم برعکس همیشه کوتاه بیاد و همکاری کنه، این شاه یه پسر دم بخت هم داشته باشه و شاید بعد از قضیه نخودها من برای همیشه اونجا بمونم. مدام توی این فکر بودم که شاهزاده ها واقعا کجای این شهر زندگی می کنن؟! بعدا که بزرگتر شدم و هنوز کتاب رو می خوندم فهمیدم که تهران، این شهر بی در و پیکر اصلا شاهزاده نداره. بنابراین به غر زدنم ادامه دادم.

 

آدم های چاق

زمانی که مهدکودک می رفتم، مربی داشتم که چاق و نرم بود و وقتی بغلم می کرد خیلی بهم خوش می گذشت. بابا، دختر دایی داره که چاق و دوست داشتنیه. خاله ای دارم که دیر به دیر می بینمش اما چاق و مهربونه. همسایه ای داشتیم که حاج خانوم صداش می کردیم، جیغ جیغو بود اما چاق و مهربون بود. معلم ادبیاتی داشتم که چاق و خشن بود اما عاشق ادبیاتم کرد. ه.ا. سایه شاعر چاق و دوست داشتنی که عاشق خوندن شعراش شدم. دوستایی دارم که همه شون چاقن و با معرفت و دوست داشتنی. منبع انرژی و ذوقی توی دانشگاه دارم که نمی شناسمش اما چاق و دوست داشتنیه.

از همون اول فهمیدم چاقی اصلا چیز بدی نیست. بلکه آدمای چاق دوست داشتنی ترین آدمای دنیان. و چاق ها تنها انسان هایی هستند که می شه به دوستی شون اعتماد کرد و مطمئن بود که نیمه راه نمی ذارنت و برن. شاید علاقه م به آدمای چاق به خاطر لاغری خودمم بود. اما هرچی که هست این تاثیر رو داشته که تلاش کنم تا چاق و دوست داشتنی باشم. و هنوز هم آشنایی با تپل ها برام وسوسه انگیزه.

 

مدرسه فرهنگ

حتما اسم مدارس فرهنگ رو شنیدین. پیشنهادم اینه که هیچ وقت فرزندان خودتون و فامیل رو به اون مدرسه نفرستید. من تضمین می کنم که داشتن رتبه 5-4 هزار به یاد گرفتن زیرآب زنی و شستشوی افراد و پدرسوخته بازی می ارزه. کلا اعلام می کنم که اگر مجبور بشم حاضرم فرزند نداشته ام تنها بی سواد قرن 21 یا حتی 22 باشه اما دانش آموز فرهنگ نباشه!

 

خانوم فامیل

یه فامیلی داشتیم که این بنده خدا به صورت رگباری حرف می زد. هیچ کسی هم نمی تونست توی سرعت حرافی باهاش رقابت کنه حتی خاله دومی!

از همون موقع من متاثر شدم و سعی کردم جز در مواقع ضروری و در صورت پرسیدن سوال ازم صحبت نکنم. شاید الان خیلی ها رو با کم حرفی هام برنجونم اما خودم از خودم راضی ام!

 

علی دهباشی

علی دهباشی رو که دیگه حتما همه تون می شناسین. دهباشی کسی بود که دیدم با اینکه تا چه حد مریضه و درد می کشه اما کارش رو رها نمی کنه. تاثیری که روی من حتی برای مدت کوتاه گذاشت این بود که پشتکار داشته باشم و کاری رو که شروع می کنم تا آخرش برم. می خوام اما امان از این عوامل محیطی! که همیشه ی خدا با من و کارام سر لج داره.

 

 

خوب خیلی ها روی آدم تاثیر می ذارن اما همه رو نمی شه گفت. زیادی هم طولانی شد. ببخش همبازی من اگه بازی مون اونطورها جذاب نشد.

 

بیا بازی!

برادر بسیجی ، آزی ، علی.م ، خبرنگار دست چپ ، امین تقی خانی ، زندونی

+ تجربه‌اي ازسپی در دوشنبه هفتم خرداد 1386 در ساعت |