
کوروش جان سلام!
حالت خوب است؟ نه، شک دارم که خوب باشی. اگر جویای حال ما باشی، هر ملالی هست جز دوری شما. انگار نبودنت باعث شکر خدا و شادی بندگان خداست.
می دانم چندان خوب نیستی! این مدت زیاد به خود لرزیده ای، می دانم کوروش جان!
چندوقتی است حس می کنم باید برایت بنویسم اما نه خوب می نویسم، نه رویم می شد برایت بنویسم این طرفها چه خبرهایی است. گرچه می دانم خبرها آن طرف زودتر می رسد. چند ماه پیش که همه فریاد می زدند، خواستم چیزی بگویم، اما ترسیدم آن همه اشک و آه تو را از پا درآورد. اگرچه که مرده ای.
کوروش جان! می دانم از وقتی که مرده ای، یک روز خوش هم نداشته ای. تو ساختی و مردی و ویران کردند. می دانم از وقتی مردی، کوروش ها، داریوش ها، اشک ها، خسروپرویز ها،قاجارها، افشارها و پهلوی ها را دیده ای که چگونه گرفتند و برباد دادند! می دانم هنوز یادت نرفته آن صدایی که فریاد زد:« کوروش آسوده بخواب که مابیداریم.» و تو هم به اعتماد او چرتی زدی و... می دانم تو نماد ایرانی کوروش جان! آن هم ایرانی قدرتمند. اما فقط نمادی! خودت که خوب می دانی ایرانی ها پز دادنشان خوب است. می دانم خبر داری اینجا چه خبرهایی است! می دانم. فدای آن هیبت هخامنشی ات، کوروش جان!، غصه نخور! خوش به حالت که مرده ای و نمی توانی حرص بخوری!
چند ماه پیش را که یادت هست؟ همان روزهایی که زمان آبگیری سد سیوند بود؟ همان موقع که همه اشک می ریختند، دور هم جمع می شدند و فریاد می زدند؟ می گفتند صدای کوروش اند! بلکه جوابی بشنوند؟ الهی فدای آن هیبت هخامنشی ات! دیگر جنم نداری! هیچ کس حتی نیم نگاهی هم به صدای تو نیانداخت! همان زمان که فریاد می زدند، محمودجان رفت و سد سیوند را به لج صدای تو که بلند شده بود، ابگیری کرد و نفس کش طلبید. آن وقت صدای تو هم کم و کمتر شد.
کوروش جان! امروز مدام به تو فکر می کردم حتی خوابت را دیدم که آمده بودی با آن قد رشید و هیبت مردان آریایی، پی چه بودی نمی دانم. به کجا نگاه می کردی آن را هم نمی دانم. اما اشک می ریختی! آرام و بی صدا! شاید دلت به حالمان می سوخت. یا شاید هم به حال آنچه از تو مانده بودی گریه می کردی!
کوروش جان نباید می مردی و این روزها را می دیدی! خانم گوینده خبر ساعت 14 با چنان ذوقی خبر را می خواند که اگر نمرده بودی، مطمئن بودم که از ذوق می مردی! راستی کوروش جان! امروز موزه ایران باستان را افتتاح کردند. در کجا؟ ایران؟ نه فدای آن هیبت هخامنشی ات، باز هم خوش خیالی کردی؟ موزه ایران باستان در انگلستان افتتاح شد. همه بودند! سفیر ایران و هیئت همراه و گزارشگر تلویزیون. مردم انگلستان هم بودند. جناب سفیر شاد بود! آنقدر که گفت:« از این طریق راه خوبی برای شناخت تمدن ایران باز شد.» اما فراموش کرد بگوید که زورمان نرسید آثار تاریخی ایران مان را پس بگیریم، غر زدیم، برای ساکت کردن مان موزه ایران باستان را به پا کردند.
کوروش جان! جایت خالی نبود! راستی دستت درد نکند خیلی چیزها آنجا بود! کوزه ها و ظروف سفالی تان، ابزار جنگی تان، زیورآلات همسران تان. حتی کوروش جان منشور حقوق بشرت که می گفتی گم شده هم آنجا بود. همان که برای اولین بار تو ارایه اش کردی. یادت که هست؟! حتما هست. همان که ما فقط عکس اش را در کتاب ها دیده ایم، گرچه برای خودمان است، همان که ایرانیان همیشه به آن بالیده اند، آن هم از دور! بهرحال از قدیم هم گفته اند هرچیز بهتر است جایی باشد که استفاده شود. ما که از منشورت سردر نیاوردیم، شاید اروپاییان زبانت را بفهمند و یکجوری حالی ما هم بکنند.
کوروش جان!
می دانم که ناراحت نیستی! از اینکه منشورت از تو دور است، از اینکه دیوارهای تخت جمشیدت سر جای شان نیستند، از اینکه شاید آن آویزی که به عروست دادی کنارش نیست. می دانم که ناراحت نیستی! هرچه باشد خیلی وقت است که مرده ای!
کوروش جان! حالا که مرده ای، پس آسوده بخواب که موزه ایران باستان را در انگستان برایت دایر کردند. شاید روزی شد سری به آنجا بزنیم. خودت را که ندیدیم، شاید بشود آنچه همیشه در کتاب هایمان دیده ایم، یکباری هم از پشت شیشه های موزه با حفظ فاصله ی قانونی ببینیم. شاید بشود آن امپراطوری عظیم را که از تو می گفتند و در کتاب ها می خواندیم در انگلستان ببینیم!
کوروش جان! آسوده بخواب! هستند کسانی که با بخشش آثار تو و امثال تو تمدن ایران را جایی دیگر بشناسانند.
خوش به حالت که مرده ای کوروش جان! خوش به حالت!
فدای آن هیبت هخامنشی ات
با احترام- مادربزرگ

