تبليغاتX
آشفته بازار

 

  هی و همیشه همه مون به داستان های حماسی و عاشقانه های قدیمی افتخار می کنیم و همیشه از این یاد می کنیم که زیباترین شعر های عاشقانه مربوط به ایرانی هاست. اما  گاهی زمان هایی هست که عشق و عاشقی و ... ،همین کارهای زشت و بی آبرویی، می شه مایه ی خجالت، پس باید حذف شود و می شود.

 

از اونجایی شروع شد که سه یا چهار سال پیش، ماه رمضان بود. سریالی هرشب بعد از افطار پخش می شد. حتما یادتون هست دیگه. اسمش " بخاطر تو" یا همچین چیزایی بود. توی اون سریال بود که خانوم همسرش رو صدا می کرد: " ستار جون" بعد از 1 هفته قسمت های ستار جون قطع می شه. بعدا معلوم می شه که خانوم زیادی احساسی اقا رو صدا می کنه.

 

امشب هم در سریال معروف چهارخونه که همه می بینن و نمی دونم چرا می گن نمی بینیم، بازیگران مجموعه در حال خواندن ترانه بودند. اما انگار جاهایی که به کلمه عاشقی بر می خوردند کلمه ی دیگه ای رو جایگزین می کردند و ادامه می دادند.

 

مخصوصا در فیلم های سینمایی گفتن جمله دوست دارم از روی حرکت لبهای بازیگر کاملا مشخص می شود.اما چیزی که می شنوی کاملا برعکس آن چیزی است که باید باشد.

و به دلیل بدآموزی هایی که عشق و عاشقی و مشتقات آنها دارد، عشق از برنامه های تلویزیونی حذف می شود

بهرحال که دوستت دارم و عاشقتم و من عاشق شدم و ... خجالت بکش!

و به اینجا ختم می شود که واژه های محبت آمیز از فرهنگ لغت حذف می شود و به جای آن (لابد) جمله ی مرگ بر اسرائیل را جایگزین می کنیم! و به جای پخش صحنه های مبتذل عاشقانه از رسانه ملی هی و هی از فلسطین نشان می دهیم! این هم عشقی است برای خودش!

 

 

+ تجربه‌اي ازسپی در چهارشنبه سی و یکم مرداد 1386 در ساعت |

 

دلم میخواد تموم دنیا رو بهم بریزم. فریاد بکشم. تموم خیابونا رو تا صبح راه برم. به هرچی سنگ و قوطی و آشغال توی خیابونه لگد بزنم. هر جا چراغ روشن می بینم با سنگ خاموشش کنم. مثل باد هرجایی سرک بکشم. از درز هر دری هر جایی برم. دلم می خواد کلی خرابکاری کنم. تا شاید یه کمی از توجه تورو به خودم جلب کنم. شاید تصمیم بگیری ببینی دور و برت چه خبره.

خسته شدم از بس دستامو به طرفت دراز کزدم و هر بار تو با یه نگاه چپ به چپ به بقیه کارهات رسیدی. خسته شدم از بس دلمو به کمک تو خوش کردم و حالمو گرفتی. حتی این بار آخری که عزیزترین چیزی که برام مونده بود و سپردم دستت. اما تو مثل دفعه های قبل چی کارش کردی؟ خراب! درب و داغون! بعدش هم با خونسردی تمام تحویلم دادی.

کلی از دستت شاکی ام. اما چی می تونم بگم جز اینکه با مظلومیت تمام ازت تشکر کنم؟

آخه چقدر از مهربونی هات تعریف کنم؟ چقدر جلوی همه ازت حرف بزنم و یادت کنم؟ از خوبی هات بگم؟ کی می خوای دست از این کارا برداری و بشی یه خدای خوب؟

 

 

 

+ تجربه‌اي ازسپی در یکشنبه بیست و هشتم مرداد 1386 در ساعت |
بعد از 10 روز بی خبری از دور و برم امروز تا تلویزیون رو روشن کردم دیدم به بع بعی توی تلویزیونه. یه بع بعی که دورش رو یه عالمه میکروفن گرفته بود. باورم نمی شد که یه بع بعی بتونه حرف بزنه. با تعجب نشسته بودم و نگاش می کردم. فکر می کردم چه بع بعی با مزه ایه. خوش به حال صاحبش!
در همون حال که متعجبانه به این گوسفند بامزه ی سخنگو خیره شده بودم، شنیدم که گوینده اخبار از هدیه ترکمنی ها به رییس مجلس که یک دست لباس بود، خبر داد.
به این می گن یه آدم قدرشناس! هدیه ش رو گرفته بود، پوشیده بود و کلی هم باهاش فیلم و عکس گرفت. انصافا چقدر هم بهش می اومد! دقیقا مثل یه بع بعی سفید و دوست داشتنی!
با خودم فکر کردم آدمها رو وقتی در هیبت دیگری می شه دید و بهشون لبخند زد، چرا که نه؟
یا اینکه واقعا می شه اون لباس رو از تنش در نیارن؟
امروز هرکسی که بچه ی کوچیک داشت و این قسمت از اخبار رو نگاه می کرد، می تونست به شکل خیلی خیلی عملی ضرب المثل معروف رو بهش یاد بده!
حداد عادل در لباس ترکمنی!




پ.ن: بابت تاخیر های همیشگی و از این جور چیزا چی می گن؟ از همون چیزا.
پ.ن: فقط خواستم اعلام کنم که من زنده ام!

+ تجربه‌اي ازسپی در دوشنبه پانزدهم مرداد 1386 در ساعت |