تبليغاتX
آشفته بازار
 

- از گرما کلافه شدم... حس می کنم بیش  از ظرفیت ام آفتاب دیده ام... و باور نمی کنم حتی خدا هم هنوز سرجایش خدایی کند آنهم با حال درست! اصلن تازگی ها دل به خدایی اش نمی دهد انگار. حواس اش نیست و هرچه هم من داد و قال و قیل و فریاد می کنم، انگار نه انگار...

- داشت برام مي خوند كه" چگونه وبلاگ نويسي روشنفكر شويم" ولي من نفهميدم به اون چه ربطي داشت كه به من بگه چي بشو و چي نشو!؟ من چرت و پرت نويسي خودم رو با همين شرايطي كه هيچ كس نمي خونه بيشتر مي پسندم... بي خيال روشنفكري و اين چيزا...

-فوت! فوت! فوت مي كنم كه خاكش بپره... ولي با تمام اين تفاسير بازم پيري و كهنگي خودشو داره... پس بي خيال مدرن شدن اش مي شم. همين جوري بيشتر مي شه دوسش داشت با اخلاق قديمي و به قول بچه ها سگي ش! هاپو مي دوستم!

- از آدمایی که برای خودعزیزی خودشون بقیه رو خراب می کنن هیچ خوشم نمیاد. منم اونقدرها تحمل ندارم که همیشه جلوی دهنمو بگیرم یه جاهایی واقعا بابت کارهایی که نکردم و باید تاوان پس بدم شاکی میشم! خلاصه که بچه ها! مسئولیت پذیر باشید!

- توی طرح درس اش نوشته بود : ایجاد انگیزه:  عکس  /   زمان: ۱۰دقیقه

- راستی خدا منو ببخشه! خدا همه رو ببخشه!

 

+ تجربه‌اي ازسپی در سه شنبه هجدهم تیر 1387 در ساعت |
 

دقيقا و كاملن نمي دونم چه حسي دارم... يا بهتر اصلن حسي دارم يا نه.. كمي دلتنگم با چاشني اشك و آه!

احساس مي كنم به طرز عجيبي دنيا قاراش ميشِ شده و هيچ راه علاجي هم نداره! عمرن!

همه كمي تا قسمتي ديوانه ان با چاشني مرض و تعدادي هم مگس!

خدا منو ببخشه! خدا همه رو ببخشه...

+ تجربه‌اي ازسپی در یکشنبه شانزدهم تیر 1387 در ساعت |
 

امروز هوس كردم بنويسم... هرچند چرت، كوتاه يا مسخره و بي ربط... فقط هدف نوشتنه...

تصميم گرفتم حالا كه بيكار و بي عارم و هيچ كس هم يعني همه هم پي كار و بار و زندگي ان من بنويسم... از سفرم... از كره ي آب شده اي كه زير پام بود و ممكن بود دست و پامو بشكنه كه... بي خيال

اما تصميم گرفتم حالا كه دارم به عنوان يك سوء استفاده گر از اي دي اس ال مردم شناخته مي شم لااقل اون ردپايي كه همه ميخوان داشته باشن رو داشته باشم... گرچه! بي خيال!

به همين زودي زود دلم تنگ شد... يادم افتاد با عسل وداع نكردم(!)... يادم افتاد مامان رو محكم بغل نكردم... يادم افتاد مسواكمو يادم رفته... يادم افتاد من هنوز كوچولو ام... كوچولو تر از اونكه از خونه دور شم...

اما خوشحالم كه كوچيك موندم... هربدي داشته باشه اين خوبي رو داره كه از هر حرفي دلگير نمي شم... مي خندم... قاه قاه و بلند به كوري چشم آدم حسود! اونقدر بلند كه از صداي موزيك تو هم بلندتر مي شه يا از راه رفتنات!...

خلاصه كه دورم و نزديك... بزرگم و كوچيك... كاش زمان ثابت شه تا از جام يه قدم هم جابه جا نشم... فضا رو دوست دارم...

گرچه، بي خيال!

+ تجربه‌اي ازسپی در پنجشنبه سیزدهم تیر 1387 در ساعت |