خب... خبر جالبی بود... حس بی حسی دارم که نمی تونم هیچ جوری بفهممش... آدما زود بزرگ میشن و خاطرات شون میشن محو محو...
اصلن چیزی ندارم که بخام بگم... اصلن چی باید بگم...
خوب که فکر میکنم یه کمی، شایدم یه کمی بیشتر از یه کم خوشحالم... از فراموش شدن، از اینکه دیگه خودمو مجبور نیستم مثل احمقا گول بزنم خیلی خوشحالم...
نمیدونم شایدم داره اینجوری میگم که خیالمو راحت کنم... ولی آخه باید یه چیزی بگم. نا سلامتی این فرصت یه روزی مال من بود که البته اعتراف می کنم اصلن فرصت آنچنانی هم نبود.
ولی کلن خوش گذشت. تمام لحظاتش جالب و خوب بودن. حالا که خوب فکر می کنم می بینم اصلن برام فرقی نمی کنه، واقعن بهش بی تفاوتم. از اینم خوش حالم. :)
اینم یه چیزی بود و بگذشت
+ تجربهاي ازسپی در پنجشنبه هفتم آبان 1388 در ساعت
|

