
روزگاری در شهر دوردستی به نام ویرانی، پادشاهی حکومت می کرد که هم بسیار توانا بود و هم دانا. مردم از توانایی اش می ترسیدند و به سبب دانایی اش دوستش
می داشتند.
در میان این شهر چاهی بود که آب سرد .و زلالی داشت و همه مردم شهر از آن
می نوشیدند، حتی پادشاه و اطرافیانش. زیرا که چاه دیگری در شهر نبود.
یک شب هنگامی که همه در خواب بودند، جادوگری وارد شهر شد و مایعی شگفت را در آن ریخت و گفت:« از این ساعت به بعد هرکه از این آب بنوشد دیوانه خواهد شد.»
بامداد فردا همه ساکنان شهر بجز پادشاه و درباریانش از آب آن چاه نوشیدند و دیوانه شدند چنان که جادوگر گفته بود.
از آن روز مردمان در کوچه های شهر کاری نداشتند جز آنکه با هم نجوا کنند:« پادشاه ما دیوانه است... پادشاه و وزیرش عقل شان را از دست داده اند... یقین است که ما
نمی توانیم به حکومت پادشاهی دیوانه تن در دهیم، باید پادشاه را سرنگون کنیم...»
آن شب پادشاه دستور داد تا یک جام زرین از اب چاه پر کنند، وقتی که جام را آوردند از آن نوشید و به وزیرش نیز داد تا وی هم از آن بنوشد...
از آن شهرِ دوردستِ ویرانی، غریو شادمانی برخاست، زیرا که پادشاه و وزیرش عقل شان را بازیافته بودند...

