تبليغاتX
آشفته بازار
 

دوباره انگار همون قصه های قدیمی قراره تکرار بشه. همون اذیت ها و آزارهایی که هیچ نقشی توشون نداری اما بیشتر از همه تو رو عذاب میدن. هرچقدر هم که سعی می کنی ازش دورتر بشی مدام بهت نزدیک و نزدیکتر می شه. انگار از همون روز اول بهش بسته شدی. درست مثل درختایی که پیوند میخورن و هیچ قدرتی واسه جدا شدن ندارن. متنفرم از این حس بی حسی. از اینکه عاجز بشی از هر فکر و کار درستی. آدمای مختلف، شرایط مختلف، تصمیم های مختلف اما نتیجه های مثل هم. چطور باید جلوشو گرفت، نمی دونم. گاهی فکر می کنی هر چی کمتر باشی، کمتر به سراغت میان. اما هر چی خودتو بیشتر می کشی کنار بیشتر آزارت می دن. انگاری میخوان حتما زجرت بدن.کاش خودت جلوشو بگیری. نذاری دوباره تکرار بشه. دیگه تحملش رو ندارم.

+ تجربه‌اي ازسپی در شنبه دهم اسفند 1387 در ساعت |
 

امروز هوس كردم بنويسم... هرچند چرت، كوتاه يا مسخره و بي ربط... فقط هدف نوشتنه...

تصميم گرفتم حالا كه بيكار و بي عارم و هيچ كس هم يعني همه هم پي كار و بار و زندگي ان من بنويسم... از سفرم... از كره ي آب شده اي كه زير پام بود و ممكن بود دست و پامو بشكنه كه... بي خيال

اما تصميم گرفتم حالا كه دارم به عنوان يك سوء استفاده گر از اي دي اس ال مردم شناخته مي شم لااقل اون ردپايي كه همه ميخوان داشته باشن رو داشته باشم... گرچه! بي خيال!

به همين زودي زود دلم تنگ شد... يادم افتاد با عسل وداع نكردم(!)... يادم افتاد مامان رو محكم بغل نكردم... يادم افتاد مسواكمو يادم رفته... يادم افتاد من هنوز كوچولو ام... كوچولو تر از اونكه از خونه دور شم...

اما خوشحالم كه كوچيك موندم... هربدي داشته باشه اين خوبي رو داره كه از هر حرفي دلگير نمي شم... مي خندم... قاه قاه و بلند به كوري چشم آدم حسود! اونقدر بلند كه از صداي موزيك تو هم بلندتر مي شه يا از راه رفتنات!...

خلاصه كه دورم و نزديك... بزرگم و كوچيك... كاش زمان ثابت شه تا از جام يه قدم هم جابه جا نشم... فضا رو دوست دارم...

گرچه، بي خيال!

+ تجربه‌اي ازسپی در پنجشنبه سیزدهم تیر 1387 در ساعت |
یکی می گفت: " آدم نامرد رو بی خیال شو. آخه آشغاله! "

اما نمی دونست آدم نامرد حتی آشغال هم نیست!

+ تجربه‌اي ازسپی در پنجشنبه پنجم اردیبهشت 1387 در ساعت |
 

فقط یک لحظه! همین و تمام!

زندگی همینه! مگه نه؟

 

اصلا هم دلم تنگ نمی شود گاهی!

دلم منفجر می شود گاهی!

+ تجربه‌اي ازسپی در چهارشنبه یکم اسفند 1386 در ساعت |
 

1-      این روزا چقدر این آرزو در آدم قوی می شه که دوست داری زمان رو به عقب برگردونی. برگردی به 10 سال قبل، نه اصلا به خیلی سال قبل؛ برگردی به اون موقعی که کوچیک بودی، همون موقعی که دست عروسکت تو دست، هرجایی می رفتی، هرکاری می کردی بدون اینکه بخوای نگران زندگی باشی. بدون اینکه بخوای فکر کنی ببینی چه اتفاقی برات می افته. بدون اینکه موقع نگرانی ها و مشکلاتت فکر کنی و نگران نتیجه ی تصمیمی باشی که می گیری. اینکه بدونی چه می شه و چه کار کنی.

امروز همون روزی بود که من رفتم سراغ اون عروسکم که همیشه دلم می خواست سر به تنش نباشه. همون که دلم می خواست موهاشو بکنم چون زرد بود. چشماشو در بیارم چون هم زشت بودند هم اینکه مدام تا تکونش می دادی پلک می زد و با این کارش نشونم می داد که اصلا به حرفایی که براش می زنم توجه نمی کنه. اما امروز خدا رو شکر کردم که هیچ کدوم از این بلاها رو سرش نیاوردم.

بچه ی خوبی بود. امروز کلی براش حرف زدم، گرچه هنوزم اون عادت قدیمی بی توجهی اش رو داشت و این وسوسه ام می کرد که دیگه این دفعه چشاشو در بیارم. (خیلی با خودم کلنجار رفتم تا قانع شدم که من بزرگ شدم!) دستشو گرفتم و کلی راهش بردم. خلاصه خیلی خوش گذشت. آخر شب هم گذاشتمش توی جعبه ش و درش رو قفل کردم!

 

2-      آقا یه سوال! اون قدیما، قدیم قدیما که نه گوشی موبایل بود، نه 206، آقایون چه جوری با خانوماشون آشتی کنون راه می انداختند؟

 

3-      یه کتابی دیدم که راههای زندگی عاشقانه رو آموزش می داد. راه های جالبی داشت:

-          برای همسرتان یک سبد بزرگ از گل های گران قیمت سفارش بدهید!

-          برای همسرتان کادوهای گران قیمت بخرید.

-          همسرتان را غافلگیر کنید. برای مثال می توانید در کمد را قفل کنید، کلید آن را در جعبه بگذارید و آن جعبه را در جعبه های بزرگتر. آنها را کادو پیچ و به همسرتان تقدیم کنید.

 ( فکرش رو بکن! همسر مهربان صبح خواب مونده باشه، اداره دیره، مدیر بداخلاقه، شلوار همسر مهربان داخل کمده، کلید در جعبه بزرگ کادو شده، ببخشید داخل اون جعبه ریزه که تو اون جعبه های بزرگتره! خوب گمان می کنم بهتره با همان جعبه یکراست بروید به نزدیکترین محضر! )

 

+ تجربه‌اي ازسپی در چهارشنبه بیست و هشتم شهریور 1386 در ساعت |

 

دلم میخواد تموم دنیا رو بهم بریزم. فریاد بکشم. تموم خیابونا رو تا صبح راه برم. به هرچی سنگ و قوطی و آشغال توی خیابونه لگد بزنم. هر جا چراغ روشن می بینم با سنگ خاموشش کنم. مثل باد هرجایی سرک بکشم. از درز هر دری هر جایی برم. دلم می خواد کلی خرابکاری کنم. تا شاید یه کمی از توجه تورو به خودم جلب کنم. شاید تصمیم بگیری ببینی دور و برت چه خبره.

خسته شدم از بس دستامو به طرفت دراز کزدم و هر بار تو با یه نگاه چپ به چپ به بقیه کارهات رسیدی. خسته شدم از بس دلمو به کمک تو خوش کردم و حالمو گرفتی. حتی این بار آخری که عزیزترین چیزی که برام مونده بود و سپردم دستت. اما تو مثل دفعه های قبل چی کارش کردی؟ خراب! درب و داغون! بعدش هم با خونسردی تمام تحویلم دادی.

کلی از دستت شاکی ام. اما چی می تونم بگم جز اینکه با مظلومیت تمام ازت تشکر کنم؟

آخه چقدر از مهربونی هات تعریف کنم؟ چقدر جلوی همه ازت حرف بزنم و یادت کنم؟ از خوبی هات بگم؟ کی می خوای دست از این کارا برداری و بشی یه خدای خوب؟

 

 

 

+ تجربه‌اي ازسپی در یکشنبه بیست و هشتم مرداد 1386 در ساعت |
 

از قدیم هم گفته اند: " آنچه کنی باز می گیری!"

 

 همه مون معتقدیم که آدما مخلوق برگزیده خدان. یعنی اینقدر خوب بودن و ارزش داشتند که یهو خدا تصمیم گرفته آدما رو با عنوان اشرف مخلوقات خلق کنه.

فکر می کنم در این مورد هم یه مقداری، یعنی یه کم بیشتر از یه مقداری اشتباهی شده. نمی دونم کی قرار بوده آدم بشه و توی اون شلوغ پلوغی خلق دنیا، آدما شدن این! بعدشم اینقدر خودشون رو تحویل گرفتن و همه چیز رو انحصاری کردن مال خودشون.

دور و برمون و که نگاه کنیم پره از ناراحتی و اشک و بدبختی که خودمون واسه خومون و دیگران به وجود میاریم. تا هم به هدف مون برسیم و هم احساسات بقیه رو یه نیشگونی بگیریم.

چند روز پیش محرمعلی خان پستی گذاشته بود با عنوان رقص مرگ که احساسش رو از این اتفاق ها بیان کرده بود. و چقدر هم قشنگ تمام گفته هاش به دل می نشست. اما به خاطر حرفایی که بهش زدم سرزنشم کرد و تهدیدم کرده که یه جای درست و حسابی مچم و بگیره!

قبول دارم که دیدن صحنه هایی مثل کشتار بچه ها چیزی نیست که بشه راحت ازش گذشت، اما خیلی اتفاق ها به خاطر نادانی خود ما اتفاق می افتند. اما ما آدم ایم! زبان داریم برای فریاد زدن، دست داریم برای دفاع، فکر داریم برای رهایی!

انها مهم نیست. تا بحال چند بار ذبح حیوان دیدی؟ اونم به روش اسلامی؟ می دونی که چه جوریه؟ آب و دعا و کمترین درد و سریعترین راه! تازگی ها این روش برای آدما هم به کار گرفته می شه. حتما تصاویر ذبح آدما رو بعد از خوندن آیه مربوط بهش توسط گروه های عراقی دیدی؟

خیلی قاطی پاطی و بی ربط گفتم. اصل مطلب این پایینه. ببخشید.

تا بحال چند بار دلت به حال یک حیوان سوخته؟ چند بار برایش اشک ریخته ای؟  پیشنهاد می کنم حتما فایل زیر و ببینی. چون همین تصویرها بهانه ی پست جدیدم شد. 

 

 http://www.wikiupload.com/download_page.php?id=157892

 

محرمعلی خان جان! باز هم می گویم آنقدری که دلم برای گربه ام می سوزد، برای همسایه مان نمی سوزد. آنقدری که از دیدن این شترها اشک می ریزم برای مردم قانا یا هرجای دیگری اشک نمی ریزم!

 


پ.ن: تصاویر همراهه یه موزیکه. شاید چندان از نظر کلماتی و مفهومی ربط نداشته باشه، شاید. اما خوب انتخاب شده.

 پ.ن: برای عزیزی که پرسیده بودی آدمها چرا زجر می دهند!

پ.ن: مادر خانواده گفت خوب این کار رو نکنه چه کنه! دلش برای آدم جماعت سوخت! اونم جالب بود! دیدم دروغ هم نمی گه. اگه زمانی نظرم عوض شد حتما خبر می دم!

+ تجربه‌اي ازسپی در شنبه نوزدهم خرداد 1386 در ساعت |

 

چقدر به آدمای دور و برت اعتماد داری؟ تا کجا حاضری دنبال یکی شون راه بیفتی و همین جوری بدون هیچ حرفی هرجا که خواستن باهاشون بری؟

اصلا بذار یه جور دیگه بپرسم. چقدر به پدر و مادرت اعتقاد داری؟ تا چه حد فکر می کنی حرفاشون و کاراشون درسته. چقدر به حرفشون، حالا هرچی که می خواد باشه، گوش می دی و عمل می کنی؟

فکر می کنی اگه یه شب خواب خواب باشی، پدرت، مادرت یا همسرت از خواب بیدارت کنن و رک و راست بهت بگن: فلانی می خوام به فلان دلیل بکشمت؛ تو چی کار می کنی؟ لابد یه چشمتو باز می کنی و می گی باشه واسه فردا؟؛ نه! دارم جدی ازت می پرسم. واسه یه لحظه تصور کن توی همچین شرایطی هستی. بابات بالای سرت ایستاده و می خواد تو رو بکشه. جیغ می زنی؟ مسخره بازی در میاری؟ سعی می کنی بلند شی و با حرف زدن قانع ش کنی؟ از خودت دفاع می کنی؟ و شاید اون وسطا تو بودی که بابا رو کشتی؟ یا اینکه مثل بره های مطلوم و سر براه خیلی آروم از توی رختخوابت بلند می شی و با آرامش کامل دنبالش راه می افتی تا ببینی قراره چه جوری بمیری؟

شاید اون لحظه ای که داری خونسرد و آروم دنبال بابات میری، فکر می کنی که بابا حتما یه سورپریز جالب برات داره، یا اینکه توی این فکری که فقط و فقط داره امتحانت می کنه، یا شاید هم واقعا می دونی که داری کجا می ری؟

حالا چرا دارم این چیزا رو ازت می پرسم؟ می گم. یه نمونه برات میارم تا بدونی یه نفر توی این شرایط چی کار کرد.

وقتی پدرش از خواب بیدارش کرد، از جاش بلند و رفت سمت آشپزخونه، دو تا چای ریخت و نشست کنار پدرش و خورد. بعد از اون هم به پدرش کمک کرد تا یه قبر مناسب بکنه، وقتی کار کندن قبر تموم شد، توی قبر خوابید و ریختن خاک رو تماشا کرد. وقتی قبر پر از خاک شد، پدرش با خیال راحت برگشت به رختخواب.

لابد اری می گی اینا خونوادگی دیوونه بودن خوب! منم می گم شاید بودن و شاید هم نبودن. من نه به جنون اونا کار دارم، نه به دلیل پدر طرف که یه رابطه ی نامشروع با یه مردی اونم دو سال پیش بوده، نه به بچه داشتن اون دختر. من فقط و فقط به حس اون آدم کار دارم. به حس من و تو. به واکنش اون و به واکنش من و تو.

خیلی دوست دارم بدونم اون لحظه ای که پدرش روش خاک می ریخته چه حسی داشته. ترس، پشیمونی، یا هر چیز دیگه ای. خیلی دوست دارم بدونم پدرش چه حسی داشته وقتی با چشماش می دیده و با دستاش خاک روی دخترش می ریخته.

فکر می کنی زیر اون خاک ها چقدر تقلا کرده؟ چقدر دست و پا زده؟ چقدر از ته دلش، توی دلش فریاد زده و چقدر از ته دلش توی دلش اشک ریخته؟

یا می خوای اصلا بهش فکر نکن. می خوای اصلا فراموش کن! فراموش کن به این فکر کنی که اگه پدر باشی یا مادر حاضری بچه ای که بزرگش کردی به هر دلیلی حتی منطقی بکشی ش؟

حتما و حتما فراموش کن به این فکر کنی که در مقابل همچین درخواستی از طرف پدر و مادرت چه کار می کن.

اصلا فراموش کن همچین چیزی رو خوندی. فراموش کن اومدی اینورا.

آقا! اصلا فراموش کن آدمی!!!

 

+ تجربه‌اي ازسپی در چهارشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1386 در ساعت |

 

بدجوری دلم قاطی پاطی کرده. غصه دارم. اونم واسه خودم به مقدار متنابه! یه جورایی دلم واسه خودم می سوزه. فکرم دیگه کار نمی کنه. انگار هیچی هیچ جا نظم نداره.

چند روز پیش سادات بهم گفت از بس از این سیخ به اون سیخ می شم، آخرش این سیخ ها یه بلایی سرم میارن. (یا حالا یه چیزی تو این مایه ها) حس کردم بهم بر خورد. ولی انگار جدی جدی سیخ ها بدجور کار دستم دادن.

مثل اون چهارپاهه موندم توی گل.

نمی دونم تا حالا بهت این حس دست داده که دیگه هیچ چیزی تو این دنیا خوشحالت نمی کنه یا نه؟ نمی دونم تا حالا به این فکر افتادی یه بلایی سر خودت بیاری؟ (نه بابا خودکشی چیه؟ حوصله داری توام ها) یه بلایی سر خودت بیاری که تا چند روز کیف کنی؟

تقریبا یه ماهی می شه که گذارم به این دور و اطراف نیفتاده. فکر می کردم واسه این پستم کلی خبر دارم که بدم و کلی ذوق کنم، ولی الان که دقت می کنم، می بینم همچین چیزای جالبی هم برای گفتن نبودن. پس بی خیال می شویم.

امروز کلی تو خیابون قدم زدم. انگار دیگه آدم نیستم. یا نبودم و دلم می خواست به زور هم که شده ثابت کنم که هستم. ولی خوب نیستم. برعکس همه آدمایی که به یه بهانه ای اومده بودن بیرون و خوشحالی از تو گوشاشون داشت می زد بیرون، هیچ حس خاصی نداشتم. هیچی! یه مقدار نافرم بود! می گیری که چی می گم؟ موقع هایی که آدم هرچی می گرده هیچ حس مشترکی بین و خودشو دیگران پیدا نمی کنه، حرصش در میاد. به خوش شک می کنه. به بودنش شک می کنه.

می گن داریم به آخر سال نزدیک می شیم. می گن قراره سال نو بشه. قراره بشه. چه جوری نمی دونم. فقط می دونم هیچی مثل سالهای قبل نیست. قبول دارم که هیچ وقت هیچی مثل قبل نیست. ولی این فرق می کنه. دور و برت شلوغه، همه با ذوق و شوق می چرخن و می گردن و سرشون رو یه جوری به یه چیزی گرم می کنن.ولی من مثل یه بچه ای که گم شده باشه و مدام دور و برش و با ترس نگاه کنه و دنبال دو تا چشم آشنا یا یه دست اشنا بگرده تا از اون شلوغی نجاتش بده، سرگردونم.

یاد قدیما افتادم. اون موقع ها بال بال می زدیم تا زمستون بیاد، برف بیاد، چهارشنبه سوری بشه و آتیش بسوزونیم. اون موقع ها که حتی اگه از خواب هم می مردیم باید لحظه سال تحویل لباس های نو رو می پو شیدیم و مینشستیم دور هم، سر سفره تا سال تحویل شه. چشمامون رو هرجوری بود، حتی یه دونش و باز نگه می داشتیم که وقتی ماهی توی تنگ شروع می کنه به رقصیدن ببینیمش و به بهانه ی اون برقصیم. یاد اون موقع ها همه چیز بو داشت. بهار، من، تو، عشق، عیدی و خیلی چیزای دیگه.

اما حیف! بزرگ شدیم. بزرگ شدیم تا بفهمیم. اما انگار بدتر خنگ شدیم. دور شدیم. دیگه بوی هیچی رو نمی شه حس کرد.

دلم جدی جدی خیلی قاطی پاطی کرده. دلم واسه خودم می سوزه.

 

+ تجربه‌اي ازسپی در شنبه نوزدهم اسفند 1385 در ساعت |

 

روزها همچنان شب می شوند و شب ها به لج، روز!   تو باید بری مدرسه، درس بخونی و برای اینکه یادت نره مدرسه فقط خوراکی و زنگ تفریح هاش نیست برات امتحان می ذارن تا آدم بشی.   تو تصمیم می گیری بری دانشگاه و برای اینکه یادت نره دانشگاه جای دختر و پسر بازی و چرت زدن سر کلاس و تیکه انداختن به استادها و بی خیالی سر و کلاس و تقلب توی امتحان نیست، برات یه کمیته انضباطی تشکیل
می دن تا دیگه این بار آدمت کنن.  تو بزرگ می شی و برای اینکه یادت نره داری هر لحظه به رفتن نزدیک می شی، موهات سفید و سفیدتر می شن.   تو عاشق می شی و برای اینکه یادت بمونه که هرچیزی، حتی عشق دردسر داره، روزهایی مثل تولد، سالگرد دوستی یا ازدواج، و از همه مهم تر و توچشم تر روز ولنتاین


بقيه ماجرا
+ تجربه‌اي ازسپی در چهارشنبه بیست و پنجم بهمن 1385 در ساعت |
 

ديگر نمي‌ميرم

                                   مرده‌ها

                                                         زنده با مرگ خويش‌اند.

 

 

بر روي سنگ، سنگي را كه به زنجير بسته‌اند، برجسته بتراشند. درون مقبره، پايين سنگ، خاك نرم ريخته . روي آن هميشه نقشي از كف پا ديده مي‌شود. با قمقمه‌اي آب براي پدر كه روزي به سايه‌ي خود در راه كوير مي گفت كه جاي پا به من آموخت،كه آن‌چه از چيزي برجا مي‌ماند، هيچ‌وقت صورت آن چيز نيست. ...

 

اي كاش مي‌شد ماهي از ماهها را حذف كرد. كاش مي‌شد چيزي را، مرگي را، هِجري را از طبيعت خط زد. و كاش مي‌شد ديداري ناممكن را دوباره زنده كرد.

ده سال تمام به اي كاشي فكر مي‌كنم كه هيچ‌وقت حتي تا پايان دنيا هم از آن انتظاري نيست. اما هنوز هم، اي كاش...!

 

 هرگز نمي‌ميرد...

+ تجربه‌اي ازسپی در پنجشنبه هجدهم آبان 1385 در ساعت |
 

تو يه ستاره‌اي؟ دو ستاره‌اي؟ سه ستاره‌اي؟ يا اصلاً ستاره نداري؟ اون قديما آدما براي اينكه به تو ثابت كنن كه چقدر بدشانس و بدبخت‌اند، هميشه از يه جمله استفاده مي‌كردند: ” توي هفت آسمون يه ستاره هم ندارم.“  و اينجوري مي‌شد كه تو دلت واسه اون آدم و آدماي مثل اون مي‌سوخت.

 

ولي از اونجايي كه هرچيز قديمي حالا فقط عكس‌اش به درد مي‌خوره(چه عكس‌اش، چه بالعكس‌اش. هرجور دوست داري بخون.) داشتن ستاره توي يكي از اين هفت آسمون مرسوم و مذكور هم ديگه به‌درد نمي‌خوره. نه فقط داشتن اون ستاره‌ها توي آسمون واسه‌ت دردسر درست مي‌كنه كه روي زمين‌اش هم بدبخت‌ات مي‌كنه.

 

با داشتن ستاره توي آسمون زياد كاري ندارم كه مثل مهريه مي‌مونه، كي داده؟ كي گرفته؟   ( كه ديگه هيچي مثل مهريه هم نمي‌مونه. آخه مهريه رو هم حالا مي‌گيرن. اونم چه‌جور!) خلاصه كه داشتن‌شون همچين مجازيِ.

ولي نكته مهم داشتن ستاره روي زمينِ. آره باور كن كه روي زمين هم ستاره پيدا مي‌شه.(چشاتو درويش كن. دختر همسايه‌تو نمي‌گم.)

 

ستاره‌هاي زميني قبلاً‌ها( دارم مي‌گم قبلاً‌ها) به آدماي خاصي داده مي‌شد. وفقط براي تشويق بود. كافي بود تو يه كار شجاعانه‌اي بكني يا بري توي اون خطي كه جمع( جمع به اوني كه مي‌گن كه قدرت داره) مي‌پسنده تا يواش يواش ستاره بارونت كنن.

اما حالا! گفته بودم كه عكسِ؟ حالا هم ستاره بارون مي‌شي ولي بستگي به ميزان بوي قورمه‌سبزي داره كه از سر مبارك بلند مي‌شه!  بستگي به اون فك طلايي داره، عزيزم!  بستگي به زبون سرخ و احساس داشتن نوعي حق يه جايي از اين دنيا!

 

مي‌فهمي ديگه؟ يعني تعداد ستاره‌هات با تمام اين ميزان‌ها رابطه مستقيم داره: هرچي ميزان‌هاي مورد نظر بالاتر بره ! ستاره‌ها بيشتر مي‌شه! تو شناخته مي‌شي! تو محروم مي‌شي( از درس خوندن، از آزاد زندگي كردن. اينا نمونه‌هايي است!)! تو بيچاره مي‌شي! تو بايد خفه‌شي!! (لابد پس فردا هم به يه بهونه‌اي مي‌ميري)

 

قديما هرچي ستاره‌ت كمتر بود بيشتر بايد اطاعت مي‌كردي. بيشتر بايد چشم مي‌گفتي. اما حالا چي؟ گفته بودم برعكسِ؟ آره، خلاصه كه برعكسِ. الان هرچي ستاره‌ت كمتر باشه فرصت بيشتري براي عادي زندگي كردن، حتي براي زندگي كردن داري.

اگه بي‌ستاره باشي كه ديگه بهتر! مثل يه گوسفندي مي‌موني كه آروم زندگي‌شو مي‌كنه. تا كي؟

تا موقعي كه روزش برسه و انتظار دريده شدن از طرف يه گرگ تموم بشه.(به اين مي‌گن زندگي آبرومندانه و بي‌دردسر!)

 

حالا نگفتي؟ يه ستاره‌اي؟ دو ستاره‌اي؟ سه‌ستاره‌اي؟ نكنه توي هفت آسمون يه ستاره هم نداري؟
+ تجربه‌اي ازسپی در چهارشنبه دوازدهم مهر 1385 در ساعت |
 

دوباره اول مهر ه. نه اينكه فكر كني خوبه ها، نه! اصلا. بدتر آدم همه‌ش فكرش مشغوله كه چرا بزرگ شده؟( واقعا چرا؟ )  چرا يه قدري شده كه شب اول مهر براش مثل شب اول قبر مي‌شه؟

 

خيلي چيزاست كه هميشه توي مغز آدم وول وول مي‌خوره. ولي اين يكي ديگه خداييش خيلي ثقيل و سخت‌الهضمِ.( اين از اصطلاحات لغت‌نامه جديد مامي‌خدا مي‌باشد.)

 

از دوباره اول مهر شدن ناراحتم. خيلي هم ناراحتم. بدي‌ش اينجايي خودشو خيلي نشون مي‌ده كه تو اينقدر و اينقدر بزرگ شدي كه حتي ديگه نمي‌توني به بهانه‌هايي مثل بزرگ بودن مدرسه‌ت، غريبه بودن معلمت، نبودن دوستاي سال پيشت، يا حتي نبودن مامانت، يا زشت بودن ناظمت دوقطره با حلاوت اشك بريزي! چون اونوقت بايد به اندازه يه اول مهر زجر بكشي تا به بقيه حالي كني كه چه خبره. پس اين عقده‌ي چندين و چند ساله‌ي خودتو مثل سالهاي پيش مي‌ريزي تو دلت كنار بقيه‌ي غصه‌هاي اول مهريِِ خودت.

 

مي‌دونم كه مي‌دوني ديگه گذشت اون اول مهرهايي كه شب قبلش با هزار ذوق و شوق مداد سياه و مداد قرمز گلي‌ت و دفتر مشق‌ات رو توي كيفت براي بار صدم وارسي مي‌كني تا يه موقع چيزي از قلم نيفته.[1]

 

مي‌دونم كه مي‌فهمي كه تموم شد اون اول مهرهايي كه صبح زود به هواي پيدا كردن دوستاي تازه، حاضر بودي از خواب نازت بگذري.

 

مطمئنِ مطمئنم كه اينو خوب مي‌دوني كه ديگه اول مهر بوي اول مهر نمي‌ده.

 

اما، اما نمي‌دونم مي‌دوني چه‌جوري مي‌شه اين يكي ديگه رو گذروند يا نه؟

 
 
 
 
 
 
 


1- الان همه دارن مي‌گن: ما؟ ما هيچ وقت ذوق مدرسه نداشتيم.  من باور مي‌كنم كه اين شما نبودين كه كه از 4 سالگي منتظر بودين تا قدتون به دستگيره در اتاق برسه تا شايد به زور يه جايي توي مدرسه براتون دست و پا كنن!

+ تجربه‌اي ازسپی در یکشنبه دوم مهر 1385 در ساعت |

        امروز روز تولد شجاعت و معرفت. امروز روز تولد یه مرد بزرگ. امروز رو گذاشتند روز تو. روز تویی که توی مردونگی واسه من بیست بیستی و بیست هم می‌مونی. امروز روز توئه که بزرگترین مردی برای من و بزرگترین هم می‌مونی.

 

        امروز روز توئه. روز تویی که وقتی دستامو می‌گرفتی توی هر حالی کنارم بودی. هیچ وقت نتونستم حرفامو جمع کنم و پراکنده حرف نزنم.دلم می‌خواهد از خوبی‌های تو بگم ولی خیلی  زیاده حتی از عمر من هم بیشتر.

 

این حق منه که الان کنارم باشی اما نیستی. این حق منه که الان امروز کنارم باشی تا بیام و ببوسمت. مثل قدیم بشینم توی بغلت.اما نیستی. و من اینقدر ناتوانم که نمی‌تونم بیام پیشت. دلم خیلی برات تنگ شده بیشتر از هر زمان دیگه‌ای.

 

چقدر دلم برای اون آغوش گرم تو تنگ شده که هیچ جایی امن‌تر از اون وجود نداشت. کاش اون روز اینقدر بزرگ بودم که قدر آغوشت رو می‌دونستم. کاش اینقدر بزرگ بودم که هیچ وقت اذیتت نمی‌کردم.

 

دلم خیلی برات تنگ شده. خیلی بهت احتیاج دارم بیشتر از همیشه. کاش بودی.

 

سلام بابای خوبم. روزت مبارک.

+ تجربه‌اي ازسپی در سه شنبه هفدهم مرداد 1385 در ساعت |
 

به آدم مي‌گن چرا ديگه هيچ‌كاري نمي‌كني؟ چرا ادامه نمي‌دي؟ چرا اخلاقت هاپوييِ؟ تا زه اينا كه خوبه بعضي ها بهم تيكه هم مي‌اندازن! كه يه موقع چندتا چندتا مي‌نويسي گاهي هم نمي‌نويسي!

بابا اخه شما ها چرا نمي‌خواهيد قبول كنيد كه آدم بايد چيزي توي ذهنش باشه كه چيزي رو بنويسه. از ديروز تا حالا به هر بهانه‌اي با همه خواستم دعوا كنم تا بيام و در موردش يه چيزي بنويسيم ولي هيچ‌كس تحويلم نگرفت. به قول خودمون هيچ‌كس نگفت خرت به چند من!

آقاجون من خسته شدم.(البته الان خيلي وقته كه خسته شدم ولي خانومي كردم هيچي نگفتم.) داغونم.

خسته شدم از اينكه مثل يه گوسفند(بلانسبت گوسفند)صبح از خواب بيدار شم و لباس بپوشم و مثلا برم سركاري كه اصلا معلوم نيست توش چيزي بشم يا نه. خسته شدم از اينكه نيشم رو تا بناگوش باز كنم و دندون هاي بلورم رو نشون بدم و بگم به به! يه روز قشنگ ديگه!(آخه وقتي نيست چرا بگم؟) خسته شدم از اينكه هرروز بايد مثل احمق‌ها بشينم سركلاس.

 

دنبال يه انقلاب مي‌گردم(ميدون انقلاب نه، پروفسور) دنبال يه تغيير بزرگ كه حال همه رو بكنه تو قوطي(البته با در بسته و به همراه يه شوت طلايي تو جوي آب) دنبال يه، يه شورش! آره يه شورش مي‌گردم.(امروز صبح آزي كبريتشو كشيد زيرم، بي‌ادب!)

خلاصه كه مي‌خوام انقلاب كنم!

آره ديگه مي‌خوام برم بخوابم!

+ تجربه‌اي ازسپی در شنبه هفتم مرداد 1385 در ساعت |
چه جای گله است اگر که دل آدمی به گریز از ترس تنهایی به انتخب دیگری بنشیند؟ و آن دیگری را چنان در خود جای دهد که جزئی از خود او شود؟

و چه جای شماتت که دلی به گریز از ترس از دست دادنش فدا شود؟! و چه جای چاره؟

 

آدما جوری آفریده می شن که میاز به ارتباط دارند. از چه نوعی زیاد فرقی نمی کنه یعنی تو اصل قضیه ارتباط تاثیر چندانی نداره. موضوع مهم اینه که تنهایی و تک بودن واسه آدم سمٌ. چون اونوقت از ترس همین تنها موندنه که توی زندگی دربه در دنبال یه همراه و همزبون می‌گرده.

و چنان صادقانه به اون همراه خیره می‌شه و چنان مصرانه در پی یک شکل شدن با اونه که دیگه یواش یواش خودشون رو، فکرشون رو و ... از دست می‌دن. می‌شن یه وابسته کامل کامل و بدون چون و چرا!

و هرچه بیشتر و بیشتر می‌گذره، این وابستگی هم بیشتر و بیشتر می‌شه و موقعی که دنیا رو با تمام بی‌معرفتی‌هاش می‌بینه، اون موقع است که از ترس تجربه بی‌معرفتی‌ها حاضر می‌شه هرجوری هست همراهش رو برای خودش نگه داره. روش نگه‌داشتن این همراه اصلا براش مهم نیست! نکته مخم فقط و فقط نگه‌داشتن اونه. حتی اگه این وسط دل همزبون بیچاره آسیب ببینه!

همیشه ترس از هرچیزی باعث ایجاد شدن و اتفاق افنادن اون چیز بشه و همین ترس هم می‌تونه چیزی رو که با زحمت زیاد به‌دست آوردی، ازت بگیره و تمام چیزهای خوب رو خراب کنه!!!

حواست و جمع کن! نترس!

+ تجربه‌اي ازسپی در یکشنبه بیست و پنجم تیر 1385 در ساعت |

پیشی رو دیدی؟ من الان این مدلی شدم. داغون داغون. نمی دونی چقدر بده که آدم امتحان داشته باشه و به خودش قول داده باشه که دیگه این ترم حتما بخونه ولی اصلا حس خوندن نداشته باشه.

نمی دونی چقدر مسخره است که واسه خودت یه فکرایی کردی ولی هیچ کدوم شون درست در نیان.

نمی دونم می دونی یا نه! فقط اینو خوب می دونم که می دونی چقدر بده آدم امتحان داشته باشه و مجبور به خوندنشون باشه!

کمک ک ک ک ک ک ک ک ک ک ک ک ک. خسته شدم. دلم از اون تابستونایی می خواد که بی خیال همه چی تا صبح بیدار می نشستم و صبح ها تا لنگ ظهر می خوابیدم . بعدازظهرهاش تا شب دنبال بچه ها تو کوچه ها بازی می کردم.

دلم یه ساعت خواب راحت می خواد از اون خوابا که هیچی توش نبود بجز شکلات و عروسک و بهاره دختر همسایه و افتادن توپ پسرها توی حیاط خونمون.

دلم یه کتاب داستان عکس دار می خواد. یه کتاب داستان عکس دار که فقط عکس هاشو نگاه کنم. نه اینکه مثل بچه های آدمیزاد بشینم و بخونمشون.

دلم خیلی چیزا می خواد. ولی بخش ناجور قضیه فعلاٌ اینه که من امتحان دارم. یعنی نه می تونم یه تابستون بی خیال داشته باشم نه می تونم یه ساعت خواب خوب ببینم نه می تونم واسه خودم از توی کتابا یه داستان جدید دربیارم.

من هیچ کاری نمی تونم بکنم جز اینکه پاشم برم سر درسم. همین و همین. دلم واسه خودم می سوزه.

من شاکی ام. ولی کیه که به شکایت من برسه آخه؟ شکایت من نه سر ارث و میراث با فک و فامیله نه به خاطر چک و از این جورچیزا. من از زندگی شاکی ام.رضایت هم نمی دم. اصرار هم نکنید. این حرف آخرمه.

یکی بیاد به جای من درس بخونه!

+ تجربه‌اي ازسپی در سه شنبه ششم تیر 1385 در ساعت |