چقدر به آدمای دور و برت اعتماد داری؟ تا کجا حاضری دنبال یکی شون راه بیفتی و همین جوری بدون هیچ حرفی هرجا که خواستن باهاشون بری؟
اصلا بذار یه جور دیگه بپرسم. چقدر به پدر و مادرت اعتقاد داری؟ تا چه حد فکر می کنی حرفاشون و کاراشون درسته. چقدر به حرفشون، حالا هرچی که می خواد باشه، گوش می دی و عمل می کنی؟
فکر می کنی اگه یه شب خواب خواب باشی، پدرت، مادرت یا همسرت از خواب بیدارت کنن و رک و راست بهت بگن: فلانی می خوام به فلان دلیل بکشمت؛ تو چی کار می کنی؟ لابد یه چشمتو باز می کنی و می گی باشه واسه فردا؟؛ نه! دارم جدی ازت می پرسم. واسه یه لحظه تصور کن توی همچین شرایطی هستی. بابات بالای سرت ایستاده و می خواد تو رو بکشه. جیغ می زنی؟ مسخره بازی در میاری؟ سعی می کنی بلند شی و با حرف زدن قانع ش کنی؟ از خودت دفاع می کنی؟ و شاید اون وسطا تو بودی که بابا رو کشتی؟ یا اینکه مثل بره های مطلوم و سر براه خیلی آروم از توی رختخوابت بلند می شی و با آرامش کامل دنبالش راه می افتی تا ببینی قراره چه جوری بمیری؟
شاید اون لحظه ای که داری خونسرد و آروم دنبال بابات میری، فکر می کنی که بابا حتما یه سورپریز جالب برات داره، یا اینکه توی این فکری که فقط و فقط داره امتحانت می کنه، یا شاید هم واقعا می دونی که داری کجا می ری؟
حالا چرا دارم این چیزا رو ازت می پرسم؟ می گم. یه نمونه برات میارم تا بدونی یه نفر توی این شرایط چی کار کرد.
وقتی پدرش از خواب بیدارش کرد، از جاش بلند و رفت سمت آشپزخونه، دو تا چای ریخت و نشست کنار پدرش و خورد. بعد از اون هم به پدرش کمک کرد تا یه قبر مناسب بکنه، وقتی کار کندن قبر تموم شد، توی قبر خوابید و ریختن خاک رو تماشا کرد. وقتی قبر پر از خاک شد، پدرش با خیال راحت برگشت به رختخواب.
لابد اری می گی اینا خونوادگی دیوونه بودن خوب! منم می گم شاید بودن و شاید هم نبودن. من نه به جنون اونا کار دارم، نه به دلیل پدر طرف که یه رابطه ی نامشروع با یه مردی اونم دو سال پیش بوده، نه به بچه داشتن اون دختر. من فقط و فقط به حس اون آدم کار دارم. به حس من و تو. به واکنش اون و به واکنش من و تو.
خیلی دوست دارم بدونم اون لحظه ای که پدرش روش خاک می ریخته چه حسی داشته. ترس، پشیمونی، یا هر چیز دیگه ای. خیلی دوست دارم بدونم پدرش چه حسی داشته وقتی با چشماش می دیده و با دستاش خاک روی دخترش می ریخته.
فکر می کنی زیر اون خاک ها چقدر تقلا کرده؟ چقدر دست و پا زده؟ چقدر از ته دلش، توی دلش فریاد زده و چقدر از ته دلش توی دلش اشک ریخته؟
یا می خوای اصلا بهش فکر نکن. می خوای اصلا فراموش کن! فراموش کن به این فکر کنی که اگه پدر باشی یا مادر حاضری بچه ای که بزرگش کردی به هر دلیلی حتی منطقی بکشی ش؟
حتما و حتما فراموش کن به این فکر کنی که در مقابل همچین درخواستی از طرف پدر و مادرت چه کار می کن.
اصلا فراموش کن همچین چیزی رو خوندی. فراموش کن اومدی اینورا.
آقا! اصلا فراموش کن آدمی!!!
+ تجربهاي ازسپی در چهارشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1386 در ساعت
|