تا اونجایی که از بچگی م یادم میاد، به خاطر اینکه آخرین بچه توی خانواده و تک دختر بودم، همبازی های زیادی نداشتم. مخصوصا هم اینکه توی فامیل هم محض رضای دختر نبود یا اگر هم بود به ما نزدیک نبود. بنابراین تنها راه برای پر کردن تنهایی های من پیوستن به پسرای فامیل بود و وارد شدن توی بازی های شلوغ و گاهی هم خشن شون. گاهی دروازه بان بودم، اونم دروازه بانی که فقط با صورتش توپ ها رو مهار می کرد. گاهی هم سربازی که توی سنگر خودی خدمت می کرد. شاید کجی نامحسوس دماغ و برقراری راحت تر ارتباط با آقایون از نتایج همون دوران باشه!
اگه درست یادم باشه تقریبا تا 5 - 4 سالگی هیچ دختری هم نزدیک خونه مون نبود تا بشه همبازی من، اما یواش یواش که کوچه شلوغ تر شد، چند تا دختر هم با اسباب کشی ها پدیدار شدن. گرچه با هیچ کدوم رابطه دوستانه ای نداشتم اما لااقل همیشه آرزوش باهام هست.
حالا بعد از سالها بازی با دختر بچه ها و پسربچه ها دوباره یه نفر،یه دختر با اسم و به نیابت از
تاثیر گذارترین های من!
نمی دونم حتما باید به ترتیب وقوع زمانی بگم یا نه. اما نمی گم. چون اونقدرها متمرکز نیستم! اگر نوشتن از تاثیرگذار ها طولانی یا مبهمه، عذر! آنقدر ها در نوشتن استعداد ندارم!
بابا و مرگش
راستش اونقدرها نشد که بشناسمش. چیزهای زیاد خوبی ازش می دونم که همه می گن ولی 10 سال برای بچه ای مثل من اصلا کافی نبود تا همه چیز رو در او ببینه. شاید تنها چیزی که واضح ازش به یاد دارم، صدای خنده و حالت چشماش زمان ختدیدنه.
اما این تاثیر رو در من داشت که لااقل اونطور که از دیگرانش درباره ش شنیدم به هرکسی بدون هیچ چشم داشتی کمک کنم.
وقتی هم که دیگه نداشتمش، با نبودنش بهم یاد داد که به هیچ چیزی واسه مدت طولانی دل بسته نشم و بدونم هر چیزی حتی موندگارترین هم نمی مونه. بهم فهموند که بی خیال دنیا و مخلفاتش بشم. تنها چیزی که در تمام این مدت بهش عمل کردم!
مامان
همیشه توی بازی های تنهایی ظهرم، وقتی همه خواب بودن، نقش معلم تنها نقشی بود که غیرقابل حذف بود. همیشه دلم می خواست معلم باشم. معلمی که وقتی وارد کلاس می شد 30تا پسربچه شر و شیطون رو فقط با یه نگاه آروم می کرد. زمانی که تازه اول دبستان بودم به خاطر نزدیکی مدرسه هامون یه نیم ساعتی رو باید سر کلاس مامان می رفتم. همیشه توی این فکر بودم که مامان چطور این کار رو می کنه! و همیشه توی ذهنم دنبال راهی می گشتم تا بدون هیچ کاری توجه همه رو جلب کنم. که نتونستم!
مامان موثر بود، چون باعث شد بفهمم برای خوشحالی اطرافیانم هیچ وقت از مشکلاتم نگم و هیچ وقت جلوی هیچ کسی اشک نریزم. دیدم که چطور بدون اینکه فریاد بزنه تمام مشکلات رو تنها و تنها تحمل می کنه اما لبخندشو از ما دریغ نه!
تنها کسی که اگر برای یکساعت صداش رو نشنوم دلم می گیره و وحشت نداشتن و نبودنش همه توانم رو ازم می گیره، مامانه.
آرش و بیوک آبی ش
اون موقع هایی که 5-4 سالم بیشتر نبود و به صلاحدید بابا زبان انگلیسی یاد می گرفتم، تنها کسی که همیشه داوطلب بود تا منو به کلاسک برسونه، آرش بود. آرش، برادر بزرگترم با دوچرخه آبی ش ببخشید با بیوکش منو می رسوند. تنگی جا و سختی تحمل میله دوچرخه این تاثیر رو داشت که اگه تحمل کنی احتمالا پاستیل یا شکلات گیرت میاد!
کیوان و فنون رزمی ش
یادمه برادران محترم یه مدت کوتاهی کلاس کاراته می رفتن یا چیزی شبیه به کاراته. هربار که ضربه و فن جدیدی رو یاد می گرفتن، کیوان هنوز نرسیده به خونه اون فن رو با من تمرین می کرد. بعد از اون دوره هم فنونی رو که توی مدرسه یاد می گرفت به من یاد می داد. یه روز ظهر بهم گفت که اگه با کسی دعوات شد، بذارش کنار دیوار و با زانو بکوب توی شکمش. برحسب اتفاق همون روز با دختری بحثم شد و فن رو روش امتحان کردم و الحق که چه جوابی داد.از اون موقع شدم پای ثابت دعواهای آرش و کیوان با بچه های محل که در مواقع ضروری خودمو می رسوندم.
لااقل تنها اثری که کیوان روی من داشت این بود که به دور و بری هام یاد بدم که چطور دعوا کنن اما ازشون نخوام که دعوا کنن.
دختر خوب
یه کتاب حدودا 10 صفحه ای بود. ماجراش از این قرار بود که توی یه شب بارونی که یه دختری میاد در خونه ی یه شاهی رو می زنه. اونا بهش پناه می دن تا از بارون و طوفان در امان باشه. از اون جایی هم که دنبال یه همسر مناسب واسه شاهزاده بودن، موقع خواب یه مقداری یا یه تعدادی نخود داخل تشک اون دختر می ریزن. و خلاصه فردا صبح موقع صبحانه در مورد راحتی جاش ازش می پرسن و اونم با متانت کامل تشکر می کنه و اونا می فهمن که این دختر، دختر خوبیه!
همیشه این فکر رو داشتم که از اونجایی که من یه شاهزاده خانوم نیستم بنابراین باید باد بگیرم که: غر زدن ممنوع! تا شاید اون شب بارونی برسه و برم سراغ خونه پادشاه و اگر شانسم برعکس همیشه کوتاه بیاد و همکاری کنه، این شاه یه پسر دم بخت هم داشته باشه و شاید بعد از قضیه نخودها من برای همیشه اونجا بمونم. مدام توی این فکر بودم که شاهزاده ها واقعا کجای این شهر زندگی می کنن؟! بعدا که بزرگتر شدم و هنوز کتاب رو می خوندم فهمیدم که تهران، این شهر بی در و پیکر اصلا شاهزاده نداره. بنابراین به غر زدنم ادامه دادم.
آدم های چاق
زمانی که مهدکودک می رفتم، مربی داشتم که چاق و نرم بود و وقتی بغلم می کرد خیلی بهم خوش می گذشت. بابا، دختر دایی داره که چاق و دوست داشتنیه. خاله ای دارم که دیر به دیر می بینمش اما چاق و مهربونه. همسایه ای داشتیم که حاج خانوم صداش می کردیم، جیغ جیغو بود اما چاق و مهربون بود. معلم ادبیاتی داشتم که چاق و خشن بود اما عاشق ادبیاتم کرد. ه.ا. سایه شاعر چاق و دوست داشتنی که عاشق خوندن شعراش شدم. دوستایی دارم که همه شون چاقن و با معرفت و دوست داشتنی. منبع انرژی و ذوقی توی دانشگاه دارم که نمی شناسمش اما چاق و دوست داشتنیه.
از همون اول فهمیدم چاقی اصلا چیز بدی نیست. بلکه آدمای چاق دوست داشتنی ترین آدمای دنیان. و چاق ها تنها انسان هایی هستند که می شه به دوستی شون اعتماد کرد و مطمئن بود که نیمه راه نمی ذارنت و برن. شاید علاقه م به آدمای چاق به خاطر لاغری خودمم بود. اما هرچی که هست این تاثیر رو داشته که تلاش کنم تا چاق و دوست داشتنی باشم. و هنوز هم آشنایی با تپل ها برام وسوسه انگیزه.
مدرسه فرهنگ
حتما اسم مدارس فرهنگ رو شنیدین. پیشنهادم اینه که هیچ وقت فرزندان خودتون و فامیل رو به اون مدرسه نفرستید. من تضمین می کنم که داشتن رتبه 5-4 هزار به یاد گرفتن زیرآب زنی و شستشوی افراد و پدرسوخته بازی می ارزه. کلا اعلام می کنم که اگر مجبور بشم حاضرم فرزند نداشته ام تنها بی سواد قرن 21 یا حتی 22 باشه اما دانش آموز فرهنگ نباشه!
خانوم فامیل
یه فامیلی داشتیم که این بنده خدا به صورت رگباری حرف می زد. هیچ کسی هم نمی تونست توی سرعت حرافی باهاش رقابت کنه حتی خاله دومی!
از همون موقع من متاثر شدم و سعی کردم جز در مواقع ضروری و در صورت پرسیدن سوال ازم صحبت نکنم. شاید الان خیلی ها رو با کم حرفی هام برنجونم اما خودم از خودم راضی ام!
علی دهباشی
علی دهباشی رو که دیگه حتما همه تون می شناسین. دهباشی کسی بود که دیدم با اینکه تا چه حد مریضه و درد می کشه اما کارش رو رها نمی کنه. تاثیری که روی من حتی برای مدت کوتاه گذاشت این بود که پشتکار داشته باشم و کاری رو که شروع می کنم تا آخرش برم. می خوام اما امان از این عوامل محیطی! که همیشه ی خدا با من و کارام سر لج داره.
خوب خیلی ها روی آدم تاثیر می ذارن اما همه رو نمی شه گفت. زیادی هم طولانی شد. ببخش همبازی من اگه بازی مون اونطورها جذاب نشد.
بیا بازی!






