تبليغاتX
آشفته بازار

 

 

تا اونجایی که از بچگی م یادم میاد، به خاطر اینکه آخرین بچه توی خانواده و تک دختر بودم، همبازی های زیادی نداشتم. مخصوصا هم اینکه توی فامیل هم محض رضای دختر نبود یا اگر هم بود به ما نزدیک نبود. بنابراین تنها راه برای پر کردن تنهایی های من پیوستن به پسرای فامیل بود و وارد شدن توی بازی های شلوغ و گاهی هم خشن شون. گاهی دروازه بان بودم، اونم دروازه بانی که فقط با صورتش توپ ها رو مهار می کرد. گاهی هم سربازی که توی سنگر خودی خدمت می کرد. شاید کجی نامحسوس دماغ و برقراری راحت تر ارتباط با آقایون از نتایج همون دوران باشه!

اگه درست یادم باشه تقریبا تا 5 - 4 سالگی هیچ دختری هم نزدیک خونه مون نبود تا بشه همبازی من، اما یواش یواش که کوچه شلوغ تر شد، چند تا دختر هم با اسباب کشی ها پدیدار شدن. گرچه با هیچ کدوم رابطه دوستانه ای نداشتم اما لااقل همیشه آرزوش باهام هست.

حالا بعد از سالها بازی با دختر بچه ها و پسربچه ها دوباره یه نفر،یه دختر با اسم و به نیابت از محرمعلی خان  سانسورچی مرحوم دعوتم کرده که باهاش بازی کنم. هم خوشایند و هم ترسناک! از این می ترسم که نشه مثل خودش همبازی خوبی باشم!

 

تاثیر گذارترین های من!

نمی دونم حتما باید به ترتیب وقوع زمانی بگم یا نه. اما نمی گم. چون اونقدرها متمرکز نیستم! اگر نوشتن از تاثیرگذار ها طولانی یا مبهمه، عذر! آنقدر ها در نوشتن استعداد ندارم!

 

بابا و مرگش

راستش اونقدرها نشد که بشناسمش. چیزهای زیاد خوبی ازش می دونم که همه می گن ولی 10 سال برای بچه ای مثل من اصلا کافی نبود تا همه چیز رو در او ببینه. شاید تنها چیزی که واضح ازش به یاد دارم، صدای خنده و حالت چشماش زمان ختدیدنه.

اما این تاثیر رو در من داشت که لااقل اونطور که از دیگرانش درباره ش شنیدم به هرکسی بدون هیچ چشم داشتی کمک کنم.

وقتی هم که دیگه نداشتمش، با نبودنش بهم یاد داد که به هیچ چیزی واسه مدت طولانی دل بسته نشم و بدونم هر چیزی حتی موندگارترین هم نمی مونه. بهم فهموند که بی خیال دنیا و مخلفاتش بشم. تنها چیزی که در تمام این مدت بهش عمل کردم!

 

مامان

همیشه توی بازی های تنهایی ظهرم، وقتی همه خواب بودن، نقش معلم تنها نقشی بود که غیرقابل حذف بود. همیشه دلم می خواست معلم باشم. معلمی که وقتی وارد کلاس می شد 30تا پسربچه شر و شیطون رو فقط با یه نگاه آروم می کرد. زمانی که تازه اول دبستان بودم به خاطر نزدیکی مدرسه هامون یه نیم ساعتی رو باید سر کلاس مامان می رفتم. همیشه توی این فکر بودم که مامان چطور این کار رو می کنه! و همیشه توی ذهنم دنبال راهی می گشتم تا بدون هیچ کاری توجه همه رو جلب کنم. که نتونستم!

مامان موثر بود، چون باعث شد بفهمم برای خوشحالی اطرافیانم هیچ وقت از مشکلاتم نگم و هیچ وقت جلوی هیچ کسی اشک نریزم. دیدم که چطور بدون اینکه فریاد بزنه تمام مشکلات رو تنها و تنها تحمل می کنه اما لبخندشو از ما دریغ نه!

تنها کسی که اگر برای یکساعت صداش رو نشنوم دلم می گیره و وحشت نداشتن و نبودنش همه توانم رو ازم می گیره، مامانه.

 

آرش و بیوک آبی ش

اون موقع هایی که 5-4 سالم بیشتر نبود و به صلاحدید بابا زبان انگلیسی یاد می گرفتم، تنها کسی که همیشه داوطلب بود تا منو به کلاسک برسونه، آرش بود. آرش، برادر بزرگترم با دوچرخه آبی ش ببخشید با بیوکش منو می رسوند. تنگی جا و سختی تحمل میله دوچرخه این تاثیر رو داشت که اگه تحمل کنی احتمالا پاستیل یا شکلات گیرت میاد!

 

کیوان و فنون رزمی ش

یادمه برادران محترم یه مدت کوتاهی کلاس کاراته می رفتن یا چیزی شبیه به کاراته. هربار که ضربه و فن جدیدی رو یاد می گرفتن، کیوان هنوز نرسیده به خونه اون فن رو با من تمرین می کرد. بعد از اون دوره هم فنونی رو که توی مدرسه یاد می گرفت به من یاد می داد. یه روز ظهر بهم گفت که اگه با کسی دعوات شد، بذارش کنار دیوار و با زانو بکوب توی شکمش. برحسب اتفاق همون روز با دختری بحثم شد و فن رو روش امتحان کردم و الحق که چه جوابی داد.از اون موقع شدم پای ثابت دعواهای آرش و کیوان با بچه های محل که در مواقع ضروری خودمو می رسوندم.

لااقل تنها اثری که کیوان روی من داشت این بود که به دور و بری هام یاد بدم که چطور دعوا کنن اما ازشون نخوام که دعوا کنن.

 

دختر خوب

یه کتاب حدودا 10 صفحه ای بود. ماجراش از این قرار بود که توی یه شب بارونی که یه دختری میاد در خونه ی یه شاهی رو می زنه. اونا بهش پناه می دن تا از بارون و طوفان در امان باشه. از اون جایی هم که دنبال یه همسر مناسب واسه شاهزاده بودن، موقع خواب یه مقداری یا یه تعدادی نخود داخل تشک اون دختر می ریزن. و خلاصه فردا صبح موقع صبحانه در مورد راحتی جاش ازش می پرسن و اونم با متانت کامل تشکر می کنه و اونا می فهمن که این دختر، دختر خوبیه!

همیشه این فکر رو داشتم که از اونجایی که من یه شاهزاده خانوم نیستم بنابراین باید باد بگیرم که: غر زدن ممنوع! تا شاید اون شب بارونی برسه و برم سراغ خونه پادشاه و اگر شانسم برعکس همیشه کوتاه بیاد و همکاری کنه، این شاه یه پسر دم بخت هم داشته باشه و شاید بعد از قضیه نخودها من برای همیشه اونجا بمونم. مدام توی این فکر بودم که شاهزاده ها واقعا کجای این شهر زندگی می کنن؟! بعدا که بزرگتر شدم و هنوز کتاب رو می خوندم فهمیدم که تهران، این شهر بی در و پیکر اصلا شاهزاده نداره. بنابراین به غر زدنم ادامه دادم.

 

آدم های چاق

زمانی که مهدکودک می رفتم، مربی داشتم که چاق و نرم بود و وقتی بغلم می کرد خیلی بهم خوش می گذشت. بابا، دختر دایی داره که چاق و دوست داشتنیه. خاله ای دارم که دیر به دیر می بینمش اما چاق و مهربونه. همسایه ای داشتیم که حاج خانوم صداش می کردیم، جیغ جیغو بود اما چاق و مهربون بود. معلم ادبیاتی داشتم که چاق و خشن بود اما عاشق ادبیاتم کرد. ه.ا. سایه شاعر چاق و دوست داشتنی که عاشق خوندن شعراش شدم. دوستایی دارم که همه شون چاقن و با معرفت و دوست داشتنی. منبع انرژی و ذوقی توی دانشگاه دارم که نمی شناسمش اما چاق و دوست داشتنیه.

از همون اول فهمیدم چاقی اصلا چیز بدی نیست. بلکه آدمای چاق دوست داشتنی ترین آدمای دنیان. و چاق ها تنها انسان هایی هستند که می شه به دوستی شون اعتماد کرد و مطمئن بود که نیمه راه نمی ذارنت و برن. شاید علاقه م به آدمای چاق به خاطر لاغری خودمم بود. اما هرچی که هست این تاثیر رو داشته که تلاش کنم تا چاق و دوست داشتنی باشم. و هنوز هم آشنایی با تپل ها برام وسوسه انگیزه.

 

مدرسه فرهنگ

حتما اسم مدارس فرهنگ رو شنیدین. پیشنهادم اینه که هیچ وقت فرزندان خودتون و فامیل رو به اون مدرسه نفرستید. من تضمین می کنم که داشتن رتبه 5-4 هزار به یاد گرفتن زیرآب زنی و شستشوی افراد و پدرسوخته بازی می ارزه. کلا اعلام می کنم که اگر مجبور بشم حاضرم فرزند نداشته ام تنها بی سواد قرن 21 یا حتی 22 باشه اما دانش آموز فرهنگ نباشه!

 

خانوم فامیل

یه فامیلی داشتیم که این بنده خدا به صورت رگباری حرف می زد. هیچ کسی هم نمی تونست توی سرعت حرافی باهاش رقابت کنه حتی خاله دومی!

از همون موقع من متاثر شدم و سعی کردم جز در مواقع ضروری و در صورت پرسیدن سوال ازم صحبت نکنم. شاید الان خیلی ها رو با کم حرفی هام برنجونم اما خودم از خودم راضی ام!

 

علی دهباشی

علی دهباشی رو که دیگه حتما همه تون می شناسین. دهباشی کسی بود که دیدم با اینکه تا چه حد مریضه و درد می کشه اما کارش رو رها نمی کنه. تاثیری که روی من حتی برای مدت کوتاه گذاشت این بود که پشتکار داشته باشم و کاری رو که شروع می کنم تا آخرش برم. می خوام اما امان از این عوامل محیطی! که همیشه ی خدا با من و کارام سر لج داره.

 

 

خوب خیلی ها روی آدم تاثیر می ذارن اما همه رو نمی شه گفت. زیادی هم طولانی شد. ببخش همبازی من اگه بازی مون اونطورها جذاب نشد.

 

بیا بازی!

برادر بسیجی ، آزی ، علی.م ، خبرنگار دست چپ ، امین تقی خانی ، زندونی

+ تجربه‌اي ازسپی در دوشنبه هفتم خرداد 1386 در ساعت |
بهش می گن طرح براندازی بانوان. یعنی معروف شده به این عبارت.
جداً هم که براندازیه. می گن نمی تونن کاری بکنن. اما من و تو که خوب می دونیم توهین به شخصیت مون چقدر برامون سخته. می دونیم اینکه به بهانه های مختلف و احمقانه دست مون و بگیرن و جامون بدن توی ماشین و با خودشون ببرن کجا و بشونن تا بابایی، مامانی پیداش بشه و برامون مانتو و شلوار و روسری برداره بیاره یعنی چی. خوب خوب می دونیم که حرف زور شنیدن و جواب ندادن و حرص خوردن یعنی چی. و به خاطر همین دونسته هامونه که بلند می گیم: اِهِکی! خیلی خوبم می تونن کاری بکنن. خیلی بهتر از اونچه که فکرشو بکنی می تونن حالمونو بگیرن.

امروز توی خیابون سادات اینا دعوا بود. از سادات شنیدم یه طرف دعوا یکی بود بسیجی. اینقدر با هیجان می گفت که باور کردم جیغ و داد طرف بسیجی دعوا روش اثر گذاشته. سادات که اعتراف کرد اگه فقط بهش نگاه کنن، سر سه سوت چادر سرش می کنه. من هنوز تصمیم نگرفتم که باید چه کار کنم. فقط می دونم درباره چادر باهام صحبت نکنین. حتی اگه اون سفره خونه به جای 10درصد تخفیف به خانم های چادری، 100درصد تخفیف بده.

چند روز پیش، هنوز اول اردیبهشت نشده خودم با همین چشمام دیدم یه خانوم با حجابه به یه خانوم بی حجابه گیر داده بود. بد هم گیر داده بود. همون موقع یه خانوم با حجابه دیگه ای داشت از اون طرف رد می شد. خانوم با حجاب اولیه، اصرار پشت اصرار به با حجاب دومیه که بیا کمک!
خوب چه کاریه حالا؟ کمک؟ واسه چی خوب آخه؟ مگه می خوای دزد بگیری؟
با اون خانوم بی حجابه خیلی حال کردم. خیلی خانوم با حال و خونسردی بود. ایستاده بود نگاه می کرد و می خندید. همین! همین که داشتم رد می شدم که برم با خودم فکر کردم منم اینقدر خونسرد می خندم؟ یا اینکه مثل بچه های خوب با یه چشم گنده دستم و می گیرم به گوشه های مانتو و می کشم شون پایین و تا خونه با زانوهای خم شده و مانتوی کش می اومده به راه رفتن ادامه می دم؟

والده محترم تعریف می کرد که توی روزنامه ها نوشته بوده که 83درصد مردم با مبارزه با بدحجابی موافقن. می گفت نظرسنجی کردن.
از اون طرف صدای برادر بسیجی می اومد که داشت بلند بلند می خندید. نشست و شروع کرد به تعریف کردن نوع نظرسنجی های نیروی انتظامی. تعریف کرد از اینکه چند بار در نقش بچه و پیرزن و خانوم میانسال و آقای جوان و نوجوان و دانشجو ظاهر شده و نظر داده که با طرح برخورد با موتورسوارها موافقه یا اینکه توی کدوم خیابون چند درصد طرح بستن کمربند ایمنی موفق بوده. یا اینکه گفته بود از عملکرد نیروی انتظامی راضیه. و آخرش هم می نشسته و نظرسنجی هاشو درصد گیری می کرده. به من چه؟ خودش اعتراف کرد.

خوب ولی از تمام این نکته ها گذشته، موضوع اینه که 2روز دیگه می شه اول اردیبهشت. بهتره گل گاوزبون رو فراموش نکنی. واسه تمدد اعصاب می گن خیلی مفیده. دو روز وقت داری تا به خودت حالی کنی، آرامش هم به نفع توئه هم به نفع خانواده.
بازم می گم: دوری از سیگار و مواد مخدر، مانتو و شلوار کوتاه، و همین طور انجام تمرینات ورزشی و استفاده مداوم از جوشانده گل گاو زبان!!!
+ تجربه‌اي ازسپی در سه شنبه بیست و هشتم فروردین 1386 در ساعت |
 

                                  

آه ، ددم ياندي!( راستش نمي‌دونم معني‌ش چيه، فقط شنيدم كه در مواقع ضروري به كار مي‌رود.) بابا معلوم نيست توي اين خراب‌شده( منظورم صد در صد دنياست) كه ما زندگي مي‌كنيم، چه خبره؟

  همه شدن مثل آفتاب‌پرست. هرلحظه، توي شرايط مختلف چنان نظرشون 180درجه از يه چيزي برمي‌گرده كه عمرا نتواني باور كني يه حرفي رو زدن. و اونقدر  مي‌شن عين محيط كه چشات از تعجب خروج مي‌كنه.( از داخل پياله‌ي چشم!)(ولي شما بي‌خيال ربط اين مقدمه با پست من بشويد. ممنون پيشاپيش)

 

   حالا ددم يانديِ من بخاطر قيمت گوجه‌فرنگي و افزايش هوش بچه همسايه و... نيست. افسوس و آه من دليلش برمي‌گرده به داخل آدم شدنِ اين نقاش‌ها و هنرمندان و متخصصين هنر توي اظهارنظر درباره‌ي تابلوي موناليزا.( كه الهي از روي زمين قحطي‌ش بياد. با اين سن و سال چطوري خودشو جلوي در و همسايه انگشت‌نما كرده!)

  قبلاً‌ها، يعني صادقانه بگم اون اول‌ها كه تازه فهميده بوديم اين موناليزا همون موناليزاي بي‌آبروست، تنها كاري كه مي‌كرديم اين بود كه با يه پارچه‌اي زلفاي اين زنيكه رو جمع و شينيون مي‌كرديم زير همون پارچه‌ي مورد نظر.نگاهش هم نمي‌كرديم كه حروم بود و آدمُ به گناه مي‌كشيد.

   بعداًها فهميدن كچل بوده.( مو نداشته كه، مثل شترمرغ) اينا رو براش كشيدن كه خوشگلش كنن.( از دست مادر و خواهر شوهر ورپريده‌ش) يه چند سالي همه تو كف همچين ايثاري بودن از طرف نقاش به مدل كه معلوم نبود با چه انگيزه‌اي انجام شده بود.

   چندسال بعدش گفتند: اين موناليزاي بي‌آبروداشته با اين گوشه چشمش يه ور ديگه رو نگاه مي‌كرده!( يعني معلوم نيست به كدوم از خدا بي‌خبري!)

 

   گذشت! دنيا مي‌گذره! گفتند اين نصفش چهره‌ي خود لئوناردو( نه اون لئوناردو كه، داوينچي‌رو مي‌گم.) است. و اين نصفش هم چهره‌ي يه خانوم فلورانسي.( اي ول به خانم فلورانسي)

 

   باز گفتن اين اصلا خود لئوناردو ست.(انگ خودشيفتگي هم بهش دادن.)

 

   باز كوتاه نيومدن. گفتن اين معشوقه‌ي لئوناردو بوده(خدا مرگ بده اين آدمايي كه نمي‌تونن 2 ساعت بيكار بشينن. هي پشت اين و اون حرف مي‌زنن. البته تا نباشد چيزكي، مردم نگويند چيزها)

 

   من نمي‌دونم موناليزاي بدبخت چه خانوم بوده چه آقا،( چه نصفه، چه كامل) 1431 سال پيش كشيده شده و حالا 15 سال بعدش هم مرده. از سر مرده دست برداريد. از شما چه پنهون گاهي لرزش تنش توي گور منو هم مي‌لرزونه. آخه نمي‌دونم مي‌دونيد يا نه؟ من يه پام لب گوره.

 

   حالا هم كه بعد كلي تحقيق و مطالعه فهميدن موناليزا خانوم پسر زايمان كرده.(لابد الان داريد مي‌پرسيد از كجا فهميدن؟ خوب از جاي بدي نبوده(البته تضمين نمي‌كنم. توي دنيايي كه استاد به دانشجوش نظر داره، چه توقعي از بقيه؟)، همين مقدار بگم كه از دامن خانوم فهميدن كه زير اين يكي لباس اصلي‌ش پوشيده. ديگه چطوري؟ الله اعلم)

 

   لابد تا پس‌فردا هم به اين نتيجه مي‌رسن كه اي بابا! اصلا مُدلي در كار نبوده كه! اين لئوناردو از نوعي بيماري رواني رنج مي‌برده. معلوم نيست اينو از كجا اورده كشيده! يعني هم‌چين غيررسمي گفتن لئوناردو دچار توهم شده بوده، بدفرم. حالا اين توهم ناشي از چي بوده، روايت ها بسياره. (مي‌گن از x بوده)

 

   ولي حالا هركاري كه كرده، يه جوري كرده كه 2قرنِ كه همه توش موندن!

  لئوناردو نور به قبرت بباره كه خوب آدما رو از بيكاري در آوردي!

  البته در انتها نبايد از نقش پر‌تأثير و بي‌مانند موناليزاي عزيز غافل بشيم كه اگر اين فداكاري رو نمي‌كرد، ما محقق در زمينه‌ي هنر از كجا مي‌آورديم؟

 

 

+ تجربه‌اي ازسپی در دوشنبه چهارم دی 1385 در ساعت |
 

 

 

روزي كه به مردمان خبررسيد كه حمام عمومي درست شده و ديگه يه جاي مشخصي هست تا جمعه‌ها(روز نظافت) بروند اونجا و حالي به حولي!، كلي مشعوف شدن جميعاً. آخه ديگه مجبور نبودن تا توي رودخونه ده‌شون يا توي حوض منزل‌شون خودشون رو صفا بدن. ديگه ترس از همسايه‌هاي چشم ناپاك هم نداشتند كه يه وقت خداي ناكرده شيطون ناجنس بپره توي جلدشون و اونها رو بِكشونه روي پشت‌بوم و ... واي‌ي‌ي‌ي!!! خدا به دور!

حمام‌هاي اوليه( زمان قاجار رو مي‌گم‌ها. يادش بخير مادر، چه برو و بيايي داشتم واسه خودم، چه برو رويي!) يه كاسه آبگ.شت‌خوري بزرگ بود به قاعده شكم دوتا خرس! توي اين كاسه اب داغ مي‌اومد. اسم اين كاسه خزينه بود! خزينه پر از آب مي‌شد، صبح‌ها واسه ذكور و غروب واسه ظريف ظرفا( بعداً عمليات جداسازي حموم ها انجام شد.). يه دور صبح‌ها حاج‌آقاها و مشهدي‌ها و كربلايي‌ها و... مي‌اومدن و تن رو به آب مي‌زدن و يه دور هم خاله‌خانباجي‌ها و دخترهاي دم بخت و خانم‌هاي بچه‌دار مي‌اومدن و شالاپ و شولوپ مي‌پريدن وسط پياله آبگوشت. آب حمام معجزه مي‌كزد مادر! حمام عمومي كلي حس همكاري رو بين خانوم‌ها و آقايون افزايش داد.( مي‌گن يكي از سرمنشآت انقلاب همين حس همكاري بين مردم است كه در حمام بيدار شده است.) بايد مي‌ديدي كه چطوري عين خواهر خود آدم تو رو كيسه مي‌كشن! برادرها هم كه برادروار كيسه مي‌كشيدن!( واسه خودشون ها! خيالات برت نداره) شما سنت قد نمي‌ده! ها ها! آخرش هم وقتي كه بايد توي همون خزينه آبكشي مي‌كردن‏، چه حالي بودددد! علاوه بر افرادي كه توش بودن، مقادير متنابهي چرك    (ببخشيد ديگه ننه! واقعيت ها رو بايد گفت.)، ... و چند ليتري هم...!( همه‌ي نوشته‌ام شد سه نقطه‌اي! چقدر رعايت ادب سخت است و جانفرسا!) آره! قربونش! تازه قسمت خوب اين حموم‌ها اين بود كه اگه مي‌رفتي اون‌تو عمراً تا چهار پنج ساعت بيرون مي‌اومدي. چرا؟ اي بابا، همسايه و فك و فاميل رو ببيني و پيش‌شون نموني؟ تازه كلي انار و نارنگي بود كه جهت جلوگيري از خستگي و گرفتن نفس اون تو خورده مي‌شد و كلي حرفاي خوب و كلي وصلت‌هاي ميمون كه پا مي‌گرفت.

يه چند وقتي كه گذشت، يه روز از يكي از خونه‌ها يه صداي بلندي اومد كه:« رگم...آخ رگم!» اي بابا تا اون روز توي محل ما كسي اهل حلال و حروم كردن خودش ديگه نبود! همه با تعجب جمع شدن تو محل و ديدن نخير! اين يه مريضي مسريِ كه يهو همه محل بهش گرفتار شدن و يه دفعه همه با هم( البت ذكور محل) فريادشون رو از ته نهادشون كشيدن بيرون كه:«آخ رگم!» خدا نيامرزدش ننه!، اين ميرپنج رو مي‌گم. از وقتي شروع كرد چادر و روبنده از سر ضعيفه‌ها ورچيدن، رگ غيرت خروساي خونه، آه! گرومپ زد بيرون. اين‌جور شد كه هر دوسه ماهي يكبار هم براي نظافت و هم براي سياحت كوچه رو با كلي اِهِن و تلپ قرق مي‌كردن تا ما شال و كلاه كنيم و بريم گرمابه! آره اينجوريا شد كه ما از دوره‌هاي گرمابه‌اي‌مون افتاديم. بالاخره هرچي هم كه بود خوبيت نداشت دختر خونه عصر به عصر، نه! چار پنج روزي يه بار بشينه سر بقچه حمومش و ليف و صابون و لباس و سرخاب و سفيدابش رو بزنه زير بغلش و چادرچاقچور كنه و راه بيفته توي خيابونا تا برسه به گرمابه! كه لات‌هاي محل بشينن سرراهش و بشكن زنون براش بخونن:

 

           الا اي دختر كه موهاي تو بوره           به حمام مي‌روي، راه تو دوره

            به حمام مي‌روي زودي بيايي             كه آتش در دلم مثل تنوره

 

خلاصه كه بازم برگشتن به همون ابتدا كه زن جماعت توي حوض خونه شوخ از تن خودشون و بچه‌شون باز كنن! يه كم كه زمان پيشرفت كرد، يواش يواش همه توي منازل حمام درست كردند تا اهل منزل از خونه واسه كارهاي غيرضروري بيرون نرند.

خدايي هم ديگه خيلي زشت بود كه بقچه حموم به دست راه بيفتس توي كوچه و خيابون تا برسي به گرمابه عمومي سامان( گرمابه محل) گرچه گرمابه هاي محل همچنان به كارهاي خودشون ادامه مي‌دادند. چون بالاخره كساني بودند كه لازم داشتند تا خودشون رو حتماًَ به يه حمامي برسونن.

حمام‌ها هنوز هم به روش قديم داراي خزينه بودند و تمام خصوصيات اونها + بيماري‌هاي جديد و مد روز هم داشتند. كمي بعد حمام‌هاي نمره( يكنفره) هم بهش اضافه شد. خيلي خوب بودند و در همين جا بود كه قيصر برادر كريم آق‌منگل رو فرستاد اونور. يادتونه كه؟ از همون موقع هم تصميم گرفته شد تا حمام‌هاي خزينه‌اي مخصوصاً براي بانوان باكلاس حذف بشه! و اينطوري بود كه نمره آمد جاي پياله ابگوشت.

  حالا قصدم از اين مثلاً تاريخچه چي بود؟ ها1 خواستم بگم از اون زمونا كه حمام عمومي اومد و...و اين چيزا، تا اين زمونه خيلي گذشته. ولي بدبختي من با اين حمام‌مون نه تنها تموم نمي‌شه بلكه هي روز به روز و فصل به فصل داره زياد مي‌شه. با اينكه بعد از گذشت تقريباً يك قرن از اين اين تاريخچه‌اي كه براتون گفتم، و داشتن حمام توي منزل با چنان بدبختي مي‌رم حمام كه شرط مي‌بندم هيچ‌كس حتي اون زمان كه اب لوله‌كشي نبود اينقدر سختي نكشيده بوده.

مثل اون قديما كه هركسي بايد براي خودش به مقدار نيازش اب گرم مي‌برد توي حمامش، منم بايد به اندازه، نه كمتر و نه بيشتر آب گرم بزنم زير بغلم و برم جهت پكيزگي! .اقعاً كه سخته! دارم كم كم به حمام عمومي كشيده مي‌شم! يه حسي هست كه منو مي‌بره اون وري!

بهرحال اينجوري بود كه من همين چند شب پيش به اهميت همون حوض منزل پي بردم كه ديگه لااقل دلت خوش نيست كه داري مثلاً از تكنولوژي استفاده مي‌كني!

 

 


من اومدم براتون عکس پیدا کنم که مثلاٌ جذابیت بدم به قضیه ولی هرچی عکس سرچ کردم نیومد که نیومد. همه عکسی دیدم بجز عکسی که به گرمابه ربط داشته باشه. دیگه شرمنده.

+ تجربه‌اي ازسپی در پنجشنبه بیست و سوم آذر 1385 در ساعت |
 

 

 

 

 

مطمئنم همه شما براي يكبار چه با هدف چه بي‌هدف اين شعار قديمي رو شنيدين كه مي‌گن: فرزند كمتر، زندگي بهتر.

 

منظورم از گفتن اين شعار يه موقع خداي ناكرده نصيحت شما دوستاي عزيز يا بزرگترهاي محترم نيست.(قسم مي‌خورم.)  يه موقع قصد كنايه به خانواده‌هاي پرجمعيت و تشويق كم جمعيت‌ها را هم ندارم.( قصدم رو بعدا مي‌گم.)

 

دوران قديم(زمان ما) داشتن فرزند زياد نشونه‌ي بركت توي زندگي بود. يعني هركسي كه بچه‌هاي بيشتري داشت خوب طبيعتا نيروي كار بيشتري داشت، پس وضع مالي‌ش بد نبود و اين مي‌شد بركت خونه!  يواش يواش كه دري به تخته خورد و مملكت آبادمون، به سلامتي آبادتر شد و زندگي‌ها مكانيزه، اين بركات تصميم گرفتن تا از روستاها بيان به شهر تا بتونن پيشرفت كنن. خوب همونجا موندن و برگ شدن و به روش والدين محترم‌شون صاحب اولاد شدن. هرچند تا كه كرم خدا بود!!!...

 

و خوب ديگه همه مي‌دونيم كه اينجوري شد كه جمعيت ما از حدوداً 25 ميليون نفر رسيد به 70 ميليون. (خدا همه‌شون رو نگه داره كه اينا همه نيروي اسلام‌اند و در اختيار مملكت.) كه البته نبايد اين نكته رو فراموش كنيم كه اگر جمعيت ما به دست مادران و پدران دلسوز افزايش يافت، فقط و فقط به دليل اين بود كه ثابت كنند كه جماعتي كه در سال57 و سالهاي بعد از آن كشته شدند، داراي جايگزين هستند،و چنان اين افزايش جمعيت از ته دل آنها بود كه حتي 8سال خين و خين‌ريزي تو مرزهاي شمال‌غرب و غرب نتونست اين جمعيت رو كم كنه! جمعيتي كه تا قبل از اون به هربهونه‌اي كه ممكن بود، از دست مي‌رفت. طاعون، وبا، آب آلوده، حتي نيش زنبور و ...

 

از اونجايي كه ميهن عزيز ما در آسيا قرار دارد و جزو كشورهاي جهان سوم محسوب مي‌شه، پس در نتيجه فقط جمعيت‌اش رشد كرد. نه امكاناتش بيشتر شد، نه رفاه اون. بعد از گذشت تقريباً 20سال از انقلاب و 10 سال از جنگ تحميلي( كه هيچ‌كس آخرش نفهميد كه به ما تحميل شد يا ما تحميل كرديم؟ اين هم يكي از نقاط تاريك تاريخ!!) كه تازه مردم اين مملكتِ به تاراج برده شروع كردن به درست شدن و ترميم وپيدا كردن اصالت خودشون، يه كمي ما هم سري تو سرها درآورديم و هرجوري كه بود خواستيم تا اين سرمون رو نگه داريم. يه 8 سالي مقاومت كرديم؛ ما، نه هيچ‌كس ديگه. تا اين محققين ما تونستن حالي كنن كه براي زندگي بهتر، بچه كمتر.

 

اما بعد از اينكه همه اين موضوع رو قبول كردن يكي پيدا شد كه به 8سال بدبختي كشيدن ما پايان داد. يكي پيدا شد كه سر ما رو از اون بالا يهو كشيد پايين. يكي كه نمي‌دونم با چه انگيزه‌اي و از كجا پيداش شد و گفت اين حرفا و شعارها كه ما رو به داشتن تعداد كم بچه تشويق مي‌كنه همه‌شون يه مشت مزخرف‌ان. بگه اين دانشمندها و جامعه‌شناس‌هايي كه مي‌گن 2تا بچه، نمي‌فهمن. فقط من مي‌فهمم و من. اينايي كه همچين چيزي رو گفتن ايراني نبودند كه. عُمال استكبار و غرب بودند. ما تازه 70ميليون هستيم. هنوز جا داريم تا دوبرابر بشيم. پس غصه نخوريد. فعلا سرانه مسكن براي هرنفر5/1 متره. فوقش مي‌شه 75سانت. مهم دل خوشه!اينها مي‌ترسن كه ما اگر جمعيت زياد داشته باشيم، سپاه‌مان از آنها بيشتر باشد و سپاه كفر از ميان برداشته شود. و از آنجايي هم كه نگران از بين رفتن گرماي كانون خانواده نباشيم بايد به نسبت تعداد فرزندان از ساعات كاري مادران كم كنيم.

 

نتايج:

1-    هركي گفته دوتا بچه كافيه، شكر خورده! دو تا بچه واسه دست‌گرميه. خدا خودش مي‌دونه چندتا بسه.(بيچاره خدا. حالا ديگه بايد حساب بچه‌ها رو هم داشته باشه)

 

2-    بچه زياد خوبه. چون اگر هرچي بچه بيشتر باشه زورمون هم بيشتره. ما قوي‌تريم و مشت‌مون محكمتر.

 

3-    از آنجايي كه امكانات ما براي اين تعداد جمعيت خيلي خيلي زياده و ممكنه كه يه موقع دل‌درد بگيرن، پس لطف كنيد و جمعيت افزون كنيد تا هركس به اندازه‌ي حقش بگيرد!

 

4-    خلاصه كه بچه بركت خونه است. اگه ديدين خيلي زيادن فوقش مي‌فرستيدشون تا براتون بركت بيارن! فقط قبلش چهارراه‌ها رو بين‌شون تقسيم كنيد كه يه موقع دعواشون نشه و نسبت فاميلي‌شون با هم آشكار بشه! 

 

5-    به اين نكته هم خوب فكر كنيد كه واقعاً اين استكبار جهاني چقدر مي‌تونه بيكار باشه تا بشينه و به جمعيت زياد ما حسودي كنه! واقعاً ها! خدايا چشم هر‌چي حسوده كور كن كه نمي‌تونه آرامش ما رو ببينه!!!!

 

6-    خانوماي محترم به عبارتي يعني اگر شما داراي 8فرزند باشيد، نيازي به كار كردن نداريد كه! بشينيد تو خونه و حالشو ببرين. پس بچه زياد بياريد.

 

    ۷-در ضمن خانوماي محترم، بعد از اينكه 8تا بچه‌تون بزرگ شدند و شما تصميم گرفتيد يه بار ديگه بريد سركار(آخه حتما ماه اول نه، ماه دوم اخراج شديد)، زياد تلاش نكنيد. چون با اين وضعيت هيچ‌كس حاضر نيست تا به شما پول بده تا شما در خانه باشيد و با فرزندان.

 

 

+ تجربه‌اي ازسپی در دوشنبه هشتم آبان 1385 در ساعت |
 

   رو دربايستي كه مي‌دوني يعني چي؟ هان؟ نمي‌دوني؟ باشه اين يكي رو هم خودم برات توضيح مي‌دم.

 

رودربايستي يه جور بدبختيه كه اصولاً همه‌ي ما آدما يه‌جورايي بهش گرفتاريم. يعني فقط عروسي و عزا نيست كه مثل يه شتر دم در هرخونه‌اي مي‌خوابه بلكه رودربايستي هم يه شتره.( شترش هم ناجوره.)

 اصولاً آدما تو شرايط مختلفي به اين بدبختي و اسمشو نيار دچار مي‌شن. حتماً همه‌تون يكي دو بار بهش گرفتار شديد؟!  مثلاً توي خونه، مدرسه، دانشگاه، سركار، گاهي توي يه دوستي و...(ديگه واردين ديگه!)

 البته اينم بگم كه ميزان اين بدبختي بستگي به موقعيت شما داره. يعني اينكه اگر موقعيت خوبي داشته باشيد مي‌تونين خودتون رو از اين بدبختي رهايي ببخشيد( لفظ قلم و حال كن!) يا حتي گاهي يكي ديگه رو توي اين اسمشو نيار بندازيد.( نكنيد توروخدا، جان مادرتون)

 

نه! قصد ندارم پرحرفي كنم و انواع  رودربايستي‌ها رو براتون توضيح بدم چ.ن مي‌خوام سريع برم سر اصل مطلب.( خوشحال شديد كه قراره كم حرف بزنم ها!)خلاصه كه فقط يه نوعش رو براتون مي‌گم كه به ما مربوط مي‌شه. اونم رودربايستي با اعضاي خانواده است:

 

 

پدرـ مادرZ    اين اصلاً در دسته‌ي اون اسمشو نيارها قرار نمي‌گيره. چون اگه يكي از اين دو سروَر از شما چيزي بخوان بايد بدون هيچ بهونه‌اي انجام بدين اونم در اسرع وقت. چرا؟ چون وظيفه‌تونه! از شما بزرگترن و شما هم جيره خور اونايي‌ن. بازم بگم؟ شما كه تو باغي‌ن كه!

 

خواهرـ برادر --->  دو حالت دارد:

1- 1 از شما: مي‌تونيد با خيال راحت بزنيد توي حالشون و حالشو ببريد. يعني توي رودربايستي نيفتيد. خير سرتون ناسلامتي بزرگترين ها! حق آب و گِل دارين. كي مي‌خوايد جذبه‌تون و بهش ثابت كنيد؟ ( گرچه گاهي هم دلسوزي‌هاي بيجاي ما بزرگترها باعث مي‌شه كه تا كاري رو كه ازمون خواستن انجام بديم و خر بشيم. بلانسبت شما)

 

2- 2 از شما: اصلاً فكرشو هم نكنيد كه يه وقت زبونم لال از روش پيچ و اينا استفاده كنيد. ديگه خودتون و ضايع نكنيد. از قديم گفتن ديگه: « آدم سگ خونه بشه، كوچيك خونه نشه!»   و اين يعني اينكه شما بايد بي هيچ برو برگردي كار موردنظر رو انجام بديد. البته به نحو احسن.

 

 

حالا هم اين بدبختي من  از نوع دوم از دسته دوم مي‌باشد. سگ و كوچيك و اين صحبتا ديگه. خلاصه كه منم توي رودربايستي يك عدد شمر قرار گرفتم كه نگو. به زور كتك و شكنجه منو مجبور كرد تا بيام و ازش تعريف كنم.( خدايا منو بخاطر اين دروغام ببخش.) مي‌دوني كه كي رو مي گم؟ آره بابا. جناب برادر و مي‌گم.

خلاصه كه اگر دوست داريد مادربزرگي براتون بمونه كه استخوناش و دست و پا و سرش سالم باشه بريد و به اين وبلاگ سر بزنيد. بي‌شوخي جاي بدي نيست. يه اثري هم از خودتون جا بذارين!

 

www.saatkin.blogfa.com

 

+ تجربه‌اي ازسپی در جمعه بیست و یکم مهر 1385 در ساعت |

ای وای من!! ای واویلای من! ببینین این آدمیزاده چیه ! چشمش نمی تونه تو رو ببینه که با خیال راحت یا ناراحت نشستی رو صندلی شکسته ، پشت یه کامپوتر مربوط  به عهد عتیق  و داری توش یه چیزایی مینویسی .

اینقدر چشم وهم چشمی بین آدما زیاد شده که کافیه  تو امروز ظهر وبلاگ بزنی و خبرش به طرف مورد نظر برسه .  تا شب بهش فکر میکنه ، شبش می خوابه ، نصف شبش  خواب نما میشه ،  بلند میشه ،  میشینه رو صندلی شکسته تو ،  پشت کامپوتر عهد عتیق تو واسه خودش یه وبلا گ میزنه . بعدش  با خیال راحت میره دستشویی  میاد میخوابه .

کافیه تو اسم وبلاگتو بذاری گورخر تا اون بذاره خری که پیراهن راه راه پوشیده بود . آگه وبلاگ عاشقانه بزنی میپره تو اتاقش ،  پشت کامپیوترش و هر چی نامه عاشقانه  از عنفوان کودکیش  داره  رومیکنه و تو وبلاگش مینویسه  ومثل مشتی  میکوبه  تو دهنت .اون وقت توی که یه عمره این کاره ایی  و از  دست امثال  اونه که تا حالا  5 تا وبلاگ نا فرجام داشتی  باید شب تا صبح ، صبح تا شب  چهار دست و پایی بزنی تو سر خودت  و دم دستی هات  تا شاید چیزی پیدا کنی وبنویسی  تو این صفحه ایی که  حالا شده مایه زجر تو .

 باید انقدر کتاب بخونی، شعر بخونی ،  اون وقت یکی از یه جایی ( حالا هر جایی )  میا د و تو وبلاگش  از صبح که پا میشه و دماغش رو  فین میکنه، مینویسه  تا شب که باید  برای خواب کجا ها که نره . ایناش مهم نیست . جوونه ! خوش باشه .

جالب اینه که  در عرض دو ساعت  برای دفتر خاطرا ت بنده خدا  که داره از  پاک کن های  گمشده اش مینویشه  156  تا  کامنت میذارن . خوب بذارن . حسود هرگز نیاسود ! هر کی هر کار میکنه ،  خوش باشه ( آرزوهای  مادربزرگانه ) ولی کارش به کار اون یکی نباشه .

تمام این چشم .هم چشمی هارو باهات میکنن آخرش میان پستت رو بخونن بگو چی میگن ؟

بگو ؟  میگن : به به ! چه قشنگ  .به حرفات عمل هم میکنی ؟  جرات داری ؟؟   خوب آدم چه کنه. یا میا ن مثلا توی وبلاگشون از تو تعریف کنن  میگن : «یه روز دیدم  مادر بزرگ نشسته پشت کامپوتر  داره واسه وبلاگش می نویسه  با خودم گفتم : حالا که اون میتونه منم میتونم» . ازیکی ازوبلاگ نویسا شنیدم  توی کامنت هاش  همیشه یه نفر هست که یه سوال همیشگی داره . اونم اینه که پست هاشو  خودش مینویسه ؟ ( خوب آخه اینا   IQاکبند  رو  واسه کِی  میخوان )

خلاصه که طرفی که بخاطر  تو وبلاگ زده ، یعنی  به رو کم کنی تو زده  اینقدر ادامه میده و میده  تا تو کم بیاری و بذاریش کنار . اونوقته که دیگه از خواب نمی پره و آشفته حا ل  نمیشه. اما  این بار عمرا اگه کم بیارم  وتعطیل کنم .      حواستو جمع کن  قصه گو!!

+ تجربه‌اي ازسپی در چهارشنبه پانزدهم شهریور 1385 در ساعت |
 

  از قديم و نديم بزرگترها و كوچكترها، همه و همه، مخصوصا خانم‌بزرگ‌ها كه شامل هر سني مي‌شده از چشم و هم‌چشمي بد گفتن و هي بد گفتن!

  بد گفتن، ولي مثل بقيه ضرب‌المثل‌ها و نكته‌هاي قديمي به استثنائات تقريبا هيچ توجهي نكردند.

 

گرچه تازگي‌ها و توي اين دوره زمونه(آخه تو دوره زمونه ما اصلا خبري از چشم و هم‌چشمي نبود، يا اگر هم بود خيلي كم بود!) همه و همه و از جمله همون خانوم بزرگ‌ها بيشتر به نكات توجه كردند و خلاصه جملگي همه گفتن كه چشم و هم‌چشمي خوبه به شرطي كه باعث ناراحتي و بيچارگي خانواده نشه! آخه اصلا و كلاً ما انواع مختلف چشم و هم‌چشمي داريم.

1-   خانوادگي:    در اين نوع خانوم خونه يا حتي مرد خونه(با تمام ابهت) به ديگران نگاه مي‌كنه و آرزو مي‌كنه كه كاش شرايط اون ديگرانِ مورد نظر رو داشته باشه. خوب تا اينجا هيچ مشكلي نيست. مشكل از اونجايي شروع مي‌شه كه اين آرزو، به  زبون مياد و طرف تصميم خودش رو مي‌گيره تا به اون آرزو برسه! ديگه اونوقته كه بايد خدا به داد برسه!

2-    دوستانه:   خوب در اين نوع چند تن از دوستان به دلايل مختلف و گاهي هم ناشايست تصميم مي‌گيرن كه مثل دوست يا همكلاسي خودشون باشند(خوبه همگي دعا كنيم كه در اين مورد فقط يكي از دوستان فرد مورد چشم و هم‌چشمي قرار بگيره. چون اگه زياد باشن و طرف بخواد از هركسي يه گوشه‌اي بگيره ديكه خداييش واويلاست.

3-   همكاري:   اين همكاري البته بايد يادآوري كنم كه از اون همكاري‌هاي مودبانه و ياري همديگر و تعاون و ... نيست. وقتي مي‌گيم چشم و هم‌چشمي از نوع همكاري يا همكارانه يعني داريم به زماني اشاره مي‌كنيم كه براي مثال(البته زبونم لال) شما داريد يه جايي(حالا هرجايي كه به ما اصلا مربوط نيست!) كار مي‌كنيد و همكار شما زبونم لال، زبونم لال به شرايط شما در محل كار حسادت مي‌كنه. و اين حسادت باعث همون چشم و هم‌چشمي كه گفتم مي‌شه. اونوقت اگه اين همكار شما يه مقداري البته فقط يه مقداري از لحاظ وجدان در مضيقه باشه شما به راحتي و سرِ سه‌سوت به يك مأموريت طولاني در منزل اعزام مي‌شويد.و گاهي از اون هم بهتر: كلاً مي‌رويد خانه جهت استراحت مطلق.

4-   مجازي:   اين نوع از چشم و هم‌چشمي كه همين تازگي‌ها نمي‌دونم به وسيله كدوم دانشمندِ بيكاري(ببخشيد پركاري) كشف شده در يك فضاي مجازي صورت مي‌گيرد. كه البته منظور از يك فضاي مجازي اين نيست كه شما خوشحال بشيد و فكر كنيد اين نوعش فقط يه شوخيه! نخير. خيلي هم جديه!  يا اينكه مثلا فكر كنيد اين فضاي مجازي جاي بد و ناشايست و زشت و بديه. يا مثلا كار ناشايست توش انجام مي‌شه. نخير! نمي‌شه!  بلكه به طور مشخص منظور جايي است كه به آن مي‌گويند اينترنت!   حالا اگه بخوايم در يك محدوده‌ي كوچكتري در نظر بگيريم تازه مي‌رسيم به اصل مطلب.

 

خوب حالا اصل مطلب چيه؟ چشم و هم‌چشمي در منطقه‌اي وسيع به نام وبلاگ.

چون خيلي طولاني شده بقيه‌ش رو مي‌ذارم براي پست بعدي. اگه دوست داشتيد مي‌تونين منتظر بمونين. و اگر هم نه، خوب نموندين ديگه. من خودم بهتون خبر مي‌دم. زياد نگران آلزايمرتون هم نباشيد. من يادآوري مي‌كنم! باز بگين مادربزرگ بَده!

+ تجربه‌اي ازسپی در یکشنبه پنجم شهریور 1385 در ساعت |
 

 

   ادبا وحكما و فلاسفه در قديم و نديم و حالا همه در كنار موضوعات فخيم و ثقيل‌شان به چيزهاي سهل‌الفهمي نيز اشاره كردند كه موضوع من= ما يكي از ناب‌ترين و قديمي‌ترين آنهاست. اگر شما يكي باشيد، خوب، هميشه يكي هستيد.(اشتباه نكن! موضوع رو عاشقانه نكن!) اما! وقتي دوتا مي‌شي، به دليل واكنش‌هاي شيميايي زياد مي‌شويد. حالا خود‌آگاه و ناخودآگاه آن به خودتان مربوط است. ما به آن كاري نداريم. دقيقاً مانند اين مثل است كه مي‌گويد: تابحال به سوزن خياطي توجه كرده‌اي؟ وقتي تنهاست، فقط سوزن است اما زماني كه با نخ همراه و يار مي‌گردد، نخ و سوزن مي‌شود.كه با توجه به اثبات فلاسفه كارآيي‌اش البته بيشتر مي‌گردد.

   درباب همين موضوع دو شاعر نام‌آشنا و پرآوازه‌ي اين مرز و بوم شعري به ياري هم سروده‌اند كه به ساحت مقدس شما تقديم مي‌كنند:

 

 

 

 

امروز مي‌خوام شعر بگم            شعراي خوشگل بگم

از كوچه و خيابون                   از صحرا و بيابون

از بچه‌هاي كوچه                    كه مي‌خورن آلوچه

                         غيبتاي تو ميدون                        پيرزناي حيرون

از دوتا اُسگُل بگم                      كه دادن روي هم لم

 

                    امروز مي‌خوام شعر بگم              شعراي خوشگل بگم

من تركم و من تركم                     من يك شاعر تركم

 

اينو من با لهجه گفتم                           از تو جواب شنفتم:

«تو تركي و تو تركي             تو يك شاعر تركي»(2)

 

 

 

 

 

 

محصول مشتركي از مادربزرگ و آزاده.

                            A&S
+ تجربه‌اي ازسپی در جمعه بیست و هفتم مرداد 1385 در ساعت |
 

فرياد پيك غذا

 

 

در رهگذر معده‌ات پوسيد

وقتي ميان اسيد معده‌ات گم شد

بر ميان معده‌ات

دوباره فرود آمد.

 

چشمت ميان اين همه غذا

روي كدام ديس مي‌ماند؟

پشت كدام سالاد مي‌رود؟

اين اشتها نيست!

گرسنگي آشكار تمام وجود توست،

بر اين همه غذا.

اين اشتها كه نيست!

 

خاموشي‌ات پايان ميهماني است.

اندوهناك و تلخ،

چشم از غبار استخوانها بردار.

از كنار ميز غذا

با بشقاب پرشده‌ات

با زبان خوش برگرد!

 

 

 

تقديم به تو كه عاشق خوردني!

+ تجربه‌اي ازسپی در سه شنبه دهم مرداد 1385 در ساعت |
اگر دلم بخواهد
سهم پولم را بسوزانم

اگر بخواهم
همه‌ی کفش‌ها را حراج کنم

اگر دلم بخواهد
کت مهمان را به چ.ب رختی بیاویزم
و به دستفروشی در خیابان ببخشم

اگر بخواهم
گیسوان دختر همسایه را قیچی کنم
و آن را سر قلم‌مویم بچسبانم

اگر بخواهم
کتابهایم را در جعبه‌ای بگذارم
و در جوی اب کوچه‌ای گمنام رها کنم

و اگر بخواهم
جوجه‌هایم را به دمپایی‌فروش دوره‌گرد بفروشم
دکتر شوم
نه، اصلا رییس‌جمهور شوم

کسی نیست جلویم را بگیرد؟
راستی کسی نیست جلویم را بگیرد؟؟
یکی جلوی مرا بگیرد!

لطفااااااااااا!

+ تجربه‌اي ازسپی در یکشنبه بیست و پنجم تیر 1385 در ساعت |
 

مي‌دوني هميشه گفتم بازم مي‌گم(من كي باشم كه چيزي بگم؟) سادكي خيلي چيز خوبيه جان خودم!( اي ول چه كشفي!)  ولي خداييش آدم اگه طرفدار سادگي باشه ها هيچ وقت كم نمياره مگه يه موقع‌هايي. اگه گفتي كي؟ نمي‌دوني؟ خالي نبند بابا. همه ما برامون پيش اومده كه بريم مهموني و تو كف كلاس گذاشتن مهمونا بمونيم. نگو نه!( كه ناراحت مي‌شم.)

داشتم چي مي‌گفتم؟ هان. آره داشتم مي‌گفتم اگه به سادگي اعتقاد داشته باشي، خيلي چيزا بدست مياري كه يكيش اعتماد به نفس .( اينو من نمي‌گم كه! متخصصين مردم شناسي، جامعه شناسي و البته با اجازه بزرگترها روانشناسي مي‌گن)

غرض از اين همه اين بود كه مي‌خواستم بگم چند روز پيش توي پاكستان 13 زوج با هم توي يك شب مراسم ازدواج راه انداختند( ان شاء‌الله خوشبخت بشن) اينجوري هم خرج عروسي كم مي‌شه(مورد توجه آقايون) هم اينكه احساس وارد خانواده جديدي( ببخشيد خانواده‌هاي جديدي) شدي!  اينقده‌ه‌ه‌ه‌ه‌ه‌ه‌ه‌ه‌ه خوبه! فكر كن!

تازه اونجا كه پاكستان بوده، اگه همين تهران خودمون ازدواج كني تازه ممكنه جازه بدن كه تونلي، بزرگراهي، مدرسه‌اي، ... هم افتتاح كني!( اينو هم من از خودم نمي‌گم. مسئولين مي‌گن)

آخه قراره در راستاي اهداف بلندمدت جناب رييس‌جمهور محترم مملكت( كه ان‌شاء الله خداوند سايه‌ش رو از سر ما جوانها كم نكنه! البته خدا خودش خوب مي‌دونه چي‌كار كنه. من قصد فضولي ندارم! باور كنيد.) در حمايت از فرهنگ ازدواج( فقط ازدواج مهم است! ازدواج بكنيد، مهم نيست كه طلاق بگيريد) افتتاح تونل رسالت را به 10 زوج جوان سپرده شود!

پس بجنبيد تا دير نشده بريد خواستگاري( براي عموم آزاد است) و سريع تلفن رو برداريد به خونه خواستگار محترم زنگ بزنيد و بله رو بگيد( اين بار اجازه در و همسايه ضروري نيست. چون در بحران هستيد).

مراسم عروسي‌تان را با افتتاح تونل رسالت جشن بكيريد.

 

+ تجربه‌اي ازسپی در چهارشنبه چهاردهم تیر 1385 در ساعت |