حالا يعني واقعاً: القُدسُ لنا؟؟؟؟
ما كه شك داشتيم. به خاطر همين هم هرسال جمعهي آخر ماه رمضان رو با گرسنگي و تشنگي هرچه بيشتر از تلويزيون، اين رسانه مليِ مورد اعتماد همه، مردم رو مينگريستيم كه چگونه اين مردم غيور و قهرمانپرور و مظلومدوست و ضدظلم راه ميافتادند توي خيابونها و به بهانهي روز جهاني قدس دلي از عزا با راه رفتن تو مسير ويژه اتوبوسها در ميآوردن.
بدبختي من(ببخشيد ما) هم از اونجايي شروع شد كه يه روزي از روزهاي شهريور اسممون رو توي روزنامه ديديم و بنابراين راهمون رو به سمت دانشگاه كج كرديم. دو سالي رو بدون واحد عملي گذرونديم، ولي آخه تا كي؟؟؟ خلاصه كه بالاخره واحد عكاسي رو گرفتيم.( ضمير جمع به خاطر خودستايي و بزرگنمايي و ... نيست، به خاطر وجود دوستي است با كد شناسايي ...5355 (بقيهشو شرمندهام) و با نام سادات. بهرحال واحد عكاسي باعث شد تا امسال به همراه سادات از خواب راحت و آرام روز جمعهمون بگذريم و بريم راهپيمايي. البته دليل ديگري كه من رو مصممتر ميكرد اين بود كه الان چندين و چند ساله كه مردم كشورمون جمعهشون رو ميذارن و ميرن تا قدس رو از آن خودشون كنن. راستش ترسيدم اون روزي كه «القدسُ لنا» شد، هيچ سهمي به من نرسه!
اين هم ساعت شمار روز جمعه 28/7/1385:
ساعت9:20 – ايستگاه دفتر
سادات با چنان قيافهاي رويت شد كه هركي ميديدش فكر ميكرد دارن ميبرنش شكنجهگاه.
ساعت 9:30- ميدان امامحسين- مسجد امام حسين
«مرگ بر اسراييل»، «بلند بگو مرگ بر اسراييل»، «اسراييل عدوّ الله» و... نمونه شعارهايي هستند كه از بلندگوي يك مينيبوس سفيد شنيده ميشد. يه چيزي ميگم ولي زياد نخنديد: من و سادات تا لحظهي آخر با خيال راحت منتظر بوديم تا ما رو نه با بنز ولي با همون مينيبوس سفيد لااقل تا ميدون انقلاب ببرن. ولي وقتي ديديم نخير بايد پياده بريم، به هر بدبختيبود، يه تاكسي به مقصد انقلاب پيدا كرديم.
ساعت10- ميدان فردوسي- وسط ميدان
شلوغِ. شلوغِ؟ نه اصلاً. نكنه فكر كرديد ما بخاطر اين نرفتيم انقلاب كه خيابون شلوغ بوده؟ نه بابا. سوژه پيدا كرديم(مثلا). بيچاره اين سربازها. قبلاًها فقط آشخور بودن ولي الان به عنوان ابزاري براي زدن تودهني هم استفاده ميشن.
« القدسُ لنا........تا عمر داريم رزمندهايم....انرژي هستهاي حق مسلم ماست....» سادات بيا بريم، اينجا واسه عكس چيزي پيدا نميشه.جز! جز يه شارون! آهاي خود شارونِ. به به! عكس انداختيم. سادات خوشحال باش. عكس انداختيم.(مقداري از سخنان بين من و سادات )
ساعت10:30- يه جايي بين ميدان فردوسي و انقلاب
چه صداي قشنگي! اينجا هم از اين كارا ميكنن؟(همه ميگن سقم سياهه، ولي كو گوش شنوا؟) صداي طبل و سنج بود. بود. نميگم هست چون اومدن و جمعشون كردن. اگه بود چيز جالبي بود. خيلي. ميدوني براي چي تمومش كردن؟ آخه بين شعارها اختلال ايجاد ميكرد. راست ميگن خوب! تكرار كن! اسراييل عدوّ الله! بلند بگو تا بشنوه و بفهمه كه لو رفته.
نكته: به مدد اين دوستان مخل، يه حركت ژانگولر هم از خودم نشون دادم كه عكاسهاي حرفهايش عمراً نكردن! همينقدر بگم كه همه به جايي كه بودم و قدي كه داشتم حسوديشون شد!
ساعت11- نرسيده به ميدان انقلاب- تقريبا دم در دانشگاه
«سادات دارن ميرن نماز. باورت ميشه؟»«من كه باورم نميشه»«اِ. سادات ماشين رو ببين. به نظرت كيه؟ مردم رو له كردن كه جناب رو ببرن تو دانشگاه؟» دستشون درد نكنه. رفتن زير چرخهاي ماشين آقا، والله سعادت ميخواد.كاش بودي و ميديدي واسه فرستادن يه آدم معمولي به مقصدش،چندتا آدم رو اينور و اونور هل دادن! «سادات بيا بريم.»
ساعت11:45- موقعيت قبلي- يه كم اينور تر
نيروي زميني. نيروي هوايي. ارتش. نيروي انتظامي از هر نوع( راهنمايي و رانندگي و اون يكي!). بچههاي مدرسه( همه مقاطع). ورزشكارا. خدا پدر و مادرشون رو بيامرزه كه بچههاي مردم رو روز جمعه آوردن بيرون بگردونن. باور كن ثواب بزرگي داره. فقط من موندم اين قدس بدبخت كه اين همه سال سرش جنگه، چهجوري ميخواد به اين همه آدم برسه؟ دو تا دولت نتونستن سرش با هم كنار بيان، حالا اين همه كشور يهو جمع ميشن و ميگن: القدسُ لنا؟ خدا به داد برسه.
ساعت 12- پيش به سوي خونه.
نكات قابل توجه:
1. موزيك هرگز نبايد در همچين مراسمهايي باشه. چون هوش از سر مردم ميبره و هيچ كش شعار نميده.(ر.ش به ساعت10:30)
2. اين موضوع كه يكي براي همه، خيلي خيلي اشتباهه. ولي اون طرف قضيه كه ميگه: همه براي يكي كاملاً صحيحه.(ر.ش به ساعت11)
3. وقتي به عنوان فرمانده يك گروه از سربازها انتخاب ميشي و مياي راهپيمايي، وظيفه سختي رو قبول كردي و صداي تو بايد به پاي اون همه سرباز برسه. پس بايد خودتو... .
4. مهم نيست كه چند سالته. تو اومدي تا قدس رو ببري. پس بپر رو يه مينيبوس و داد بزن. شعار بده. يه اسلحه كه نميدونم ميخواي از كجا بياري يكي از وسايل لازم اين كاره.
5. من و سادات امروز پايههاي اسلام رو لرزونديم. البته فقط ما نبوديم كه پايهها رو گرفته بوديم و تكون ميداديم. خيليها بودن. ولي خوب ما بيشتر تكونداديم. بشنويد:« خجالت هم خوب چيزيه. چه معني داره كه دخترا بيان وسط اين مردا عكس بگيرن؟...» حتي مردها هم موافقن كه ترسناكن. خوب ما چي بايد ميگفتيم؟
6. اما چيزي كه باعث تعجب شد اين بود كه امروز ساعت 14، اين فيلمهايي كه نشون دادن از كجا آورده بودن؟ خداييييي خيلي آدم بود!
7. من و سادات امروز براي ثبت لحظههايي كه اسلام و وحدت مسلمين به وجود آورده بود، از راحتي و خواب و... گذشتيم. درسته كه ما گاهي با ستونهاي اسلام شوخي كرديم(ر.ش به نكته5) ولي به خاطرش دچار افت فشار شديم. و با اين اتفاق شوخيهاي ما نديد گرفته شد.
8. از همه چيز دردناكتر گرسنگي و تشنگي من سادات نبود، مهم درختهاي بيچاره بودن. نه درختهايي كه سرپا بودن. اون درختهايي رو ميگم كه قطع شده بودن تا احتياجات رو برطرف كنن ولي شده بودن نمايشدهندهي افرادي خاص كه اولاي صبح به گردن مردم بود و اول ظهر زير پاشون. له ميكردن و ميرفتن. دلم براي مأمورين زحمتكش شهرداري واقعا سوخت. تمام خيابون انقلاب از كاغذ و عكس سيدحسن و عكس قدس فرش قرمزي شد براي عبور كساني كه براي آزادي قدس اومده بودن و حمايت از سيدحسن! و ما بايد از فردا كاغذ رئ به قيمت سرسامآوري نميدونم از كجا گير بياريم. اينم فاكاري در راه اسام.
و در آخر9. در روز قدس، همه بايد به هم كمك كنند، بنابراين هركسي كه به عنوان يك عموي كاملا مهربان خواست تا شما رو برسونه،نه نگيد. وگرنه مثل ما مجبور ميشيد يه نيمساعتي منتظر يه ماشين بموني تا مسيرش به تو بخوره و تو رو ببره.
و به عنوان سخن آخر: حتما براي يكبار هم كه شده بريد راهپيمايي. و ديگه اينكه من و سادات عكاس بشو نيستيم. تا دوربين رو تنظيم ميكنيم و ميايم عكس رو بگيريم، ميبينيم اي واي سوژه پريد.
ما در راه اسلام 3ساعت تمام راه رفتيم و تنه خورديم و بد وبيراه شنيديم و چشمهامون گرد شد و گرد شد ولي اين دهان باز نشد كه نشد. و آخرش هم نمانديم ببينيم چي شد؟ من باز هم نفهميدم اين «القدس» لنا شد يا نشد.
+ تجربهاي ازسپی در جمعه بیست و هشتم مهر 1385 در ساعت
|