تبليغاتX
آشفته بازار
 

  

همیشه فکر میکردم اینکه میگن بچه ها فرشته ان واقعن حرف چرتیه ولی از اونجایی که خودم آدم بدبینی هستم اصلن این نظریه مو تحویل نمی گرفتم. اما امروز بعد از کلاس احساس کردم منم نظریه پرداز بدی نیستم.

بودن با بچه ها امروز واقعن تجربه ی جالبی بود. تمام شون، همه ی 14 نفرشون به تنهایی می تونستن یه استالین کامل باشن با رگه هایی از هیتلر! چهره های تک تک شون وقتی فرض میکردن حاکم یه مملکت هستن دیدنی بود. وقتی تصمیم می گرفتن چه چیزایی برای مردم بسازن. وقتی یه ارتش بزرگ درست میکردن که بچرخن و فتح کنن. وقتی با هیچان از برج نگهبانی حرف میزدن و یک قصر خیلی بزرگ که امن ترین جای شهر باشه و ...

اما از همه جالب تر نگاهی بود که به اقلیت های مذهبی که ممکن بود زیر دست شون باشن، داشتن. برخورداشون واقعن حیرت انگیز بود:

-          من اونایی که هم دینم نیستن و می کشم.

-          دانشمنداشون رو مجبور میکنم همه چی رو به ما یاد بدن، بعدش می سوزونمشون.

-          یه جایی براشون می سازم که توش عبادت کنن، وقتی رفتن توش همه شون رو می کشم.

و در حالت های مهربانانه:

-          یه جایی بیرون شهر واسه شون می سازم که با ما قاطی نشن.

و با هوش کلاس که میخواست دین رو حذف کنه... و یکی دیگه که میخواست امپراتوری گوگوریو ی جدید رو تاسیس کنه . جالب تر اینکه از تمام این رفتارها در قبال خودشون احساس بی عدالتی و نا امنی می کردن. و یه گوشه هم منی که با دهن باز به این فکر می کردم که خودشیفتگی حتی از اعتیاد هم خانمان سوز تر است. تا این حد که بچه ها هم فکر نیست و نابود کردن ادمای دیگه ان!

 

 


پ.ن: به کجا روانیم؟

+ تجربه‌اي ازسپی در شنبه یازدهم مهر 1388 در ساعت |
 

امروز یا نمی دونم دیروز، سه شنبه، انگار همه یه چیزی شون می شد یا شاید من یه چیزی م می شد! البته مهم یه چیزی شدنه!

اون از اول صبح که با صدای جیغ و داد همسایه های گرامی از خواب بیدار شدیم. هر چی خواستم به روی خودم نیارم و ادامه ی خواب و برم، نشد که نشد. به این فکر کردم که یعنی موقعی هم که دعوا می کنیم صدامون همین قدر بلنده و واسه همه همسایه ها پخش می شه؟ اما اینقدر جیغ کشیدن که حتی نذاشتن فکر کنم. بنابراین بلن شدم و در همین حین تصمیم گرفتم لا اقل موقع دعوا یه 5 دقیقه استراحت بدم تا قیه بتونن در مورد کارهاشون فکر کنن!

نشستم صبحانه بخورم. تلویزیون رو که روشن کردم محوش شدم. داشت یه فیلم نمایش می داد. تصویر یه جفت پا که انگار به سمت قتلگاه می رفتن البته با آرامش و با موزیکی دردآور و حزن انگیز (!). توی خواب و بیداری بودم، صحنه ای داشت پخش می شد آشنا بود ولی هرچی فکر کردم به هیچ نتیجه ای نرسیدم. یه لحظه با خودم فکر کردم شاید فیلم امام علی (ع)باشه، اون سحری که می رفت مسجد. اما هیچ مرغ و خروس و اردکی رو اون دور و بر ندیدم که سروصدا بکنن. پس این گزینه رد شد. بعد فکر کردم شاید فیلم امام رضا (ع) باشه، اون موقعی که داشت می رفت پیش مامون اما خوب که دقت کردم این گزینه هم رد شد. چون خیابونش لسفالت شده بود. دیگه فکر کردن فایده نداشت. انگار کارگردان فیلم دلش برام سوخت و دستور داد دوربین رو بالا بیارن و نشون بدن که یهو دیدم اِه! امام خمینی!

دیگه از وقت صبحانه گذشته بود. باید عسل – بچه گربه – رو می بردم دکتر. یه فسقلی یه وجبی یه مشت آدم بزرگ رو گذاشته سر کار. امروز بهم ثابت شد بجز آدما، حیوونا هم استعداد بالایی توی ناز آوردن دارن. از 2 روز پیش که خورد زمین و دستش ضرب دیده، می لنگه . راه می ره. البته زمان بازی کردناش خوبه، به محض اینکه نازش کنی دستشو برات دراز می کنه و زل می زنه تو چشات! ؛ خلاصه تا وقتی حاضر شیم کانال تلویزیون رو عوض کردم تا شاید کانال های ماهواره چیزی واسه گوش و نگاه کردن داشته باشه که دیدم یه نفر از خواننده های تولید داخل داره می خونه:

با اینکه دوستت داشتم                 کسی رو جز تو نداشتم

" هر روز دیم یه جایی                    راستی که بی وفایی"

در عرض سه دقیقه هی این دو بیت رو تکرار کرد اونم نه فقط به فارسی که عربی ش رو یکی دیگه همراهی می کرد. " هر روز دیدم یه جایی، یه جایی، یه جایی، هر جایی..." دیدم اگه یا همین وضعیت پیش بره کار به جا باریک می کشه. همین جوری ش رسمیه داره این مدلی می گه دیگه اگه یه کم دیگه بگذره فحش های ناموسی هم شروع می شه. بنابراین از خیر اینم گذشتم و خاموشش کردم.

عسل رو زدم زیر بغلم و رفتیم که بریم دکتر. موقع برگشتن راننده آژانس ضبط رو روشن کرد(خوب کرد دیگه) عسل میو کرد. آقای راننده ( از این پس با نام اختصاری  ر  می خوانیمش) صدای ضبط رو زیاد کرد. عسل میو میو کرد. من گفتم هیش! "ر" صدا رو بیشتر کرد، عسل میو میو ها رو زیاد کرد و منم هیش هیش کردم. هی "ر"، هی عسل، هی من! بالاخره "ر" پرسید:« صداش زیاده ایراد داره؟» گفتم:« می ترسه یه کوچولو کمش کن» کم کرد! عسل میو هاش کم شد. منم هیش کشیدن هام. یه کم که گذشت انگار که "ر" در حال دق باشه، یه نگاهی توی آینه کرد و صدای ضبط ش رو زیاد کرد. و دوباره ارکستر "ر" و عسل و من شروع شد. اینقدر هیش و هیش کردم که موقع خداحافظی "ر" ، هیش کشداری حواله ش کردم.

یه چند ساعتی که با آرامش گذشت، صدای تلفن بلند شد و طبق معمول با من بود. گفت می خوام بیام منزل. گفتم بیا. گفت کی بیام؟ گفتم هر وقت خواستی. گفت ساعت 3. گفتم باشه. گفت نه سر ظهره. 5 میام. گفتم باشه. قطع نکرده زنگ زد که خوابی ن. 6 میام. گفتم خوب باشه. هروقت خواستی بیا. گفت پس بین 7-6 اونجام.

ساعت 7 زنگ زد. گفتم کجایی؟ گفت منزل. گفتم اِه! گفت دیدم تو گفتی 5-4 خوابین. گفتم 7-6. الانم دیگه دیره! نمی تونم بیام. باشه بعدا. خدافظ! گوشی رو گذاشتم و با دو تا دست فک پایین رو که از زور تعجب افتادگی پیدا کرده بود به فک بالا فشار دادم!

نمی دونم تا صبح اتفاق دیگه ای هم می افته یا اینکه سهم امروز تموم شده؟ کلا که روز جالبی بود! مخصوصا سر صبحانه! یه سر به سروش بزنین و فیلم "سقوط" رو اگه توی تلویزیون ندیدین، تهیه کنید. صحنه های آشنا و جالبی داره.خیلی چیزها رو هم بهتون یادآوری می کنه.

 

+ تجربه‌اي ازسپی در چهارشنبه شانزدهم خرداد 1386 در ساعت |


فکرش رو بکن که بعد از دو شب بیدار موندن و نخوابیدن، بعد از گذروندن یه شب واقعا وحشتناک سعی کنی که به خودت استراحت بدی. البته نه اینکه با خیال راحت، تلویزیون رو روشن کنی و یه فیلم بذاری و دراز بکشی و بالش نرمت رو بگیری تو بغلت و همین طور که صداهای دور و برت رو می شنوی، بخوابی؛ و نه اینکه لم بدی یه گوشه و همین طور بیکار بیکار بدون وجود مزاحم به یه گوشه خیره بشی. بلکه مجبوری خودتو توی خیابون ها سرگرم کنی. اونم کجا؟ میدون امام حسین.


اما خوب تو کلی با خودت و تنبلی ت کلنجار می ری تا بتونی خودتو قانع کنی که یه جای دیگه خوش بگذرونی. توی دوران عید به هر بهانه ای هم که شده رفتی سینما و فیلم ها رو دیدی. اخراجی ها!، خون بازی!، مهمان! (هر وقت یادش می افتی به دنبالش کلی هم فحش ردیف می شه) پس تصمیم می گیری بقیه رو هم ببینی. حالا بقیه چیه؟ فقط یه چیز! شب بخیر فرمانده.


حالا مشکل اینه که بفهمی کدوم سینما ها این فیلم رو دارند. به گوشی ت که مراجعه می کنی می بینی شماره ی تمام سینماها توش وجود داره و یه غرور خاصی تمام وجودت رو می گیره که بابا تو دیگه کی هستی!؟ اما به هر جا زنگ می زنی همه چی هست جز فرمانده! بالاخره پیدا می کنی. و سینما پیام انقلاب رو برای دیدن انتخاب می کنی و بعد از اینکه به طور کامل خودتو در مورد دیدن فیلم اقناع کردی بلند می شی و راه می افتی سمت میدون.


در همین حال که داری می رسی به سینما یه شادی بزرگی وجودت رو پر کرده ، چون همیشه ناراحت بودی که تا حالا نشده بیای سینما پیام انقلاب! پس شادی دیدن یه جای جدید به چشم های پف آلودت غلبه می کنه. مخصوصا اگه یک عدد سید هم باهات باشه دیگه چه حالی می ده اونجا! بلیط رو که می گیری از پله ها سرازیر می شی پایین. یه چند ثانیه ای از اومدنت پشیمون می شی. هرچی پله ها رو بیشتر میای پایین، تاریکی بیشتر می شه و تو هیچی نمی بینی! ولی بالاخره می رسی. یه جا رو پیدا می کنی برای نشستن. از بس که...! نه بابا شلوغ نیست که! دکور های اضافی اینجا زیاده. خلاصه یه جا با دید خوب را انتخاب می کنی و می شینی منتظر با کلی ذوق!


روی سن، جلوی پرده یهو دو نفر آدم ظاهر می شن که دارن یه بلندگوی بزرگ رو حمل می کنند، اما از بس سنگینه تقریبا همون وسطا رهاش می کنن و می رن. و تو جلوی پرده یه بلندگو می بینی. اما دم نمی زنی. چراغ ها خاموش می شن. فیلم شروع می شه.


تصویر بدون صدا، برای یک ربع. چراغ ها روشن می شن. آقایون با بیسیم هاشون میان روی سن. می رن سراغ بلندگو ها. یه کم سیم بازی و یه کم بیسیم بازی. اقایون از سن پیاده می شن. به دنبال اونها چراغ ها خاموش می شن. خوشحال می شی. تصویر بدون صدا باز هم برای یک ربع. اما وسطاش یهو سایه یه نفر رو جلوی پرده حس می کنی که داره با بلندگو ور می ره و تو نمی دونی واقعیه یا تو فیلم. نمی دونی نگران باشی که الان زیر آتیش توپ و تانک می میره یا نه. یه دفعه خوشحال می شی چون انگار داری یه صداهایی می شنوی. یکی داره یکی دیگه رو صدا می زنه.


- قاسم! قاسم! قاسم! (مونده بودیم چرا جواب نمی ده این قاسم. )


- دکمه بغلی رو فشار بده بعد حرف بزن. (ای ول از همون اول هم تقصیر این بازیگر ها بوده بابا. دکمه رو فشار نمی دادن.)


بی خیال شدی که می بینی دوباره چراغ ها روشن شدن. دیگه چرا؟ ای بابا اینکه صدای فیلم نبود که! صدای آقایون بود. هی یه ربع فیلم نشون می دن و قطع می کنن و دوباره از اول.


این بار صدا بدون تصویر ، برای یک ربع و دوباره قطع فیلم. همین طور رفت و آمد ه که روی سن می شه. هی میرن و میان، مِرن و مِیان!! به هیچ نتیجه ای هم نمی رسند. این بار که چراغ ها رو روشن می کنن، به شخصه من و سید شروع می کنیم به جای تمام شخصیت های فیلم صحبت کردن، من سوت خمپاره ها و بمب ها رو می کشم و سید منفجرشون می کنه. یا سید کتک می زنه و من کتک می خورم البته فقط به صورت صوتی.


باز یه ربع می گذره و این بار به طور اساسی قطع می کنن. چند لحظه می گذره. چراغ ها روشن می شن، مسئول سالن با ابهت و خیلی شق و رق میاد و با نگاه عاقل اندر سفیهی به تمام حضار نگاه می کنه و سرشو می اندازه پایین و با مظلومیت خاصی می گه: « یا سینما بغلی فیلم خون بازی و یا برید بیرون پول را پس بگیرید.» راه می افتی که دوباره از منطقه تاریک وارد روشنش بشی. پول رو پس می گیری و وارد خیابون می شی و با خودت می گی به به هوای آلوده. به به تفریح فرهنگی!!!


+ تجربه‌اي ازسپی در دوشنبه بیست و هفتم فروردین 1386 در ساعت |

 

 

گویند دندان چیز خوبی است، و ما هم همیشه به داشتن چنین گنجی به خود بالیدیم! و بالیدن ما آنجایی به اوج خود رسید که فهمیدیم چون یک خرگوش درازگوش پس از 5ماه (تقریبا در سن 150 روزگی)از برون شدن از آن یکی دنیا و دخول به این یکی، یک روز صبح دوتا از این گنج ها از دهان ما سر برآورد!!!

 

خلاصه که آنچه عزیز است و گران بها باید مراقبت شود چون دو چشم! مانند تمام مجموعه داران که مدال ها و بلورها و طلاهای خویش را برس کشند و براق کنند، ما هم به مراقبت و نظافت آنها همت گماشتیم اساسی!

البته نباید از یاد برد که این گنج ها چون بسیار بسیار خاص هستند، باید با یک فرچه و نوعی خمیر با قدرت کف بالا استفاده کرد و آنقدر بر روی آنها کشید و کشید و کشید تا مُرد!

 

این دندان موجودی بس عجیب و غریب و نادر است! در همان ابتداها یک سری شان کنده می شوند و یک سری شان مجبورتان می کنند تا آنها را از جای بکنید! اما اندوهگین مباش! چرا که دوباره درمیآیند! مثل علف هرز می مانند! البته نه همیشه! گاهی هم که کندی شان چنان حال تان را می گیرند و در نمی آیند تا کف تان درآید!

 

این دندان شما را پیش همه رسوا می کند به بدترین وجه ممکن! از روی آنها و با یک سوال معمولی همه می فهمند که بزرگ شدید یا نه؟ به نحوی که خودتان هم نمی فهمید!

 

بله! با همین دندان عقل! و وای به روزی که به هر دلیل در اجبار کشیدن آن بیفتید!!!!!!

 

ما افتادیم! بد هم افتادیم! عقل مان داشت مثل بچه آدم رشد می کرد ها! کمی تخس بود و ما را آزار می کرد، صحیح! اما هرچه نباشد مثل بچه مان می ماند! دل مان برایش غنج می رفت.

 

آنقدر تخسی کرد و کرد تا ما را مجبور به از جای کندنش کرد! ما هم با یک انبردست دار هماهنگ نموده و برای تنبیه او رفتیم! کاش کور می شدم و چنین روزی را نمی دیدم که چطور با قصاوت تمام دندان به جلاد سپردیم و این جلاد روزگار چنان دست اش را تا انتها در حلق ما فرو برد که ما را خفه کرد و از اظهار پشیمانی راحت!

 

صدای ضجه هایش را می شنیدم که نمی خواست از ما دور شود، ما را قسم به بخشش می داد، التماس می کرد، فغان می کرد، لکن دهان ما قادر به جنبش نبود. چنان دست هایش را به دور دهان ما حلقه کرده بود که هنگام از جای کندنش به گمانم دست و پایش بر جای ماند. آه! جلاد ماهری بود! دست و پایش را هم کند آن هم با خیالی آسوده!

 

چنان آرام نگاه می کرد که گمان بردم در حین مشاوره با دندان ماست، اما دیدیم متأسفانه دندان مذکور چنان درصد تخسی اش بالا بوده که جلاد را عصبانی نموده و جلاد هم در عملیاتی چنان ضربتی او را از جای کنده است.

 

چه می توانستم کنم؟ جز تشکر بی پایان از جناب جلادی که با نام دندانپزشک صدایش می کردند. اسمش آشنا بود، به گمانم باید با مجموعه داران نسبتی داشته باشد!

 

اما آنچه ما و ذهن ما را به خود مشغول داشته، نه جای خالی دندان تخس مان است، نه درد بی پایان و فراوان آن، و نه کوک هایی که به دهان مان زدند تا فراموش کنیم روزی اینجا چیزی بوده، به این دلیل است که ما نفهمیدیم با چگونه حسابی دندان هایمان، گنج مان را دادیم و دوباره پول هم دادیم!؟

گنج های پرخرجی هستند. برای نگهداری شان باید هزینه پرداخت و برای آسوده شدن از آنها هم! همه گنج دارند و ما هم! همه مجموعه دارند و ما هم!

 

چیزی که ما را آزار می دهد دقیقا این است که حال چگونه زبان بگشاییم و بگوییم عقل مان را دادیم که دادیم که رفت؟؟؟؟؟

 

 

+ تجربه‌اي ازسپی در چهارشنبه سیزدهم دی 1385 در ساعت |
  Woman with Tray Really Cooking Magnet

 

    امروز كه داشتم تو وبلاگ‌هاي اين و اون، آشنا و غير آشنا مي‌گشتم، ديدم همه آپ كردن. اونم چه‌جور! يه نگاهي به خودم انداختم و يه نگاهي هم به چيزاي تو مغزم. و به هيچ نتيجه‌اي نرسيدم. از يه طرف هم سادات بهم توصيه كرده بود كه زود به زود آپ كنم. ولي خوب من هيچ موضوعي توي ذهنم نبود تا براش بنويسم. بنابراين تصميم گرفتم تا مثل يه دانشجوي خوب بشينم و يه كارايي بكنم كارستون. ولي يهو به فكرم رسيد تا يك هفته‌اي رو كه گذرونده بودم(البته از لحاظ غذايي) براتون به‌طور خلاصه بگم.(اگه بشه) توي اين يك هفته من شده بودم مثلاً مادر خانه!

لابد الان دارين مي‌گين خوب؟ منم در جواب‌تون مي‌گم: خوب كه خوب؟(لطفاً ديگه ادامه نديد)

 

مادر مهربان ما بعد از اندي سال تصميم به مسافرت گرفت، بدون خيارشور، ببخشيد بچه!! اين شد كه من و برادر بزرگتر مانديم در خانه! اونم براي يك هفته.هفته هفت روز داره(خودم بعد از تلاش‌هاي بسيار كشف كردم).  راستش خيلي خوب نيست كه آدم از جنگ و جدال‌هاي خانوادگي‌ش صحبت كنه، مخصوصاً اگه مادر خانواده نباشه و آدم با يك برادر دست به گريبان. سخته! خيلي سخته!

 

ما كه اصولاً انسان‌هاي بي‌خيري هستيم( فرزندان رو مي‌گم.) مادر بنده خدا (1200 سال عمرشون) خودش همه كاره بوده و هست و به بچه جماعت هم كاري نداره! به قول خودش:«آدم يه كاري رو از اول خودش انجام مي‌ده و دوباره كاري نمي‌كنه!» از اونجايي هم كه مادر ما به درصد تنبلي و بي‌هنري ما آگاه بود، بنابراين قبل از اينكه بره، توشه‌ي يك هفته‌اي واسه اين دسته‌گلهاش آماده كرد و با خيالي نامطمئن باهاشون ماچ و بوسه كرد و رفت سفر!

 

خوب! روز اول ظهر يه مدل غذا، شب باقي مونده‌ي غذاي ظهر؛ روز دوم يه مدل ديگه، شب از مدل غذاي ديروز؛ روز سوم خواهر خانه( منم از آشنايي با شما خوشحالم) به كلاس آموزش درس نرفت(البته به پيشنهاد و سپس اغفال سادات) . غذا درست كرد. قديما راحت‌ترين غذاي ممكن براي ناآشپزها نيمرو بود، ولي همراه با پيشرفت تكنولوژي ساده‌ترين غذا سرخ‌كردن مرغ و سيب‌زميني و پختن هويج و نخود و... براي سير كردن شكمِ. ما هم برادر بزرگترتر رو دعوت كرديم و دست‌پختم رو رو سه‌تايي‌مون امتحان كردم. عجب نتيجه‌اي هم داد.؛ روز چهارم هم به جان مادر دعا كرديم كه هنوز ه غذا داريم+ فردا ظهر. ولي ديگه خدايي از الويه و قرمه‌سبزي خسته شده بوديم بنابراين برادر فكر كرد و من رفتم دنبال پختن املت.( به كسي نگين ولي پختن املت خيلي از مرغ سخت‌تر بود) باز هم سرآشپز غذا پخت و جاي همه‌تون خالي از بس كه خوشمزه بود، بدفرم! ولي باز فردا قرمه‌سبزي داشتيم كه! پس باز برادر بزرگترتر رو به مهموني ناهار دعوت كرديم و به قول بچه‌ها سه‌تايي غذاهاي حيفي رو از حيف‌شدن به‌طور شجاعانه‌اي نجات داديم! و تا شب و بعد از اون تا صبح  با اين عمليات انتحاري‌مون حال كرديم. ولي فردا بلانسبت چهار‌پاي عزيز مونديم توي‌ گِل كه ناهار چي‌بخوريم؟ حتماً همه‌تون هم مشاهده كرديد كه اگر كسي معده‌اش خالي شود، وحشي شود!(اصلاً به نظر من مغز به اعضا فرمان نمي‌ده كه، معده‌است.) پس يه contact با برادر داشتيم (نمي‌گم دعوا كرديم، اينجوري هم كلاس داره هم اينكه معلوم مي‌شه من نزدمش!) و قهر كرديم و يك پروسه‌ي معروف را( بي‌ادبيِ. و از آنجايي كه بچه‌ي زير 18 اينو ممكنه بخونه پس نمي‌گم كه چي بود) طي كرديم. و در آخر برادر از بين طبقات فريزر مرغ بيچاره‌اي رو انتخاب و استاد كرد.(گاهي فكر مي‌كنم كه اگه مرغ نداشتيم چه بايد مي‌كردم من؟ خدايا شكرت)

خلاصه كه از شنبه تا جمعه به سختيِ طاقت‌فرسايي خودمون رو از گرسنگي و پس از اون آدمخواري نجات داديم!

 

نمي‌گم توي اين يك هفته چه خرابكاري‌هايي كه نكرديم كه ناجوره! فقط اينو بگم كه جمعه (روزي كه قرار بود مامان برگرده) به اين نتيجه رسيديم كه ديگه خونه‌اي وجود نداره. البته فقط من دست به كار شدم. دسته گل ديدين؟ خونه رو كردم اونجوري! (خواهش مي‌كنم! خواهش مي‌كنم! تشويق نفرماييد) من كلاً هميشه يه كارايي مي‌كنم كه خودمم باورم نمي‌شه!

 

توي اين يك هفته من يه چندباري دست به قابلمه شدم! باور نمي‌كنيد اگر بگم مامان خونه بودن، حتي فكر كردن بهش هم سخته چه برسه مثلا به آشپزي. چنان انرژي از آدم مي‌گيره كه ناخودآگاه ساعت10 چرت مي‌زني و 11 توي رختخواب داري خروپف مي‌كني!

 

آها راستي يه پيشنهاد از من به شما: اگه يه روزي توي هم‌چين شرايطي قرار گرفتيد، از همون اول به اوني كه باهاش توي خونه مونديد تقسيم كار كنيد، البته عادلانه. مثل من! كه آشپزي كردم و برادر به شستشوي ظروف پرداخت!

 

لابد الان دارين مي‌گين: خوب چرا از بيرون غذا نگرفتين؟  بايد بگم كه: واسه ما افت داره نشون بديم كه كاري نمي‌تونيم بكنيم. گرسنگي مي‌كشيم ولي اين ننگ رو نمي‌پذيريم.هرگز! كه البته در اين يك هفته ما به هنرهاي بالقوه‌ي خودمون پي برديم و اونها رو در مواقع ضروري بالفعل كرديم.(تعريف از خود نباشه‌ها!)

 

در كل كه اميدوارم هيچ‌وقت تنها نمونين! و اينكه اصلاً نذارين مادرتون بدون شما جايي بره براي مدت طولاني. چه معني داره؟ اين خيلي ظلم بزرگي كه در حق فرزندان مي‌شه! نترسيد. از حق‌تون دفاع كنيد!

 در ضمن  لازمه که از برادر بزرگترتر هم تشکر کنم که خیلی توی این یک هفته کمک حال ما بود. دستت مرسی داداش.

 

آخ! آخ! سركار مامان دارن صدام مي‌زنن. من برم ديگه! با اجازه!

 

 

+ تجربه‌اي ازسپی در شنبه سیزدهم آبان 1385 در ساعت |
 

 

 

 

 

حالا يعني واقعاً:   القُدسُ لنا؟؟؟؟

 

     ما كه شك داشتيم. به خاطر همين هم هرسال جمعه‌ي آخر ماه رمضان رو با گرسنگي و تشنگي هرچه بيشتر از تلويزيون، اين رسانه مليِ مورد اعتماد همه، مردم رو مي‌نگريستيم كه چگونه اين مردم غيور و قهرمان‌پرور و مظلوم‌دوست و ضد‌ظلم راه مي‌افتادند توي خيابونها و به بهانه‌ي روز جهاني قدس دلي از عزا با راه رفتن تو مسير ويژه اتوبوس‌ها در مي‌آوردن.

   

    بدبختي من(ببخشيد ما) هم از اونجايي شروع شد كه يه روزي از روزهاي شهريور اسممون رو توي روزنامه ديديم و بنابراين راهمون رو به سمت دانشگاه كج كرديم. دو سالي رو بدون واحد عملي گذرونديم، ولي آخه تا كي؟؟؟  خلاصه كه بالاخره واحد عكاسي رو گرفتيم.( ضمير جمع به خاطر خودستايي و بزرگنمايي و ... نيست، به خاطر وجود دوستي است با كد شناسايي ...5355 (بقيه‌شو شرمنده‌ام) و با نام سادات. بهرحال واحد عكاسي باعث شد تا امسال به همراه سادات از خواب راحت و آرام روز جمعه‌مون بگذريم و بريم راهپيمايي. البته دليل ديگري كه من رو مصمم‌تر مي‌كرد اين بود كه الان چندين و چند ساله كه مردم كشورمون جمعه‌شون رو مي‌ذارن و مي‌رن تا قدس رو از آن خودشون كنن. راستش ترسيدم اون روزي كه «القدسُ لنا» شد، هيچ سهمي به من نرسه!

اين هم ساعت شمار روز جمعه 28/7/1385:

 

   ساعت9:20 – ايستگاه دفتر

سادات با چنان قيافه‌اي رويت شد كه هركي‌ مي‌ديدش فكر مي‌كرد دارن مي‌برنش شكنجه‌گاه.

 

   ساعت 9:30- ميدان امام‌حسين- مسجد امام حسين

«مرگ بر اسراييل»، «بلند بگو مرگ بر اسراييل»، «اسراييل عدوّ الله» و... نمونه شعارهايي هستند كه از بلندگوي يك ميني‌بوس سفيد شنيده مي‌شد. يه چيزي مي‌گم ولي زياد نخنديد: من و سادات تا لحظه‌ي آخر با خيال راحت منتظر بوديم تا ما رو نه با بنز ولي با همون ميني‌بوس سفيد لااقل تا ميدون انقلاب ببرن. ولي وقتي ديديم نخير بايد پياده بريم، به هر بدبختي‌بود، يه تاكسي به مقصد انقلاب پيدا كرديم.

 

   ساعت10- ميدان فردوسي- وسط ميدان

شلوغِ. شلوغِ؟ نه اصلاً. نكنه فكر كرديد ما بخاطر اين نرفتيم انقلاب كه خيابون شلوغ بوده؟ نه بابا. سوژه پيدا كرديم(مثلا). بيچاره اين سربازها. قبلاً‌ها فقط آش‌خور بودن ولي الان به عنوان ابزاري براي زدن تودهني هم استفاده مي‌شن.

« القدسُ لنا........تا عمر داريم رزمنده‌ايم....انرژي هسته‌اي حق مسلم ماست....» سادات بيا بريم، اينجا واسه عكس چيزي پيدا نمي‌شه.جز! جز يه شارون!  آهاي خود شارونِ. به به! عكس انداختيم. سادات خوشحال باش. عكس انداختيم.(مقداري از سخنان بين من و سادات )

 

   ساعت10:30- يه جايي بين ميدان فردوسي و انقلاب

چه صداي قشنگي! اينجا هم از اين كارا مي‌كنن؟(همه مي‌گن سقم سياهه، ولي كو گوش شنوا؟) صداي طبل و سنج بود. بود. نمي‌گم هست چون اومدن و جمع‌شون كردن. اگه بود چيز جالبي بود. خيلي. مي‌دوني براي چي تمومش كردن؟ آخه بين شعارها اختلال ايجاد مي‌كرد. راست مي‌گن خوب! تكرار كن!    اسراييل عدوّ  الله!  بلند بگو تا بشنوه و بفهمه كه لو رفته.    

نكته: به مدد اين دوستان مخل، يه حركت ژانگولر هم از خودم نشون دادم كه عكاس‌هاي حرفه‌ايش عمراً نكردن! همين‌قدر بگم كه همه به جايي كه بودم و قدي كه داشتم حسود‌يشون شد!

 

    ساعت11- نرسيده به ميدان انقلاب- تقريبا دم در دانشگاه

«سادات دارن مي‌رن نماز. باورت مي‌شه؟»«من كه باورم نمي‌شه»«اِ. سادات ماشين رو ببين. به نظرت كيه؟ مردم رو له كردن كه جناب رو ببرن تو دانشگاه؟» دستشون درد نكنه. رفتن زير چرخ‌هاي ماشين آقا، والله سعادت مي‌خواد.كاش بودي و مي‌ديدي واسه فرستادن يه آدم معمولي به مقصدش،چندتا آدم رو اين‌ور و اون‌ور هل دادن! «سادات بيا بريم.»

 

  ساعت11:45-  موقعيت قبلي- يه كم اين‌ور تر

نيروي زميني. نيروي هوايي. ارتش. نيروي انتظامي از هر نوع( راهنمايي و رانندگي و اون يكي!). بچه‌هاي مدرسه( همه مقاطع). ورزشكارا. خدا پدر و مادرشون رو بيامرزه كه بچه‌هاي مردم رو روز جمعه آوردن بيرون بگردونن. باور كن ثواب بزرگي داره. فقط من موندم اين قدس بدبخت كه اين همه سال سرش جنگه، چه‌جوري مي‌خواد به اين همه آدم برسه؟ دو تا دولت نتونستن سرش با هم كنار بيان، حالا اين همه كشور يهو جمع مي‌شن و مي‌گن: القدسُ لنا؟ خدا به داد برسه.

 

ساعت 12- پيش به سوي خونه.

 

نكات قابل توجه:

1.     موزيك هرگز نبايد در همچين مراسم‌هايي باشه. چون هوش از سر مردم مي‌بره و هيچ كش شعار نمي‌ده.(ر.ش به ساعت10:30)

 

2.     اين موضوع كه يكي براي همه، خيلي خيلي اشتباهه. ولي اون طرف قضيه كه مي‌گه: همه براي يكي كاملاً صحيحه.(ر.ش به ساعت11)

 

3.     وقتي به عنوان فرمانده يك گروه از سربازها انتخاب مي‌شي و مياي راهپيمايي، وظيفه سختي رو قبول كردي و صداي تو بايد به پاي اون همه سرباز برسه. پس بايد خودتو... .

 

 

4.     مهم نيست كه چند سالته. تو اومدي تا قدس رو ببري. پس بپر رو يه ميني‌بوس و داد بزن. شعار بده. يه اسلحه كه نمي‌دونم مي‌خواي از كجا بياري يكي از وسايل لازم اين كاره.

 

5.     من و سادات امروز پايه‌هاي اسلام رو لرزونديم. البته فقط ما نبوديم كه پايه‌ها رو گرفته بوديم و تكون مي‌داديم. خيلي‌ها بودن. ولي خوب ما بيشتر تكون‌داديم. بشنويد:« خجالت هم خوب چيزيه. چه معني داره كه دخترا بيان وسط اين مردا عكس بگيرن؟...» حتي مردها هم موافقن كه ترسناكن. خوب ما چي بايد مي‌گفتيم؟

 

 

6.     اما چيزي كه باعث تعجب شد اين بود كه امروز ساعت 14، اين فيلم‌هايي كه نشون دادن از كجا آورده بودن؟ خدايي‌ي‌ي‌ي خيلي آدم بود!

 

7.     من و سادات امروز براي ثبت لحظه‌هايي كه اسلام و وحدت مسلمين به وجود آورده بود، از راحتي و خواب و... گذشتيم. درسته كه ما گاهي با ستون‌هاي اسلام شوخي كرديم(ر.ش به نكته5) ولي به خاطرش دچار افت فشار شديم. و با اين اتفاق شوخي‌هاي ما نديد گرفته شد.

 

8. از همه چيز دردناك‌تر گرسنگي و تشنگي من سادات نبود، مهم درخت‌هاي بيچاره بودن. نه درختهايي كه سرپا بودن. اون درختهايي رو مي‌گم كه قطع شده بودن تا احتياجات رو برطرف كنن ولي شده بودن نمايش‌دهنده‌ي افرادي خاص كه اولاي صبح به گردن مردم بود و اول ظهر زير پاشون. له مي‌كردن و مي‌رفتن. دلم براي مأمورين زحمتكش شهرداري واقعا سوخت. تمام خيابون انقلاب از كاغذ و عكس سيد‌حسن و عكس قدس فرش قرمزي شد براي عبور كساني كه براي آزادي قدس اومده بودن و حمايت از سيدحسن! و ما بايد از فردا كاغذ رئ به قيمت سرسام‌آوري نمي‌دونم از كجا گير بياريم. اينم فاكاري در راه اسام.

 

و در آخر9. در روز قدس، همه بايد به هم كمك كنند، بنابراين هركسي كه به عنوان يك عموي كاملا مهربان خواست تا شما رو برسونه،نه نگيد. وگرنه مثل ما مجبور مي‌شيد يه نيم‌ساعتي منتظر يه ماشين بموني تا مسيرش به تو بخوره و تو رو ببره.

 

و به عنوان سخن آخر:    حتما براي يكبار هم كه شده بريد راهپيمايي. و ديگه اينكه من و سادات عكاس بشو نيستيم. تا دوربين رو تنظيم مي‌كنيم و ميايم عكس رو بگيريم، مي‌بينيم  اي واي سوژه پريد.

ما در راه اسلام 3ساعت تمام راه رفتيم و تنه خورديم و بد وبيراه شنيديم و چشم‌هامون گرد شد و گرد شد ولي اين دهان باز نشد كه نشد. و آخرش هم نمانديم ببينيم چي شد؟ من باز هم نفهميدم اين «القدس» لنا شد يا نشد.

 

 

 

+ تجربه‌اي ازسپی در جمعه بیست و هشتم مهر 1385 در ساعت |