امروز هوس كردم بنويسم... هرچند چرت، كوتاه يا مسخره و بي ربط... فقط هدف نوشتنه...
تصميم گرفتم حالا كه بيكار و بي عارم و هيچ كس هم يعني همه هم پي كار و بار و زندگي ان من بنويسم... از سفرم... از كره ي آب شده اي كه زير پام بود و ممكن بود دست و پامو بشكنه كه... بي خيال
اما تصميم گرفتم حالا كه دارم به عنوان يك سوء استفاده گر از اي دي اس ال مردم شناخته مي شم لااقل اون ردپايي كه همه ميخوان داشته باشن رو داشته باشم... گرچه! بي خيال!
به همين زودي زود دلم تنگ شد... يادم افتاد با عسل وداع نكردم(!)... يادم افتاد مامان رو محكم بغل نكردم... يادم افتاد مسواكمو يادم رفته... يادم افتاد من هنوز كوچولو ام... كوچولو تر از اونكه از خونه دور شم...
اما خوشحالم كه كوچيك موندم... هربدي داشته باشه اين خوبي رو داره كه از هر حرفي دلگير نمي شم... مي خندم... قاه قاه و بلند به كوري چشم آدم حسود! اونقدر بلند كه از صداي موزيك تو هم بلندتر مي شه يا از راه رفتنات!...
خلاصه كه دورم و نزديك... بزرگم و كوچيك... كاش زمان ثابت شه تا از جام يه قدم هم جابه جا نشم... فضا رو دوست دارم...
گرچه، بي خيال!

