<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>آشفته بازار</title>
<link>http://tajrobe.blogfa.com/</link>
<description>بگرد تا بگردد و نیابد!</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Wed, 28 Oct 2009 22:55:39 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title></title>
<link>http://tajrobe.blogfa.com/post-66.aspx</link>
<description> &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خب... خبر جالبی بود... حس بی حسی دارم که نمی تونم هیچ جوری بفهممش... آدما زود بزرگ میشن و خاطرات شون میشن محو محو... &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اصلن چیزی ندارم که بخام بگم... اصلن چی باید بگم... &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خوب که فکر میکنم یه کمی، شایدم یه کمی بیشتر از یه کم خوشحالم... از فراموش شدن، از اینکه دیگه خودمو مجبور نیستم مثل احمقا گول بزنم خیلی خوشحالم...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;نمیدونم شایدم داره اینجوری میگم که خیالمو راحت کنم... ولی آخه باید یه چیزی بگم. نا سلامتی این فرصت یه روزی مال من بود که البته اعتراف می کنم اصلن فرصت آنچنانی هم نبود.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ولی کلن خوش گذشت. تمام لحظاتش جالب و خوب بودن. حالا که خوب فکر می کنم می بینم  اصلن برام فرقی نمی کنه، واقعن بهش بی تفاوتم. از اینم خوش حالم. :) &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اینم یه چیزی بود و بگذشت&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 28 Oct 2009 22:55:39 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=tajrobe&amp;postid=66</comments>
<dc:creator>tajrobe</dc:creator>
<guid>http://tajrobe.blogfa.com/post-66.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>ما ؛ دیکتاتوران خودشیفته </title>
<link>http://tajrobe.blogfa.com/post-65.aspx</link>
<description> &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;   &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;همیشه فکر میکردم اینکه میگن بچه ها فرشته ان واقعن حرف چرتیه ولی از اونجایی که خودم آدم بدبینی هستم اصلن این نظریه مو تحویل نمی گرفتم. اما امروز بعد از کلاس احساس کردم منم نظریه پرداز بدی نیستم.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;بودن با بچه ها امروز واقعن تجربه ی جالبی بود. تمام شون، همه ی 14 نفرشون به تنهایی می تونستن یه استالین کامل باشن با رگه هایی از هیتلر! چهره های تک تک شون وقتی فرض میکردن حاکم یه مملکت هستن دیدنی بود. وقتی تصمیم می گرفتن چه چیزایی برای مردم بسازن. وقتی یه ارتش بزرگ درست میکردن که بچرخن و فتح کنن. وقتی با هیچان از برج نگهبانی حرف میزدن و یک قصر خیلی بزرگ که امن ترین جای شهر باشه و ...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;اما از همه جالب تر نگاهی بود که به اقلیت های مذهبی که ممکن بود زیر دست شون باشن، داشتن. برخورداشون واقعن حیرت انگیز بود:&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;-          من اونایی که هم دینم نیستن و می کشم.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;-          دانشمنداشون رو مجبور میکنم همه چی رو به ما یاد بدن، بعدش می سوزونمشون.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;-          یه جایی براشون می سازم که توش عبادت کنن، وقتی رفتن توش همه شون رو می کشم.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;و در حالت های مهربانانه:&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;-          یه جایی بیرون شهر واسه شون می سازم که با ما قاطی نشن.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;و با هوش کلاس که میخواست دین رو حذف کنه... و یکی دیگه که میخواست امپراتوری گوگوریو ی جدید رو تاسیس کنه . جالب تر اینکه از تمام این رفتارها در قبال خودشون احساس بی عدالتی و نا امنی می کردن. و یه گوشه هم منی که با دهن باز به این فکر می کردم که خودشیفتگی حتی از اعتیاد هم خانمان سوز تر است. تا این حد که بچه ها هم فکر نیست و نابود کردن ادمای دیگه ان!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;DIV&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; 
&lt;HR&gt;
&lt;/P&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;پ.ن: به کجا روانیم؟&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 02 Oct 2009 22:27:27 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=tajrobe&amp;postid=65</comments>
<dc:creator>tajrobe</dc:creator>
<guid>http://tajrobe.blogfa.com/post-65.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>زخم پر دردی به جا مانده ست از شمشیر و دردی جانگزای از خشم.</title>
<link>http://tajrobe.blogfa.com/post-64.aspx</link>
<description> &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;دوباره انگار همون قصه های قدیمی قراره تکرار بشه. همون اذیت ها و آزارهایی که هیچ نقشی توشون نداری اما بیشتر از همه تو رو عذاب میدن. هرچقدر هم که سعی می کنی ازش دورتر بشی مدام بهت نزدیک و نزدیکتر می شه. انگار از همون روز اول بهش بسته شدی. درست مثل درختایی که پیوند میخورن و هیچ قدرتی واسه جدا شدن ندارن. متنفرم از این حس بی حسی. از اینکه عاجز بشی از هر فکر و کار درستی. آدمای مختلف، شرایط مختلف، تصمیم های مختلف اما نتیجه های مثل هم. چطور باید جلوشو گرفت، نمی دونم. گاهی فکر می کنی هر چی کمتر باشی، کمتر به سراغت میان. اما هر چی خودتو بیشتر می کشی کنار بیشتر آزارت می دن. انگاری میخوان حتما زجرت بدن.کاش خودت جلوشو بگیری. نذاری دوباره تکرار بشه. دیگه تحملش رو ندارم.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 27 Feb 2009 21:28:10 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=tajrobe&amp;postid=64</comments>
<dc:creator>tajrobe</dc:creator>
<guid>http://tajrobe.blogfa.com/post-64.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>--</title>
<link>http://tajrobe.blogfa.com/post-62.aspx</link>
<description> &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;۱- به تلقین اعتقاد نداشتم. اما بهش اعتقاد پیدا کردم. وقتی گفتم باید بری، چه جالب بود که واقعن رفتی. ازش خوشم اومده. باید تلقین کنم که مردی. کابردش بیشتره. :دی&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;۲- پارازیت های گاه و بیگاهت رو میذارم به حساب بچگی و حس به رخ کشیدن آب نبات آدامس دارت به یه آدم بزرگ.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;۳- می شه کمتر وانمود کنم که آدم خوب و مهربونی ام؟ آخه حالت تهوع پیدا کردم از بس خوب بودم.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 08 Feb 2009 22:31:03 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=tajrobe&amp;postid=62</comments>
<dc:creator>tajrobe</dc:creator>
<guid>http://tajrobe.blogfa.com/post-62.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>letter</title>
<link>http://tajrobe.blogfa.com/post-61.aspx</link>
<description> &lt;/P&gt;
&lt;P align=left&gt;   To whom it may concern&lt;/P&gt;
&lt;P align=left&gt;It&apos;s my appriciate if you would GET LOST&lt;/P&gt;
&lt;P align=left&gt;Thanking you before&lt;/P&gt;
&lt;P align=left&gt;Sincerely yours&lt;/P&gt;
&lt;P align=left&gt;ME&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 09 Jan 2009 15:58:06 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=tajrobe&amp;postid=61</comments>
<dc:creator>tajrobe</dc:creator>
<guid>http://tajrobe.blogfa.com/post-61.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>انگیزه</title>
<link>http://tajrobe.blogfa.com/post-60.aspx</link>
<description>  
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;- از گرما کلافه شدم... حس می کنم بیش  از ظرفیت ام آفتاب دیده ام... و باور نمی کنم حتی خدا هم هنوز سرجایش خدایی کند آنهم با حال درست! اصلن تازگی ها دل به خدایی اش نمی دهد انگار. حواس اش نیست و هرچه هم من داد و قال و قیل و فریاد می کنم، انگار نه انگار...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;- داشت برام مي خوند كه&quot; چگونه وبلاگ نويسي روشنفكر شويم&quot; ولي من نفهميدم به اون چه ربطي داشت كه به من بگه چي بشو و چي نشو!؟ من چرت و پرت نويسي خودم رو با همين شرايطي كه هيچ كس نمي خونه بيشتر مي پسندم... بي خيال روشنفكري و اين چيزا...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;-فوت! فوت! فوت مي كنم كه خاكش بپره... ولي با تمام اين تفاسير بازم پيري و كهنگي خودشو داره... پس بي خيال مدرن شدن اش مي شم. همين جوري بيشتر مي شه دوسش داشت با اخلاق قديمي و به قول بچه ها سگي ش! هاپو مي دوستم!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;- از آدمایی که برای خودعزیزی خودشون بقیه رو خراب می کنن هیچ خوشم نمیاد. منم اونقدرها تحمل ندارم که همیشه جلوی دهنمو بگیرم یه جاهایی واقعا بابت کارهایی که نکردم و باید تاوان پس بدم شاکی میشم! خلاصه که بچه ها! مسئولیت پذیر باشید! &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;- توی طرح درس اش نوشته بود : ایجاد انگیزه:  عکس  /   زمان: ۱۰دقیقه&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;- راستی خدا منو ببخشه! خدا همه رو ببخشه!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 08 Jul 2008 11:33:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=tajrobe&amp;postid=60</comments>
<dc:creator>tajrobe</dc:creator>
<guid>http://tajrobe.blogfa.com/post-60.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>ويز ويز آخر شب</title>
<link>http://tajrobe.blogfa.com/post-59.aspx</link>
<description> &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دقيقا و كاملن نمي دونم چه حسي دارم... يا بهتر اصلن حسي دارم يا نه.. كمي دلتنگم با چاشني اشك و آه!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;احساس مي كنم به طرز عجيبي دنيا قاراش ميشِ شده و هيچ راه علاجي هم نداره! عمرن!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;همه كمي تا قسمتي ديوانه ان با چاشني مرض و تعدادي هم مگس!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خدا منو ببخشه! خدا همه رو ببخشه...&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 06 Jul 2008 17:36:44 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=tajrobe&amp;postid=59</comments>
<dc:creator>tajrobe</dc:creator>
<guid>http://tajrobe.blogfa.com/post-59.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>بي خيال!</title>
<link>http://tajrobe.blogfa.com/post-58.aspx</link>
<description> &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;امروز هوس كردم بنويسم... هرچند چرت، كوتاه يا مسخره و بي ربط... فقط هدف نوشتنه...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تصميم گرفتم حالا كه بيكار و بي عارم و هيچ كس هم يعني همه هم پي كار و بار و زندگي ان من بنويسم... از سفرم... از كره ي آب شده اي كه زير پام بود و ممكن بود دست و پامو بشكنه كه... بي خيال&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اما تصميم گرفتم حالا كه دارم به عنوان يك سوء استفاده گر از اي دي اس ال مردم شناخته مي شم لااقل اون ردپايي كه همه ميخوان داشته باشن رو داشته باشم... گرچه! بي خيال!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;به همين زودي زود دلم تنگ شد... يادم افتاد با عسل وداع نكردم(!)... يادم افتاد مامان رو محكم بغل نكردم... يادم افتاد مسواكمو يادم رفته... يادم افتاد من هنوز كوچولو ام... كوچولو تر از اونكه از خونه دور شم... &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اما خوشحالم كه كوچيك موندم... هربدي داشته باشه اين خوبي رو داره كه از هر حرفي دلگير نمي شم... مي خندم... قاه قاه و بلند به كوري چشم آدم حسود! اونقدر بلند كه از صداي موزيك تو هم بلندتر مي شه يا از راه رفتنات!... &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خلاصه كه دورم و نزديك... بزرگم و كوچيك... كاش زمان ثابت شه تا از جام يه قدم هم جابه جا نشم... فضا رو دوست دارم... &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;گرچه، بي خيال!&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 03 Jul 2008 10:51:05 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=tajrobe&amp;postid=58</comments>
<dc:creator>tajrobe</dc:creator>
<guid>http://tajrobe.blogfa.com/post-58.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>عنوان ندارد!</title>
<link>http://tajrobe.blogfa.com/post-57.aspx</link>
<description>  
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بله! عنوان ندارد. اگه دنبال یه موضوع خاص و خوشگل می گردی، موجود نیست!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;عنوان ندارد/ اصلا مگه گرفتن دل آدم عنوان داره؟ مگه نگرانی از خرابکاری ها عنوان داره؟ مگه دلشوره های بیخودی عنوان داره؟ مگه بغض آدم عنوان داره؟ اصلا مگه عقل آدم عنوان داره؟ نچ عزیزم! نچ جانم! عنوان نداره. خلاصه که بی خیال عنوان!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;  یکی می گفت همیشه کاری رو بکن که هم برات شهرت بیاره هم اعتبار، اما قبل از اونا به این فکر کن که اون کار رستگارت کنه! اما من هنوز تو این فکرم که مگه تو این دنیا کاری هم هست که بشه باهاش رستگار شد؟ شک دارم. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; یه کاری کردم که زندگی رو ریختم بهم. از کارم که پشیمون نیستم اما حوصله ی مسئولیت های بعدشو هیچ ندارم. بنابراین اظهار ندامت می کنم. بهتر از دردسر کشیدنه. اما دیگه پشیمونی سودی نداره. کار از کار گذشته. زندگی بهم ریخته!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 13 Jun 2008 22:12:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=tajrobe&amp;postid=57</comments>
<dc:creator>tajrobe</dc:creator>
<guid>http://tajrobe.blogfa.com/post-57.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>؟</title>
<link>http://tajrobe.blogfa.com/post-56.aspx</link>
<description>یکی می گفت: &quot; آدم نامرد رو بی خیال شو. آخه آشغاله! &quot;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اما نمی دونست آدم نامرد حتی آشغال هم نیست!&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 24 Apr 2008 20:12:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=tajrobe&amp;postid=56</comments>
<dc:creator>tajrobe</dc:creator>
<guid>http://tajrobe.blogfa.com/post-56.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
